آمین و امیدوار

آوریل 5, 2009 by سلماز يگانه مهر

همین طور که داشتم به همه می گفتم: “نه! من امسال می خوام عدل، 13 روزِ عید رو خونه بمونم و در به روی خودم ببندم و با خودم خلوت کنم…” که دیدم سوار اتوبوس هستم و دارم می رم بازدید از عشایر ایل قشقایی. که از بچگی آرزویم بود یک چند ماهی یا حتی چند سالی مثل عشایر و با آنها زندگی کنم. تا دیدم یک همچین توری دارند می برند دیگر پشت در بسته با خودم خلوت کردن را فروختم به تور و راه افتادم.

ولی البته باران عجیب و تگرگ های 50 گرمی ایکه می گفتند توی 25 سال گذشته سابقه نداشته تور عشایرمان را تبدیل کرد به یک تور ماجراجویانه ی نامنتظره و آنقدر جذاب که آرزوی از بچگی هایم را مجبورا فروختم به تمام زخمهایی که از این تور روی دست و پاهایم مانده و لذت ماجراجویی.

به قیاس سال پیش که از اول فروردین تا آخرش دایم توی سفر بودم و این جمله که طول و انتهای کیفی هر سالی مثل آغازش است و این حرف که از بچگی هایمان توی گوش هایمان مانده که هرکاری/حسی موقع تحویل سال کنی/داشته باشی تا آخر سال هم همین طور است، یک سال پر ماجرایی را برای خودم تخمین می زنم. آمین و امیدوار. J 

آخر سالي…

مارس 17, 2009 by سلماز يگانه مهر

 

آخر سالي مثل همه كه رسم دارند كارهاي نيمه تمامشان را به سرانجامي برسانند اين روزها قرار ندارم بس كه كار نيمه تمام روي دستم مانده. هر چند امسال سالي نبود برايم كه بي هوده هدرش داده باشم ولي باز هم، اينطور نبوده كه از خوابم زياد زده باشم يا چه مي دانم خيلي به خودم سخت گرفته باشم. اين چند هفته ي آخر ولي شروع كرده ام روي مجموعه داستان جديدم كار كردن و چند تايي كتاب را هم كه توي نوبت بودند و چندتايي كه هنوز توي نوبت اند را بخوانم. يك چندتايي از آنها را چند خطي برايشان مي نويسم:

خانوم كتاب مسعود بهنود كه رماني تاريخي است و به جز چندصفحه ي اولش روان نوشته شده ، كتابي 600 صفحه اي كه دو روزه راحت، خوانده مي شود و قصه اي كه بسترش تاريخ ايران از مظفرالدين شاه تا محمد خاتمي بوده و گوشه اي هم به جنگ هاي جهاني و عاقبت دولت عثماني، ‌آلمان و حتي 11 سپتامبر داشته. صحنه اي از كتاب كه تصوير شدنش در ذهنم مرا پر ازخوشي كرد دقيقا پاراگراف آخر بود. زماني كه نوه ي خانوم توي فيلم در چاه موهاي بور نزهت را پخش شده روي آب مي بيند. نزهت (منظورم خط فكري اوست) فراموش نمي شود و ادامه خواهد داشت.

 كافه پيانو اثر فرهاد جعفري رماني كه دوست دارم باز هم هرازگاهي به آن سر بزنم و يك قسمت را همين طور باز كنم و بخوانم مثل اين كه پاي حرف ها يا نقطه نظرهاي دوستي نشسته باشم كه من اين همه از حساسيتش در جزئيات كيف بكنم و ازش بپرسم راستي از آقاي باربد و مادرش چه خبر؟ كه شايد يك كمي اين كه شخصيت هاي داستان يكهو ول شدند، از راوي يا شايد نويسنده گله گي كنم يا اينكه به پايان بندي اش گير بدهم ولي باز هم نترسم از اينكه بگويم خيلي زياد اين كتاب را دوست داشته ام. اين رامي گويم به خاطر اينكه همين حالا يك جستجو كردم توي گوگل و ديدم خيلي ها كتاب را سطحي دانسته بودند و يا بي ارزش و از اين حرف ها. ادبيات شايد اصلا اين طوري است: خيلي سليقه اي. خيلي ها كتاب ماجرامحور را دوست دارند كه اگر توي كتابي ماجرايي نباشد بگويند بابا اين اصلا داستان نيست، بعضي ها ولي حتي با جهان بيني هاي يك نفر آدم هم مثل يك موضوع داستاني رفتار مي كنند و مي ميرند براي اتفاقاتي كه سر جهان بيني هاي شخصيت ها مي افتد. زبان داستان هم خيلي زنده و خوب بود و لحن خيلي خوبي داشت. حس مكان و زمان را هم خيلي خوب در آدم تداعي مي كرد و تصويرها زنده بودند. اين وسط جنبه ي داستاني رمان اشكال ايجاد كرده كه اگر بشود توي ترازو گذاشتش و قاضي ترازو هم من باشم مي گويم اين كتاب چيزهاي زيادي براي آموختن داشت.

