Archive for ژوئن, 2008

….

ژوئن 28, 2008

جنگل ابر رفته بودم. از مرز سمنان گذشتيم بعد اينكه آرامگاه ابوالحسن خرقاني را زيارت كرديم (عكسهايي را كه مي شد گرفت و نوشته هاي سر در را  اينجا ببين) و تا روستاي ابر 13 ساعت كوهنوردي و پياده روي داشتيم. بالاي قله يك دقيقه سكوت داشتيم براي شهداي كوهستان و به ايران اداي احترام كرديم. 4 ساعتي هم گمشديم. مه آنقدر زياد بود كه راهنماي محلي هم نتواند ما را به جنگل برساند ولي عناصر پنج گانه (عنصر پنجم آنجا فراوان بود) با هم و با ما در آشتي بودند سخت و پيوند خورده بوديم. موهايمان شبنم نشسته بود و عجيب كه هر چيز خيسي آتش مي گرفت تا گرممان شود. قدمي نمي توانستي برداري بي آنكه شكر طبيعت به جاي آري كه زنده اي و توانمندي كه هوا را بنوشي. جنگل و كوير و دشت يكجا بود با انواع مختلفي از پوشش هاي گياهي. شب در كلبه اي روستايي خوابيديم. صبح به سمت آبشار شيرآباد حركت كرديم كه هفت تا بود و ما فقط اولي را تجربه كرديم.

پيام سلستين را تمام كردم و اين مبحثش را به راستي زندگي كرده ام. اينكه منبع انرژي ات را در طبيعت بيابي. روح، دريوزه ي انرژي ست و آدمها اين انرژي را از هم مي گيرند از منبع يكديگر كه محدود است و براي همين مدام در عشق و دوستي و محبت كم مي آورند.

همراهم شو.

آغوش رايگان FREE HUGS

ژوئن 24, 2008

 

http://uk.youtube.com/watch?v=lBK-_3d4wRA&feature=related

وقتي اول بار كليپ بالا را ديدم اشك ريختم و خنديدم. اشك ريختني متفاوت، از انساني ترين زاويه ي وجودم. از شادي .

شايد پروژه اي داوطلبانه باشد كه در كشورهاي مختلفي اجرا شده. ازم خيلي وقت برد تا بتوانم همه شان را با هم جمع كنم. دوست داشتم تو را هم سهيم كنم حالا كه نمي توانم خودم آن را در ايران اجرا كنم.

حس قشنگي ست تجربه اش كن.

http://uk.youtube.com/watch?v=vL7Jo_1Z3Y8&feature=related

http://uk.youtube.com/watch?v=lD6o49Uqv10          آمستردام

http://uk.youtube.com/watch?v=9BE1YqDYlLo&NR=1       اسكاتلند

http://uk.youtube.com/watch?v=nNooFXV-OYc&NR=1         توكيو

http://uk.youtube.com/watch?v=vL7Jo_1Z3Y8&feature=related        پرو

http://uk.youtube.com/watch?v=NRyA3CXIk4Y&feature=related اسراييل      

http://uk.youtube.com/watch?v=MONTPHr7V1w&NR=1 هاليوود              

http://uk.youtube.com/watch?v=h4sbwOOizgo&feature=related     فنلاند       

http://uk.youtube.com/watch?v=rDAfB2jAuYw&feature=related وين- اتريش   

http://uk.youtube.com/watch?v=HGiRzrVkcks&feature=related        يونان

http://uk.youtube.com/watch?v=vl_W73ZTCxY&NR=1        آتن     

http://uk.youtube.com/watch?v=6vAtHsJD4hI&feature=related پاريس       

http://uk.youtube.com/watch?v=0mlGnr1VnlQ&feature=related    تورنتو- كانادا  

http://uk.youtube.com/watch?v=tZF7BMmK5CU&feature=related         برزيل

http://uk.youtube.com/watch?v=n4Jyxz3rS_8&feature=related     سآو پائلو 

http://uk.youtube.com/watch?v=RKILQPBcVTI          كره

http://uk.youtube.com/watch?v=BLImQtyjI10&feature=related            چين

http://uk.youtube.com/watch?v=FNd_sBddLzM&feature=related

http://uk.youtube.com/watch?v=C-oJCWJ0Wdg&feature=related  برسيل 

 

 

آ ب ستني ها

ژوئن 15, 2008

 

 

يه هفته از 9 ماه گذشت كه همه نگران شديم چرا بچه به دنيا نمي آد. من و خانمهاي ديگه تصميم گرفتيم بريم عيادتش. روي تخت دراز كشيده بود و از پنجره بيرون رو نگاه مي كرد. شكمش خيلي بزرگ شده بود. گفتيم حسابي رسيده ست ها. و منظورمان…

براي ادامه مطلب كليك كنيد: 

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/06/d8a2-d8a8-d8b3d8aad986d98a-d987d8a7.doc

مهارتهاي نوشتن (قسمت دوم)

ژوئن 14, 2008

 

بخوان،‌بخوان،‌بخوان.

