Archive for مارس, 2008

.

مارس 29, 2008

عوض يكسال هيچ جا نرفتن بست تهران نشستن را در آوردم.

خرم آباد بودم. فلك الافلاك موزه ي مردم شناسي اش دو ساعتي مرا به خود گرفت. پايم مدتها در آبشار بيشه فرو بود به ريزش آب نگاه مي كردم و قطره هايي كه مثل شبنم رويم مي نشستند. و آبشار گريت. گرداب سنگي كه بچه ها تويش پوست لواشك مي انداختند وقتي راهنماي لر آنجا داوطلبانه از تاريخ لرستان و مردمانش حرف مي زد.

 بعد پلدختر. دزفول. شوش كه چيزي نبود نمانده بود مي گفتند حالا قطعه قطعه در موزه لوور و موزه هاي ديگر پراكنده مانده. كاخ آپادانا كه چشمهايت را مي بستي صداي بزم و شيپور و سمضربه اسبهاي آن وقتها را مي شنيدي و چغاززنبيل (زيگورات) كه مرا به ياد حرفهاي عزيزي مي انداخت. شكل زيگورات را كشيده بود اگر مي خواهي به آخرين طبقه برسي بايد تلاش كني و آخرين طبقه هميشه دست نيافتني بود.

شوشتر. برج كلاه فرنگي. بند ميزان. مجموعه آسيابها و آبشارها.ايذه. كول فرح و شش نقش برجسته اش، مي ديدي چطور در مسير فرسايش باران و آفتاب و يادگاريها بي حفاظي بي توجهي تنها. اشكفت سلمان. قبرستان شيرسنگي و دشت سوسن. قايقراني روي رود گرگر و شب چادر زديم زير آسمان پرستاره زلال صداي آب و آتش كه تا صبح روشن ماند و خدا هم بود.

چيزي كه همه ي اين شهرها درش اشتراك داشتند محروميت مردمانش بود. محروم و فقير شهرهاي خاكي رنگ و راكد.

 سه ساعتي هم اصفهان مانديم كنار زاينده رود قدم زديم دنبال قطره اشك سالها پيشم گشتم كه حالا جزوي از رود شده و روان نمي دانم به كجا مي بردم.  

لحظه تحويل سال

مارس 20, 2008

لحظه تحويل سال هميشه آرامم اما هزاران تكه متلاشي. قلبم در سنگاپور مي تپد. وجودم با شماست عزيزاني كه كنار در زندان اوين سفره هفت سين چيده ايد براي بودن با دانشجويان در بند كشورمان. چشمم با ماهی تنگ كه بپرد. دلتنگي ام با جيبي كه خالي ست دم عيدي.

ياد همه ي دوستان و نادوستان كرده ام. خودم را بوسيدم. به خودم اشكي عيدي دادم كه روي لبخندم چكيد.

دستهام اميدوارند.

شعر2

مارس 20, 2008

 

 بسته مي شود در
فرو مي افتد پرده
و خاموش
چراغي كه گرماي من از او
سرد مي شوم
منم و هزاران سايه از من اينك
بر ديوار راهرويي كه كاشي هاش لب دارند و زبان
و بلعيدن خوب مي دانند
تا به در آيم از چرخ دنده هاي قوي عشق و پرسش
هزاران بار..نشخوار
 همه ام بخاراتي گشته فرار و رسوا
..هاي نيروهاي گول زننده؛ مراكز ثقل من و جهان
انگشتاني دراز مي خواهم 
جمع بياورم خود را ذره ذره به بقچه اي تا خالي نباشم
وقتي كه آه
مورچگان به يادم مي آرند هويتم را
خاطره ي بودار دوستي نمي شناسد
از هزار سوراخ روحم بيرون مي زند؛ روح كلفت گشته ام
پدر كمر مي شكند
انگشت نما مي شوم و مورچه ها..
مورچه ها ساديسم مي گيرند
با هر خنده هر نگاه اسيد فورميكي پرتاب مي كنند سويم
چگونه سرپا بايستم آيا توكل؟
پس از زخمي گشتن التيام نيافتن هزاران بار
و شعر كه پژواكي ندارد در اينجا
در تو
در تو اي مورچه كه پندم مي دهي
هاي آهاي توكل، توكل آرام بخش
ياد بگير قلاب شوي بياويزي مرا به خدا
به طبيعت
به هرچه ايمان آوردنيست
تا قادر شوم سكوت را
من.