نماد و خطرهای آن در داستانهاي نمادين

مارس 6, 2009 by سلماز يگانه مهر

مقدمه:

فيلم “سكوت” محسن مخملباف،‌ در نوع خود فیلمی كم نظير است اما -در سرزمين زادگاهش، ستايندگان كمي داشته. به نظر مي رسد مخاطبان و منتقدان درباره ي آن به سكوت نشسته اند. چرا؟ 

اين فيلم كه سراسر نمادين است، جريان داستاني را آشكار مي كند كه بر اكثر آثار نمادين مي رود. آثار نمادين هميشه با این خطر رو به رو بوده اند. چرا كه سرنوشت آن ها هميشه وابسته به رفتاري بوده است كه مخاطب با آن ها داشته. اين كه آيا مخاطب نمادها را كشف خواهد كرد و در كامل نمودن تقلاي ذهني نويسنده و لذت كشف آن سهيم خواهد بود يا نه؛ نمادها كشف نمي شوند و داستان عقيم و سطحي جلوه خواهد نمود؟

واضح است در اين جا منظور آن دسته از نمادهايي ست كه تاريخ تولدشان با همان اثر رقم خورده است و پيش از وجود نداشته تا برای ذهن مخاطب آشناي باشند. وگرنه نمادهاي مستعملي چون:‌ زمستان، شب، قفس و پرنده ديگر از لحاظ زيبايي شناختي تاثير زيادي ندارند و بوي كهنگي مي دهند واين نوشته نيز اشاره به آن ها ندارد.

 به چه داستان هايي، نمادين گفته مي شود؟

 داستان نمادین، داستانی است که محتوای آن خواننده را به چیزی بیشتر از خودش راهنمایی کند. با این تعریف داستانی می تواند نمادین باشد که در آن اشیاء، انسان ها، مفاهیم یا عقیده ها، نماد و نماینده ی چیز دیگری غیر خود باشند. اين نوع داستان ها دو لايه دارند، لايه واقعي یا ظاهری و لايه  نمادين.

 چه زماني نويسنده ها به نوشتن داستان هاي نمادين روي مي آورند؟

- مي توان گفت زماني از نمادها استفاده مي گردد كه نشود مفهومي ناگفتني را به سادگي بيان نمود. اين مفهوم يا به واسطه ي كليت و پيچيدگي آن ناگفتني مي شود (به عنوان مثال مفاهيمي عام و گسترده كه ادراك آن براي انسان سخت باشد مثل خدا، مرگ و آن جهان ديگر)‌ يا به دليل آن كه نويسنده از بيان آن مفاهيم به صورت واضح واهمه دارد. (به عنوان مثال جوامعي كه مردمانش با سانسور رو¬به¬رواند يا خفقان آن¬قدر هست كه اگر حرف مخالف بزني جايت زندان باشد.)

- دلیل دیگری که می توان جهت روی آودن نویسنده به نماد ها آورد زیباسازی متن و ایجاد ادراک زیبایی شناختی در مخاطب است. در این جا نماد در واقع آرایه ای تزئینی می باشد.

 - گاهی نویسنده از نماد برای ایجاز استفاده می کند. زیرا می تواند با یک نماد مناسب و هنرمندانه بسیاری مفاهیم را به مخاطب بدون طول و تفصیل انتقال دهد.

زبان داستان هاي نمادين چه نوع زباني است؟

واضح است که هر نوع روايتي زبان ويژه‌ي خود را می طلبد. داستان های واقع‌گرا معمولا زباني شفاف و روان دارند. داستان های حماسی زبانی فاخر. داستان های نمادين نیز به زباني خاص خود نياز دارند که ايهام‌گونه و پيچيده‌ است و اصطلاحا به آن، زبان مجازی می گویند. زبان مجازی یعنی زبانی که مقصودش همان نیست که می گوید. زبان مجازی زبانی توصیفی است و انتقال مفاهیم را –معمولا به شکل تصویر- برعهده دارد.

از کجا می توان به نمادین بودن یک داستان پی برد؟

از نشانه ها و کلیدهایی که نویسنده در اختیار مخاطب قرار می دهد، می توان به نمادین بودن داستان پی برد. به طور کلی نمادها را می توان در دو دسته‌ طبقه بندی کرد: ‌ا- نمادهاي قراردادي كه به علت تكرار، دلالت‌هاي صريح و روشني دارند مثل بهار به عنوان مظهر جواني. و 2- نمادهاي شخصي. که محصول ابتكار نويسنده هستند كه كاربرد آن‌ها مسبوق به سابقه نيست.

درك نمادهای شخصی، بدون وجود قراين و نشانه‌هاي لازم در خود اثر دشوار است. نویسنده میبایست به كمك فاصله‌گذاري‌ها و پرش‌هاي تصويري و ايجاد ابهام‌هاي تعمدي، وجه نمادين داستان‌ها را برجسته كند و یا کلیدها و نشانه هایی مخاطب را به درک مفهوم نمادها راهنمایی نماید.