 

“بخوان، بخوان، بخوان. هرچيزي را آشغال،‌ كلاسيك، خوب و بد و ببين انها چطور ساخته شده اند. درست مثل يك نجاري كه مي سازد به عنوان يك كارآموز تا مي تواني مطالعه كن. بخوان. جذبش خواهي كرد.  سپس بنويس. اگر خوب بود ارائه اش بده و گرنه از پنجره دورش بيانداز. “  ويليام فاكنر

 

چرا دارم مقاله اي درباره خواندن براي موفقيت نويسندگان داستان مي نويسم؟ چون زماني كه نويسنده شوي، ديگر هرگز دوباره فقط يك خواننده نخواهي بود. همانطور كه فاكنر گفته هر زمان كه كتابي – هر كتابي -  راباز كني مثل آن است كه وارد يك كلاس درس شده اي.

 

به كتاب هاي مورد علاقه ات نگاه كن. چرا آنها مورد علاقه ات هستند؟ چه چيز در آنها است كه جذبت مي كند در حاليكه بقيه داستانها دلسردت مي كنند يا دوستشان نداري؟ نمي خواهم شانه بالا بياندازي كه فانتزي. من فانتزي دوست دارم. مي خواهم دقيقا درباره جزئياتي كه آن داستان را در ميان داستانهاي ديگر برايت دوست داشتني كرده فكر كني. شخصيتها- چطور رفتار مي كنند يا با ديگري سخن مي گويند. جالبترين وهيجان انگيزترين حادثه اي كه در متن داستان معلقت گذاشته و نمي تواني از آن بگذري؟ احساسي كه نسبت به شخصيتها داشتي يا چيزي كه از آنها فهميده اي يا فكرهايي را كه درت درست كرده بنويس.

 

يك نفر كتاب مورد علاقه تو را نوشته. نويسنده اش مهارت و تكنيك آن را داشته كه احساسات و تجربيات خودش را در داستاني براي تو زنده كند. اين تصادفي نيست . اثر يك نويسنده است.

 

با نگاه كردن به داستان مورد علاقه ات چيز جديدي در ذهنت نقش بسته. اينطور نيست؟ پس خداحافظ خواننده، به كلاس آموزش نوشتن داخل شو.

 

پس حالا كه دانستي نويسنده آنطور دوست داشتني شخصيتهاي داستاني را ساخته كه تو دوست داري، ببين او (نويسنده) چطور اين كار را كرده. همينطور به شخصيتهاي بد داستان نگاه كن كه نويسنده خواسته آنها را ناخواستني ارائه دهد. در مورد جزئياتي كه به تو درباره شخصيتها ياد مي دهند فكر كن. داستان را دوباره بخوان و به تمام نكاتي كه چيز جديدي يا اطلاعات بيشتري درمورد شخصيتها به تو مي دهند توجه كن. به نوشتن در اين نقاط توجه كن:‌ كلماتي كه انتخاب شده اند، چطور شخصيتها توصف شده اند، شخصيتها چه مي كنند و چه مي گويند. توجه كن چه احساسي داري وقتي اين جزئيات را درباره شخصيتها مي خواني و سعي كن بفهمي چرا.

 

آنچه را كه گفته شد درباره كليه جوانب داستان امتحان كن. اگر در بعضي نقاط توانستي به وضوح صداها و بوها و نكبت مستغلات موجود در ويكتوريا لندن را تصور كني، خواندن را متوقف كن و كلمات و مفاهيمي را كه نويسنده استفاده كرده تا آنها را در تو زنده كند بيازماي. اگر احساس كردي ضربان قلبت افزايش يافته يا از تنش، شانه هات منقبض شدند يا اينكه خيلي كنجكاو شده اي، بايست و نوشتن را در آن نقاط امتحان كن و سعي كن به آنچه نويسنده كرده تا تو همچين حسي داشته باشي برسي.

 

اين كار را با هر داستاني كه مي خواني انجام بده. اگر داستاني را دوست نداري سعي كن بفهمي چرا؟ چه چيز آن را دقيقا دوست نداري؟  اينطوري مي تواني از اشتباهات ديگري ياد بگيري يا اگر موضوع فقط سليقه است و نه اشتباه، مي تواني بفهمي چه نوع نوشتني مطلوب تو نيست. اين كار بعد از مدتي به تو به عنوان يك نويسنده كمك مي كند كه به تدريج سبك نوشتن خودت را پيدا كني.

 

بعد از مدتي به طور خودكار اين كار را انجام خواهي داد و هر چه را كه مي خواني جذب مي كني و چيزي از آن ياد خواهي گرفت.