 

 

 

در باب مكالمه گروهي در باب واژه دگرباش

مارس 19, 2008

         بيشتر آدمها براي حقايق علمي دليل مي خواهند قضيه بايد اثبات شود اما اسطوره ها، آيه ها، معجزه ها و خرافه ها بي هيچ دليل پذيرفته مي شوند. يك علتش را مي شود در زبان اين بيانات (مي گويم علمي در مقابل اسطوره اي ) جستجو كرد. زبان علمي از مخاطبش مي خواهد كه با برهان و عقل با او برخورد شود و زبان اسطوره اي پذيرش قبلي و قلبي را مي طلبد. اين يعني مخاطب زبان اسطوره اي با بيان كننده ي واقعه- اثر همدست مي گردد. از اين همدستي لذت مي برد و گاه بدون اينكه هيچ دليلي براي آن ادعا (مطرح شده از خارج از او) داشته باشد به آن متعصب مي گردد و در نهايت با آن يكي مي شود. اين نكته را در ذهن انسانهاي قرن بيست و يكم حالا كه هنوز هم يقيناً باور دارند آدم و حوايي از گل آفريده شده ولي نظريه داروين را از طريق علم و با شواهد علمي نمي توانند بپذيرند ، مي توان يافت.

ولي نوشتن اين مقدمه براي راه يافتن به مكالمه اي است كه در سايت اثر تحت عنوان “مكالمه گروهي در باب واژه دگرباش” درگرفته است. در اين گفتگو تلاش شده براي واژه ي كوئير معادلي فارسي يافت شود كه منطبق با طيف همجنسگرايان داخل ايران باشد كه متفاوت از جنبشي هم نام خود در خارج از كشور است. (رجوع به مقاله  )در اين مقاله جناب آقاي داريوش برادري بيان نموده اند كه گر چه جنبش هامون واژه همجنسگرا را جايگزين واژه ي همجنسباز نموده اند اما نتوانسته اند با تغيير واژه در مفهوم پشت آن تغييري ايجاد نمايند تا براي مردم به عنوان امر موجود پذيرفته گردد. اين در حالي است كه اگر روي مفهوم كار مي شد اين امر جرم و گناه محسوب نمي گرديد حال به هر واژه اي كه خوانده شود: همجنسگرا،‌ همجنسباز، كوئير، همجنس طلب،‌ دگرباش، عوضي، همجنس خواه، نا-جور، لطيف،‌ شاهد، هم نيمه جو، هم جنس جو و …..

پيشنهاد اين نوشته براي تغيير نگرش مردم به اين واژه ها بر اساس آنچه در مقدمه ذكر شد بهره گيري از زبان اسطوره به جاي زبان علمي است. بدين معنا كه براي به پذيرش در آوردن يك مفهوم راه ميانبرِ زبان اسطوره اي را برويم. و به جاي تكيه زدن بر علم، ژنتيك افراد، روانشناسي، محيط زندگي، نحوه تربيت و تلقينات و… مي توان به نوشته هايي مانند نمونه زير از ضيافت افلاطون توسل جست كه: ” در ابتدا آدم ها سه نوع مذكر مذكر، مذكر مونث و مونث مونث بوده اند. خداوند آنها را از وسط قسمت كرد و دنيا تبديل به دنياي مذكر و مونث گرديد. حال مردمان هر كدام به دنبال نيمه گمشده خود هستند” (نقل به مفهوم) اين به طور ضمني مي رساند كه نيمه گمشده بعضي از مردها، مردها و بعضي از زنها، زنها هستند و 

گور دسته جمعي

مارس 16, 2008

 زماني موزه هنرهاي معاصر تهران نمايشگاهي از هنرهاي مفهومي Conceptual Art گذاشته بود. تمام آن آثار تأثيرگذار و ديوانه كننده بودند. يكي از آنها كه سازنده اش را  به ياد ندارم تمام وجود مرا لرزاند و گرياند تا مدتها آن حس در من ماند و شد نمايشنامه ي:

   گور دسته جمعي

اين همان بيل …

مارس 11, 2008

اين همان بيل بود. خودش مي گفت: اين همان دست بود سرد، اين بار خشك و در من ديگر لرزه درست نمي كرد. اول هم درست نمي كرد. بعد، بعد كه ديگر كار تمام شده بود و مرا مي كشيد روي خاك و سنگلاخها. ول نمي كرد. چسبيده بود دو دستي. مي لرزيدم. مي لرزيد وحشتناك شديد. حالا آرام شل بي حركت. وقتي بهش مي خورم تكان مي خورد سنگين. دست به دست مي شوم هر دست يك بار بلندم مي كند پر مي كندم و بعد رويش آوار مي شوم. دستها زيادند. دستهاي ناآشنا، كوچك، پينه بسته، قوي…  قطره هاي بزرگ آب روي من خاك قطره هاي بي نمك پشت هم محكم كه مرا مي شويد هميشه پاك و همه عنصرها به آشتي… تازه مثل زمان كار حتي حالا كه ديگر زخمي ام خراشيده زنگ خورده دست به دستم مي دهند هر دست يك بار بلندم مي كند. پر مي كندم از خاك  آوار مي شوم بي ترتيبي پشت هم هر كدام جايي ديگر به دستش نمي خورم سردي اي نيست خاك است فقط، گرمي اي نيست دستي كه هميشه گرم بود نه مثل آن بار كه مي لرزيد اول نه، بعد، بعد كه ديگر كار تمام شده بود منظم آرام بلندم مي كرد پر مي كرد از خاك. موزون مثل رقصي در خاك.

 

مرا كند به سرعت اول بعد آرام. خشك بودم پر از سنگلاخ و ضربه هاي تيز سخت. ذره ذره كنده مي شدم و بعد دماي 37 درجه كه پرم كرد و بين من و ذره ها فاصله انداخت دماي 37 درجه به جنب و جوش افتاد. تقلا مي كرد. روي من بيل خودش را مي كشيد. صافم مي كرد. بيل مي لرزيد و دستها مي لرزيدند، همين ها كه حالا شل بي حركت در منند مي لرزيدند. چنگ مي زدند خاكم را و بعد مي كوبيدند و قطره هاي پر نمكِ آب رويم. مي چشيدم نه مثل حالا قطره هاي بي نمك پشت هم محكم مي شويدم من، ذره هام و چيزي بين مان.

 

مي ريزند رويم خاك پراكنده پشت هم باران… نمي شود حس كرد باران… ديگر نمي شود… مگر حافظه كمك… مراسم من، پير ده… باشكوهتر نمي شود… گفتم همه تمام اهل ده بزرگِ پير… گفتم بي كفن مث دخترم… دخترم دخترت را سپردم به برادرت گفتم ننگ است براي بزرگِ ده گفتي حاضرم… آرام بي صدا گور تو بود خوابيدي… از پاها ريختم ساقها آرام بي صدا زانوها خاك رانها رانهاي گناهكار ننگ است شكم جاي حرام سينه سينه ات  باز كردي چشمها آرام گفتي مراقب دخترم باش بستي خاك… سپردمش به برادرت دخترم شانه هات گردنت گور تو كندم با همين بيل  حالا روي من بزرگِ پير… 

 

 

 

 

 

شعر

مارس 9, 2008

آدمها پا هستند
و شلوار
و کفش
و گاهي کيف که ميان دو پا گذاشته باشند
روز صداي بوق ماشين است و همهمه
و قرار ملاقات
درست بالاي سر من
دود،
سرب،
خاکستر سيگار
و پاهايي که گهگاه بلند مي شوند
از همه مساحت شهر
همين
لا به لاي موزائيکها
و دعاي شبانه روزي من
رويش
براي جوانه اي که دارم مي زنم.

بار

مارس 9, 2008

و يك نمايشنامه:

بار