نویسنده داستان های نمادین با چه تله ها یا خطر هایی رو به رو است؟

نویسنده داستان های نمادین با خطرهای چندی رو به رو است. به عنوان مثال:

 1- عدم کشف نمادها توسط مخاطب. این اولین خطری است که داستان را قربانی خود می کند و البته برای آن دسته از داستان هایی که از طرح قوی در لایه ظاهری داستان برخوردار نیستند این خطر کل اثر را فاقد ارزش می نمایاند.

 2- تمرکز بیش از حد نویسنده بر معمای پنهان نمادها. که ممکن است باعث شود داستان در رویه ی ظاهری، سطحی و بی عمق جلوه کند.

 3- زبان داستان. نماد و استعاره و آرایه هایی از این دست اصولا ریشه در شعر داشته اند و خواستگاه اصلی آن ها شعر بوده  است. از این رو، این خطر همواره برای داستان نویسان است که با استفاده زیاد از نماد، زبانی شعرگونه و دور از زبان معیار را بر اثر تحمیل نمایند.

یک نمونه:

 با اين تفاصیل و برای کامل نمودن بحث یک نمونه داستانی را مورد بررسی قرار می دهم. داستانی با عنوان “من هم دیگر یاد گرفته ام…” ارسال شده در پست قبل 

 لایه ظاهری داستان:

راوی که در زمان تولد مادرش را از دست داده، تربیت و بزرگ شدنش برعهده برادرانش قرار می گیرد ولی برادران به جای تربیت نوزاد تازه متولد شده، از همان لحظه ی تولد، به این فکر می افتند که هر شب حوادث اتفاق افتاده در آن روز را بعد شنیدن اخبار به شکل طرح قالی ببافند. عدم تربیت شدن راوی با رفتارهای سادیسمی و مازوخیسمی او نشان داده می شود. راوی دغدغه ها و شرح حالش را با ضبط کردن صدایش به مخاطب منتقل می کند. و می گوید که نابودی مردم، خودش و برادرانش را با غرق شدن همه شان در آب که شیر آن سال های زیادی است که باز مانده انتظار می کشد. هر چند خودش نیز بیکار ننشسته و با جویدن دار قالی هایی که زندگی مردم و برادرانش به آن وابسته است در پی انتقام از برادرانش و مردم، به خاطر بی توجهی شان به او است.

لایه نمادین داستان:

با لحظه پیروزی انقلاب، زاینده انقلاب می میرد و فرزند به جا مانده که سخنی از پدر او نمی رود به برادرانی سپرده می¬شود که فرصت تربیت او را ندارند. برادرها نماد چه هستند؟ مسئولانی که مسئول تربیت و شکل گیری انقلاب بوده اند. برادری که صادق نام دارد، نامش تداعی کننده آن است که باید راستگوتر باشد. فرش ها نماد چه هستند؟ همان طور که در متن آمده «همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند.» فرش نماد تمام حوادثی است که بر اجتماع و کشور بعد انقلاب آمده. فرشی که زیر پای مردم پهن شده، طرحی عجق وجق و بی ریخت دارد و دراز است، فرشی است که صادق بافته و نشان زندگی اجتماعی- سیاسی هر روزه مردم است. فرش دیگر که یک دست سفید و کوتاه است و هر شب توی اخبار نشانش می دهند، فرشی غیرواقعی و سانسور شده و وجهه ای است که سعی دارند از انقلاب نشان دهند. (سانسور شده است وگرنه دست کم از لحاظ طولی باید با فرش صادق که در یک زمان شروع به بافتن کرده اند به یک اندازه می¬بود.) شیر آب که در ابتدا برای شستشو و پاک سازی انقلاب باز شده بود و کاربرد داشت حالا خطری است که انقلاب و مردم را تهدید می کند. اما خطر دیگر، خطری است که خود انقلاب تربیت نشده بانی آن خواهد بود و آن هم از بین رفتن اساس و پایه های انقلاب ، همان دار قالی هاست.

 نشانه ها:

 - تاریخ 22 بهمن 57: این تاریخ ذهن مخاطب را آماده ی این سوال می کند که چرا این تاریخ را باید برای مرگ و تولدی در نظر گرفت و این تاریخ قرار است چه کارکردی در داستان داشته باشد. پاسخی که مخاطب به آن می  رسد راهگشای پیوندهای درونی داستان است.

- بافتن حوادث روز بعد شنیدن اخبار: این معنا را در خود دارد که فرش ها تنها نمی توانند فرشی عادی باشند و باید کارکردی فراتر از ظاهر فیزیکی خود در داستان داشته باشند.

- زبان داستان.

 تله های این داستان:

اگر این داستان نتوانسته باشد آنچه را که در لایه ی نمادینش ادعا دارد به مخاطب منتقل کند پس دچار همان تله هایی شده است که در متن این نوشته برشمرده ام.

