Archive for آوریل, 2008

همكارم دعا مي كند باران ببارد

آوریل 30, 2008

همكارم شبها دعا مي كند باران ببارد براي آنكه شاليزارها آب لازم دارند تا برنج كيلويي 3000 نشود. نماز مي خواند و دعا مي كند باران ببارد. طرفدار رئيس جمهور است و نمي فهمد آنها ايران را دوست ندارند. كمند خيلي كمند ايرانياني كه به ايران فكر كنند و دوستش بدارند.

همكارم هر شب دعا مي كند باران ببارد تا برنج كيلويي 3000 نشود و با همه ي اين حرفها باز هم طرفدار رئيس جمهور است.

فيلم پرسپوليس را …

آوریل 26, 2008

فيلم پرسپوليس را نگاه مي كردم. فكر نكنم كسي با آن گريه كرده باشد، من كردم. نه اينكه فيلم عميقي باشد يا چيزي غريب. زندگي هر روز ماست. منتها درش غوطه وريم و در فيلم همه چيز در سطح اتفاق مي افتد. مي پرسم چرا ايران بايد اينطور بشود و چطور اينقدر حقيرمان كرده اند. مي كنند؟

مي گويند چه بكنيم، چه بپوشيم چه بگوئيم و حتي چطور فكر كنيم. با ما بازي وحشتناكي راه انداخته اند. حالا ديگر حرفهاي مردم حول آن چيزهايي نيست كه مثلا از انسانهاي قرن بيست و يكم كه آينده را پيش رو دارند ، آينده را مي خواهند بسازند انتظار مي رود. مردم ايران حالا مثل انسانهاي بدوي هستند كه تمام ذهنشان حول احتياجات اوليه بشر مي گذشت. تهيه غذا، پوشاك و خدايا مددي زندگي امروزم عجالتاً بگذرد. اينطور خوارمان مي كنند و تمام حركتهايي را كه دانشجوها و فعالان انجام مي دهند را انقدر راحت به مضحكه مي گيرند كه آدم مي ماند.

ياد 18 تير افتادم تمام آن وحشت به دزديده شدن يك ريش تراش كوچك شد. كوچك شديم. ديدم چطور مي كوبيدند سر دانشجوها و آن وقت… يك ريش تراش دزيده شد…

جای زیبا

آوریل 21, 2008

 

روزم سیاه شد از آن روز كه بهرام مرا  زیر خود گرفت روزم سیاه شد برای همین ام ازت متنفرم. می پرسی چرا سر به دیوار می کوبم؟ نمي فهمي.. چه بگویم .. هیچ وقت نمي فهمي .. مگر اگر جایم بودی زززززززييييييييـــــــــــببببببببببببببببببـــــــاااااااااااااااااااااااااااااااا..

گفت باید ببخشیم.. ببخشم؟ چطور؟ چطور میشه بخشيد .. من از آن روز بالغ شدم می فهمی؟ هنوز جدول ضرب خوب یاد نگرفته بودم.. آخه چطور آدم ميتونه دیوانه شه و دو نفر كلا نا شبیه رو اشتباه با هم .. جای هم ..؟ بهرام گفت: می شه. به خدا وقتی عاشق باشی مي شه همه رو شبیه اش.. غیر اون نمی بینی.. برای همینه ازت متنفرم زیبا .. تو می دونستی.. می دونستی او همه رو تو می بینه پس حالا برام غره نشو: درست را بخوان… حالا چه وقت ازدواج.. .چرا سر به دیوار..

تو چه می دونی آدم گاهی از اینکه کسی نيست همان وقت.. درست همان لحظه وقتي سلولها، تمام مویرگهات دارد.. کشیده می شه سوی یه نفر دیگه.. کسی که لمست كند سنگینی اش رويت.. تو چه می فهمی.. وقتی کسی نيست همان وقت … هميشه خواسته ام… گفته ام. نه؟ همان وقت که بردی ام معاینه. دکتر كه گفت: نه جانم چیزی نشده.. مگه چیزی حس می کنی دخترم؟

چطور چيزي نشده دكترم؟.. .چیزی كه نه.. نه چيزي كه بشه حسش كرد دکترم.. فقط روزگارم سياه.. روزگارم ايستاده روي آن صحنه.. مُ تِ وَ قِ ف.. بارها..

بلند می شم از جام جای تو.. مادر گفت برو  ظرفهامون رو پس بگير از بهرام اينها. گفتي نمي خوام برم اونجا” مرا فرستادي زيبا.. در رو باز می کنه، میگه بیا تو.. می رم.. می ره ظرفها رو بیاره، نمی ده دستم.. می ذاره رو زمین.. نگاش می کنم.. در رو قفل می کنه.. می خوام ظرفها رو بردارم، شلوارش رو در می آره، نگاه می کنم… حرکتی نمی تونم.. می پره روم.. روی من و فشار و سنگيني.. داد می زنم …قسمش می ده .. قسمش می دم؟ همه اش می گه زیبا.. زیبا.. می گه دوستت دارم.. دوستت.. بارها.. بارها.. بلند می شم از جام جای تو زیبا..

.. هان؟ چرا سر می کوبم به دیوار؟ نمی دانی چرا؟.. چون جاي تو بودم زیبا.. چون دلم می خواد حالا جاي تو باشم زيبا توي این لباس.. لباس سفيد توردار توي آن حجله جای تو.. جای تو. زیبا..

 

شعر3

آوریل 15, 2008

 

آبستنم
بيمار زاييدن

… آجر است که مي زايم
تا گور و خانه ام يکي شود
ميچينم روي هم يکي يکي
ديوارهايي بلندتر
از همه ايزدان تنها تر
اين سرنوشت من نبود

سرعت گيرها،

… گيرهاي لعنتي
در قرن بيست و يکم مگر خوراک شما چيست
که اينطور تا به سرعت مي رسم بزرگ مي شويد
مثل خدا شده ام،

مثل فيلي در تاريکي
هر کس از من تصويرهاي خودش را مي خواند
نگاه كن

بي صدا

چو آيينه
خوردشدنم در خودم بود
اين سرنوشت من نبود

شعر

آستين هايت را بالا بزن ،
مرا بگو
تمام روز خواب جهاني شدن

 مرتب بايگاني ام مي كنند

اين سرنوشت من نبود
شعر مرا بگو
مرا بگو

..

آوریل 15, 2008

عقيده؛ با آدم چه مي کني
کوتاه بيا
من در کيف تو جا نمي شوم