من هم دیگر یاد گرفته ام…

مارس 3, 2009 by سلماز يگانه مهر

 

«22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز کردند تا مرا بشورند. همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند. هر شب بعدِ اخبار شروع می کنند. بعد هم تمام روز می خوابند.» دگمه ی مکثِ ضبطِ صدا را می زنم. تند می دوم تا برسم به بچه ی کوچکی که بغل مادرش خوابیده، نیشگون محکمی از دستش می گیرم. بچه گریه راه می اندازد. رویم را می کنم طرف دکه ی روزنامه فروشی و یک بسته سیگار می خرم. بعد خلط گنده ای از ته حلقم بیرون می کشم و می اندازم جلوی پای دختری که کنارم ایستاده. می خندم. کمی می چرخم بعد می روم توی پارکِ پاتوقم، می نشینم روی نیمکتِ همیشگی. ضبط. «فرش صادق دراز است. آن قدر دراز که زیر پای مردم پهن شده با یک طرح عَجق وَجق و بی ریخت.» با فندک موهای دستم را می سوزانم. «فرش آن یکی برادرم، کوتاه است. سفیدِ سفید و آن قدر قشنگ که هر شب توی اخبار نشانش می دهند.» راه می افتم  سمتِ پیرمردهایی که ردیف کنار هم نشسته اند. داد می زنم: «آهای پیری ها، بالاخره کی می خواین شرتون رو از سرمون کم کنین بمیرین. هان؟» پکر می شوند. می خندم. یکی شان روی عصایش بلند می شود نصیحتم کند. دود سیگارم را توی صورتش فوت می کنم. می گویم: «اوهوی حواست باشه اگه دهنتو واکنی عصا و کمرت رو با هم خورد می کنم.» پیره ولو می شود روی نیمکت. قاه قاه می خندم و عربده می رنم. مردم طرفم نمی آیند. مردمی که همیشه روی فرش صادق راه می روند و فرش برادر دیگرم را توی اخبار تماشا می کنند. من هم بی خیالشان شده ام. منتظرم آب همه مان را ببرد. یک روزی می برد. مي دانم… «چون شیر آب هنوز باز است. برادرهایم یادشان رفته ببندندش. آن قدر احمقند که این همه وقت نفهمیده اند مادر مرده. فقط بلدند ببافند. من هم دیگر یاد گرفته ام… هر شب بعدِ خوابشان می روم کنار فرش ها و شروع میکنم. کی می داند؟ شاید قبل از اینکه آب ببردمان جویدن دارها را تمام کنم.»

خاوران

فوریه 22, 2009 by سلماز يگانه مهر

 

در اخبار:

فضای سبزی ساخته می شود

                      وسط شهر تهران

 به مساحت چهار هزار هکتار.

 چهار هزار خانواده شنیدند

            چهار هزار درخت می روید

                از چهار هزار انسان آزاده ای

                                     که خودی نبوده اند.

وزنِ سر

فوریه 20, 2009 by سلماز يگانه مهر

یک حفره…

زیر پایت باز می شود

و تو را…  به درون می بلعد

 - از قبل هشدار داده بودند.

و چیزی از تو نمی ماند

- با اطمینان گفته بودند.

                                          و چرا تو را عزیز؟

ازیرا که    

      کتابی نوشته ای

و وزن سرت

نه فقط از وزن پایین تنه ات بیشتر است

 که از وزن سر و پایین تنه ی جماعتی

               توی این جامعه ی

سخت دیکتاتوری….

طومار شیخ شرزین

فوریه 16, 2009 by سلماز يگانه مهر

وقتی می­­گویند در ایران دوره­ی نویسندگان بزرگ سرآمده و دیگر نویسنده­ی بزرگی با آثاری ارزشمند نداریم، ناخودآگاه می­نشینم و می­شمارم. بعد می­بینم چیزی که ما نداریم، چشم است. یکی­اش بهرام بیضایی­ست. «طومار شیخ شرزین» اش فیلم­نامه­ای است که همین حالا تمامش کرده­ام. معرکه است.

 بیضایی از گذشته و اسطوره ها روایت می­کند و تو درهمان حال که می خوانی می­بینی داری حال و احوال روزگار خودت را می شنوی. این، یکی به خاطر آن است که به قول شرزین در همین فیلمنامه «باید چنان بنویسی که گفته باشی و در همان حال نتوانند بگویند که گفته­ای» و دیگر اینکه، می­رساند این فقط حالا نیست که جریان زندگی این­طور باشد که سال­های سال است بر ما همین داستان­ها می­رود.  

شرزین کتابی می­نویسد که در آن از حقوق یکسان زن و مرد حرف می­زند و حرفش حرف حق است ولی حرف حق با خیلی حرف­های شرع شیوخ، جور در نمی­آید. به جرم این نوشته که از منظر آن­ها کفر است می­خواهند که بکشندش. از بیم جان به دروغ می­گوید که کتاب، نوشته­ی بوعلی سینا ست که شیوخ به علم اسلامی او معتقدند. کتاب ناگهان حق می­شود ولی به جرم دروغ، شرزین را جامه می درند و آواره می­کنند. شرزین حالا که ستایش شیوخ را از کتاب می­بیند اعتراف می­کند که کتاب، نوشته­ی اوست و او دروغ نگفته. حال دیگر باور نمی­کنند. دو چشم او را، زیبا رویی -که تلقین هزاران ساله­ی مردان که زنان، فتنه­جو، مکار و وسوسه­گر­اند باورش شده و می­خواهد حال که به این صفات می­خوانندش پس همین­طور هم باشد- می­گیرد. انتقامی ناحق. حال شرین، بی­مال، آواره و نابینا در شهرها می­چرخد و نان گدایی می­کند و تا حقیقت مردم را در ازای نانی به آنان می­گوید و آیینه­شان می­شود، مردم تاب نمی­آورند و می­کشندش.

خلاصه­ای که نوشتم حق مطلب را ادا نمی­کند ولی کم­وبیش می­رساند بیضایی چطور می­خواسته جنایاتی را که خاص و عام با اهل اندیشه می­کنند نشان دهد.

اگر ایرانی هستی وارد نشو

فوریه 16, 2009 by سلماز يگانه مهر

با اینکه همیشه فکر کرده ام جهان وطن من است و مردمِ جهان، مردم من. ولی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که شادتر نشوم از اینکه کارگردانی از ایران فیلمش جایزه بیاورد، یک ایرانی به موفقیت برسد، ورزشکاری از ایران ستوده شود و یا عصبانی از اینکه ایران به تمسخر گرفته و تحقیر شود.
دیروز میان وبگردی هایم به سایتی برخوردم که ترجمه نوشته ی صفحه ی اولش این بود: «اگر ایرانی هستی وارد نشو.» و بعد دیدم که این سایت تنها سایتی نیست که این سیاست را دارد و حس کردم چیزی که ناخن های تیزی دارد، دارد درون سینه ام را پنجه می کشد.

….

ژانویه 11, 2009 by سلماز يگانه مهر

بي نهايت احساس ناامني مي كنم. اين نه فقط به خاطر اتفاقاتي ست  كه مي بينم در اطرافم مي افتد در غزه در خيابان توي ايران خودمان كه همينطور به خاطر نزديكتر از اينها اينجا توي من، توي…

مليحه

ژانویه 4, 2009 by سلماز يگانه مهر

 

با دوست 10 سال پيشم نشسته بوديم و داشتيم مي گفتيم توي اين ده سال چه كارها روي خودمان كرده ايم كه بشود ازش حرف زد. او را، مثل همه دوستهاي ديگرم، برده بودم پيش يك نفرآدم، كه آدمها را دوست ندارد. بعد از رفتن دوست 10 سال پيشم، آن آدم گفت: “ببين من از اين دوستت خيلي خوشم آمده” حرفي كه از او عجيب بود. خوشحال شدم. گفتم: “خب حالا از چيش خوشتان آمده؟ چه ويژگي اي هان؟” آن نفر آدم كه آدمها را دوست ندارد نمي دانست چه ويژگي اي. گفتم:‌ “اين دوستم ده سال است كه دارد روي خودش كار مي كند تا آدمها را دوست داشته باشد. حتي آدمهايي را كه به او بد مي كنند. توي اين ده سال او بزرگترين كار را كرده. براي همين است كه شما از او خوشتان آمده”

و عشق به انسان يعني همين. اين ويژگي آدمهاي بزرگ است.

نقدی بر ویکنت دو نیم شده اثر ایتالو کالوینو

ژانویه 3, 2009 by سلماز يگانه مهر

معمولا دنبال نام هر نویسنده ای، صفتی می آورند و مثل یک کلمه ترکیبی این نام را همیشه تکرار می کنند. مثلا دنبال نام ایتالو کالوینو می آورند خلاقِ طنزپرداز. ایتالو کالوینوی خلاق. اینهم به خاطر پرداختن به مضمونهای خلاقانه ای است که در کتابهایش پیدا می شود البته با طعم طنز طعنه زننده اش.

ویکنت شقه شده (دو نیم شده) هم یکی از کتابهای اوست (یکی از سه گانه هایش). مضمونی که در اینجا کالوینو را درگیر خودش نموده، خیر و شر است. توپی در جنگ به ویکنت اصابت و او را دو نیم می کند. نیمی خیر و نیمی شر. کل داستان ماجراهایی است که این دو نیمه هر کدام با رویکرد شررسان و خیررسان ایجاد می کنند و در نهایت هر دو زندگی مردم را به شیوه خودشان مختل می سازند. “احساساتمان بی رنگ و عاری از شور و شوق می شد چون حس می کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیر انسانی گیر کرده ایم”. (صفحه 108/ترجمه پرویز شهدی چاپ چهارم)

به هم پیوستن دوباره این دو نیمه و به روال عادی برگشن زندگی، پایان این داستان است. چیزی که می توان به آن نقد وارد نمود و گفت کالوینو داستانش را با این انتها خراب کرده است و کل ماجرایی را که می شد تکان دهنده و تاثیر گذار باشد به یک داستان پندگونه و برای کودکان با پایانی خوش و سهل انگارانه تبدیل کرده است. با توجه به جهان بینی خارق العاده و حیرت انگیزی که از زبان شر به مخاطب داده می شود و در گیومه زیر آمده است، این داستان پتانسیلی بسیار بالا برای بیش از اینها داشت.

«کاش می شد هر چیز کاملی را به این شکل دو نیم کرد. کاش هر کسی می توانستاز این قالب ننگ و بیوده ای بیرون بیایدوقتی کامل بودم همه چیز برایم طبیعی، درهم و برهم و احمقانه بود. مثل هوا گمان می کردم همه چیز را می بینم ولی جز پوسته سطحی آن چیزی را نمی دیدم.اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم اینطور بشود چیزهایی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهای کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد ولی نیمه دیگرت هزاران بار پرف نگرتر و ازشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چی مثل خودت دو نیم و لت و پار باشد چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه است.»    

به علاوه گرچه رماان پر از نماد است ولی در بسیاری ماجراها- که اگر لازم باشد فهرست آن ارائه شود به اندازه خود کتاب حجم پیدا خواهد کرد نمی توان- هیچ دلیل داستانی ای برای وقوع آن ماجراها به جز خوش آمد نویسنده پیدا کرد.

ایتالو کالوینو نویسنده بسیار بزرگی است حرفی درش نیت. ولی هنگام داستان خواندن چشمها را که نمی توان بست.

گلوله عرفان و مذهب

دسامبر 30, 2008 by سلماز يگانه مهر

وقتي عاشق مي شوي يكهو حس مي كني درست وسط سينه ات چيزي به وجود آمده چيزي مثل گلوله اي درخشنده و پرحرارت كه بعضي وقتها، وقتي كه پيش معشوقت هستي مثلا، پر حرارت تر و درخشنده تر مي شود. اين  گلوله زمان هاي ديگر هم هست، وقتي كه داري مولانا مي خواني، شهرام ناضري گوش مي دهي يا دريا را در شب تماشا مي كني منظورم همه ي آن لحظه هايي كه داري عرفان و خدا را تجربه مي كني.

حالا ديشب وقتي سوار تاكسي بودم و راننده مرتب پيچ راديو را مي چرخاند و سرآخر روي فركانسي مكث كرد كه داشتند براي سوگواري امام حسين مي خواندند و خوب مي خواندند و مردم سينه مي زدند يكهو تفاوت عرفان و مذهب را چشيدم. گلوله ناگهان پيدا شد ولي لطيف نبود. تيز و خراشنده بود. آتشش را داشت اما آن حرارت عرفاني نبود. گلوله ي درخشان نبود. بلكه يك لوزي تيز بود كه توي سينه مي تپيد. مي خواستم بگويم اين تفاوت عرفان و مذهب است بي كه بخواهم رتبه اي بدهم.

یزد بهارش با زمستانش شهر دیگریست

دسامبر 27, 2008 by سلماز يگانه مهر

سه روزی یزد بودم برای یزد سه روز و سه هفته و سه ماه کم است. برای هرجایی اصلا اگر بخواهی لمسش کنی و آشنایش شوی این مدت کفایت نمی کند. خوبی اش این بود که توی بافت قدیمی شهر بودیم و هتل سنتی که خودش 200 سالی قدمت داشت. رنگ یزد خاکی و کرمی بود و حسی که شهر داشت. منظورم همان بافت قدیمی ست که از خشت و کاهگل است. شاید برای آنکه خاک سرشار از انرژی از جنس خود ماست ولی آهن که زندگی شهری ما را در خودش بلعیده دندانهای خشن و کندی دارد که هر روز روی اعصاب ما دندان می کشد. اینجا فقط جاهایی را که رفتم فهرست می کنم که یادم نرود وگرنه هر کدامشان یکعالمه حرف برای گفتن دارند. شهری ست که دوست دارم چند باره هم به آنجا بروم. مطمئنم بهارش با زمستانش شهر دیگریست.

با قطار رفتیم و با قطار برگشتیم و مسئولیت گروه تا حدودی با من بود. اول مجموعه امیر چخماق، مسجد جامع یزد که جالب است زیر پنجره مشبکش کنار نام علی علامت گردون یا چلیپا هم رسم شده، بقعه سید رکن الدین، مدرسه ضیائیه یا می گویند زندان اسکندر، خانه لاریها، باغ دولت آباد و بادگیر بلندش، حمام خان، چاپارخانه میبد، کاروانسرا و یخچال خشتی اش و کبوترخانه میبد که بین همه ی کبوترخانه هایی که دیده ام زیباترین بود، آتشکده چک چک که حسی بینظیر داشت و تنها جای معنوی است که متفاوت از کف پاها، منظورم این است تنها جایی ست که تا حالا رفته ام و آن حس خوبی که می گویم اینکه چیزی به نام خدا به تو نزدیکتر می شود راهش را از کف پاها می جوید و بعد سراسرت را فرا می گیرد، موزه آب و آتشکده یزد جاهایی بودند که توی این سه روز رفتم به علاوه چند هتل سنتی دیگر که به بهانه چای و نشستی تویشان سرک کشیدم و همین.     

قوز

دسامبر 26, 2008 by سلماز يگانه مهر

قوز پشتش را که دیدم یادم آمد.

سالها می گذرد. 5 دی 82 بود. خیلی صمیمی نبودیم از همین رابطه ها که توی خوابگاه پیش می آید. سلام و علیک و دور هم جمع شدن برای چای. همه چیز خیلی آرام بود یعنی همیشه همینطور است مثل حالا آرام. فکر می کنی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتد از آن اتفاقها که یکهو زندگی آدم زیر و رو شود. برای خودت نشسته ای توی خانه، داری تلویزیون نگاه می کنی یا میوه می خوری یا روزنامه ای چیزی می خوانی یا با همسرت عشق بازی می کنی و فکر می کنی چه خوب است شاید به این هم فکر نکنی اصلن به هیچ چیز فکر نکنی فقط یک جور آرامشی هست یک جور می شود گفت خواب خرگوشی که فردا هم روز خداست دیگر، ولی درهمان موقع داخل زمین درست زیر تخت خواب تو… آنجا اصلن آرام نیست می گویند فعل و انفعالات شیمیایی… می بینی همه چیز خیلی وحشتناک دارد تکان می خورد سقف خانه ات یکهو می ریزد روی سرت و اگر شانس بیاوری به فردا برسی فقط شاهد این ریختن…این فرو ریختن… گفتنش هم ناراحت کننده است کاریش هم نمی شود کرد…می گویند رسم روزگاراست … نه می توانی خِرِ کسی حتی خِرِ خدا را بچسبی، نه کار دیگری … فقط اینقدر که نماز آیاتی بخوانی و خدا را شکر کنی که یکی ازهمینها نیستی که دارند توی اخبار زیر آوار نشان می دهند.

5 دی 82 بود. همه مان جمع شده بودیم توی سالن تلویزیون و همین چیزها توی سرمان می چرخید همه مان شاید به جز او که اهل بم بود  و رو به تلویزیون نشسته بود و مدام شماره می گرفت خط نمی داد- و گریه می کرد. می گفت باید راه بیافتد… ما هم همینطور، همه مان به فکرمان رسید راه بیفتیم اصلن یک تیم درست کنیم برای کمک و راه بیفتیم سمت بم اما شب که شد همینقدر همت کردیم پتوهایمان را بشوریم و با کمی پول بفرستیم معلوم هم نشد دست کسی رسید یا نه- و اینکه برویم خونی بدهیم.

همان شب بود که دردناک ترین ضجه مویه ی عمرم را شنیدم. همه ی خانواده اش مرده بودند همه شان با هم. بچه ها ریختند اتاقش. گروه گروه برای تسلیت می رفتند و بعد از یک ربع در می آمدند. من نرفتم. هر دفعه می گفتم با گروه بعد … با گروه بعد… بعد هم که توی راهرو دیدمش سرم را انداختم پائین که اینطور نشود تصادفی مثلن تا دیرتر بروم … نشد دیگر … توی راهرو سرم را انداختم پایین رد که شد نگاهش کردم. از کمر خم شده بود وحشتناک. قوز آورده بود…

راه ها که باز شد رفت بم … بعد هم که برگشت باز تسلیت نگفتم. دیگر توی چشمهایش هم نگاه می کردم و تسلیت نمی گفتم. 

می گویند دنیا کوچک است.  راست می گویند. حالا بعد اینهمه سال توی صف اتوبوس می بینمش با همان قوز روی پشتش. اصلن از همان قوز شناختمش. حواسش به جایی نیست توی خودش است. می روم جلو بعد سالها… 

حلقه ای توی دست چپش است که جرأتم می دهد بروم جلو بعد سالها… رویش را ببوسم و تسلیت بگویم بی آنکه به قوزش… 

 

بررسي رمان گاوخوني

دسامبر 23, 2008 by سلماز يگانه مهر

اين پست  رمان گاوخوني نوشته آقاي جعفر مدرس صادقي را با نگاهي نو مورد بررسي قرار مي دهد.

در تحلیل کلمه گاوخونی یا در اصل گاوخانی؛ می توان گفت این کلمه ترکیبی است از گاو+ خونی یا گاو+ خانی. در فرهنگ لغت عمید، در تعريف معناي گاو آمده است: ” از حیوانات اهلی و علفخوار، دارای پیشانی پهن و دو شاخ. و نیز به معنای مرد دلیر و تنومند” و خان به معنی ” خانه، سرا، کاروانسرا” و خانی به معنای “چشمه، حوض آب” تعریف شده است. اگر هر یک از این ترکیب ها را در نظر بگیریم، چکیده مفهومی کل رمان آشکار خواهد شد. دلالتهایی که از این کلمه ترکیبی حاصل می شود، عبارتند از: گاوخونی: مرد دلیر غرقه در خون. گاوخان: خانه مرد دلیر و در آخر مهمتر: گاوخونی یا در اصل گاوخانی در لغت و در میان مردم به معنی چاه بزرگ.

براي ادامه كليل كنيد:

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/12/barasi-gavkhoni2.pdf

 

 

 

جمله قصار 4

دسامبر 22, 2008 by سلماز يگانه مهر

 تمام مذاهب سراسر توهيني هستند به خداوند. او بزرگترست.

حال خوبي داشت قونيه

دسامبر 15, 2008 by سلماز يگانه مهر

 

 

با اتوبوس رفتيم. 48 ساعت در راه بوديم. تمام مدت مثنوي و شمس مي خوانديم. ناظري و شجريان گوش مي داديم. داريوش چهار دولي هم همراهمان بود كه دف مي زد و ديوانه مي كرد.

            قبل از رفتن به هتل دور آرامگاه دويدم، درهمان حال از شمس بلند مي خواندم و طواف مي كردم. تنها بودم. بوي ذغال سنگ و سرما مي آمد و صبح هنوز نرسيده بود. بعد هر بار كه مي رفتم آرامگاه، آنجا هميشه صداي ني اي مي آيد كه قطع نمي شود، گرم است و بوي عود مي آيد و دكورش با همه جا فرق دارد، صندوق مولانا ولم نمي كرد. جهان مي شد همان صندوق و مرا سرپا يك ساعتي همان جا نگاه مي داشت. پر از انرژي ام مي كرد.

جاهاي ديگر هم رفتيم. مسجد شمس، مسجد سلطان العلما (پدر مولانا)، خانقاه درويشان كه خانه قبلي مولانا بوده، باغ هاي مرام كه مولانا براي ديدن حسام الدين و استراحت آنجا مي رفته، شهر كاپادوكيا و تپه علاالدين، آنجا يك ستون مانده بود از قصري گويا مربوط به دوره سلجوقي، روي همان يك ستون طاق قشنگي زده بودند براي محافظتش. دانستم تركها از مولانا و اصلا از چيزها خيلي خوب نگهداري مي كنند و اگر مولانا اينجا بود آنقدر محترم و عزيز نگاهش نمي داشتيم. 23 امين نسل مولانا را هم ديديم زني موبور و دوست داشتني بودكه با صداي گرفته اي “بشنو از ني…” را برايمان خواند.

مراسم سماع را هم ديدم ولي دوستش نداشتم چون نمايش بود جوش و خروشي درش نبود. مگر سماع جوش و خروش نيست؟ ضربه و دف نيست؟ تنها سازي كه در مراسمش مي نواختند ني بود.

بعد يك هفته برگشتم ولي در آخر تكه اي از من در نمي دانم كجاي قونيه جا مانده كه مرا شهروند آنجا كرده. حال خوبي داشت قونيه.

كشف 1

دسامبر 15, 2008 by سلماز يگانه مهر

انسان كلمه مي شود وقتي نويسنده با جان مي نويسدش. كاري كه گوستاو فلوبر كرد.

كلمه انسان مي شود وقتي نويسنده با جان مي نويسدش. كاري كه فئودور داستايوسكي كرد.

جمله قصار 3

دسامبر 15, 2008 by سلماز يگانه مهر

وقتي مردم ناگهان با من عوض مي شوند، روي لبهايشان تمسخر مي آيد و چشمهايشان دستپاچه مي درند، مي فهمم در برابرم به حقارت رسيده اند. سر پايين مي اندازم تا خرديشان بيش نيازاردشان.

زود مرگي نويسنده ايراني

اکتبر 27, 2008 by سلماز يگانه مهر

 

چرا نويسنده ايراني كم مي نويسد؟

چرا خلاقيتش مي خشكد و به سرعت دچار تكرار بي حاصل مي شود؟

چرا اوج و اقبال يك نويسنده بيش از چند سالي نمي پايد؟

چرا نويسندگان بزرگ و مطرح ادبيات ما آثار قابل توجهشان اندك است و به چند اثر محدود مي شود؟

چرا گاهي نويسنده ايراني بعد از يك دوره كار مداوم نوشتن را به كنار مي نهد؟

چرا نويسندگان مطرح ما وقتي جلاي وطن مي كنند اغلب دچار افت يا كم كاري مي شوند؟

راز زود مرگي نويسنده ايراني چيست؟

 

اينها سوالاتي است كه سايت والس ادبي مطرح نموده و در ويژه نامه اي انتشار داده. مقاله ي من را هم با عنوان “انسان بزرگ” و با شروع زير، در سايت والس ادبي بخوانيد.

http://www.valselit.com/sresults.aspx?categ=18

 

شكي نيست نوشتن عملي است فردي. كسي، كسي را مجبور به نوشتن نمي كند. هر آنكس كه به اختيار قلم به دست مي گيرد و شروع مي كند به نوشتن يا از عشق به نوشتن دل به اين كار داده يا از نياز و ضرورت دروني به نوشتن. عشقي كه اگر حقيقي نباشد طعمه ي معشوق ديگري مي شود يا به فراموشي سپرده مي گردد. نيازي كه اگر برطرف شد پيگيري اش چه سودي دارد. ضرورتي كه گاهي هم خيلي ضروري نيست. بعضي ها معتاد مي شوند به نوشتن و پس از مدتي چون اعتيادي خانمان سوز تركش مي كنند و بعضيها ديگر…

اما بايد با احتياط نوشت كه “در ايران دست از نوشتن كشيدن هم عملي است فردي و كسي، كسي را مجبور به ننوشتن نمي كند”.