 

ديگر چه چيزي را مي تواني از خواندن ياد بگيري؟ اگر ژانر خاصي را ترجيح مي دهي به عنوان مثال رمزي، رمانتيك يا جنايي،‌ به طور گسترده در آن ژانر مطالعه كن هم قديمي ها را و هم معاصرها را كه چه و چطور نوشته اند و آيا هم اكنون ازبين رفته اند يا نه؟

 

با خواندن آنچه كه تاكنون انجام شده تكنيك را ياد خواهي گرفت. با حريصانه خواندن مي تواني درك كلي خود را از ژانر موردنظرت گسترش بدي تا بتوني موثرتر از آن ژانر بنويسي. با خواندن پيشنهادات معاصر به دركي از بازار دست خواهي يافت و قادر خواهي بود داستانهاي تأثيرگذارتر بنويسي. اما براي گرايشها نخوان.     

 

به ابن سناريوها توجه كن. مي گويي ايده ي  داستاني خيلي اصيلي درباره مريخ داري، مطمئني كه ناشران رو هوا مي زننش ولي وقتي براي ناشران مي فرستي يكي بعد ديگري ردش مي كند. شايد يكي از رد كننده ها جوابت رو داده كه “غير اصيل است و قبلا نوشته شده”. از وقتش گذشته ولي تحقيق مي كني و مي فهمي كه كسي به اسم رابينسون از C.S. قبلا درباره مريخ نوشته. اگر قبلا به طور گسترده در زمينه ژانرت خوانده بودي، حالا ديگه نوشته ات توي كشو خاك نمي خورد.

 

فكر مي كني ” من همه چيز را خوانده ام يكعالمه داستان درباره جادوگرها چاپ شده و من هم ايده اي درباره داستان يك جادوگر دارم كه مثل آنها چاپ خواهد شد” رويش حساب نكن. داستاني را كه حالا داري مي خواني ماهها و ماهها قبل خريده شده. ناشران مرتب از يك موضوع به ديگري درحركتند. بخوان تا ياد بگيري. سوار قافله تبليغاتي سال پيش نشو.

 

همه چيز را بخوان. همانطور كه فاكنر در بالا گفته و تو بايد خوب به آن عمل كني. بيرون از ژانر خودت بخوان. آن رمان رمانتيكي كه تحقيرش مي كردي حالا مي تواند تكنيكي را به تو در صحنه عشقي رمزي قاتلت كه با آن مواجه شده اي پيشنهاد كند. به همان اندازه كه داستان مي خواني غيرداستان هم بخوان. بسياري از نويسندگان موفق ازجمله شكسپير در داستانهايشان به تاريخ و اسطوره شناسي رو مي آوردند. يك تكه بي اهميت در روزنامه صبح مي تواند به تو يك ايده داستاني بدهد. يك مقاله در مجله مد  زنان اليزابت انگلستان مي تواند جزئياتي را برايت فراهم كند كه داستان تاريخي تو زنده ارائه شود.

 

رمان، داستن كوتاه و شعر بخوان. شعر گوشهاي نويسندگي تو را به ريتم زبان حساس مي كند و نوشتن تو را زيبا مي كند. رمان و داستان كوتاه هر كدام ابزارهاي تكنيكي خودشان را دارا هستند. مطالعه چرخش داستان در رمان به تو درباره ساختار و پلات (طرح) مي آموزد. محدوديتهاي طولي فشرده شده در داستان هاي كوتاه به تو اجازه مي دهد كه تكنيك فرم فشرده شده را مطالعه نمايي و بياموزي كه چطور جنبه هاي مهمي مثل شخصيت پرداي و setting مي توانند با بيشترين اثر در كمترين فضا ارائه شوند.

 

 http://www.writing-world.com/fiction/fiction02.shtml

بررسي رمان سمفوني مردگان از لحاظ زاويه ديد

ژوئن 9, 2008
   

 وجود زاويه ديدهاي مختلف در رمان به زنده بودن، چندصدايي و پويايي رمان كمك مي كند و اين خاصيت در رمان سمفوني مردگان نوشته عباس معروفي كه نام و ساختار “سمفوني” را برگزيده لازمه اجتناب ناپذير رمان مي باشد و از اين جهت نقش مهمي را در بررسي رمان ايفا مي نمايد.

براي ديدن ادامه مطلب بر لينك زير كليك نماييد.

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/06/barasi-roman-samphony-mordegan.pdf

 

قصه خاله سوسكه و روح بچه هامون

ژوئن 8, 2008

 

قصه هاي زيادي هست كه باهاشون بزرگ شديم و قاطي بچه گيهامون شدن وبي اينكه بخواهيم، اساس فكر ماها رو ساختن. يكيش هم قصه خاله سوسكه است. خاله سوسكه يا خاله قزي كه يه روزي شال و كلاه مي كنه بره همدون و شوهر كنه به رمضون و توي راه هر كي مي بيندش ميگه خاله قزي، پيرهن قرمزي زن من ميشي؟ اونم مي پرسه اگه زنت بشم محرم و همسرت بشم اگه بخواي منو بزني با چي مي زني؟ اونوقت هر كي يه وسع خودش يه چي ميگه. قصابه با ساطور و موشه با دمش ولي اين وسط اصلا كسي نمي پرسه چرا بايد خاله سوسكه كتك بخوره… مثل يه اصل و مكالمه هر روزي اينو از بچگي به ما قبولوندن كه آقاهه بله حق داره كه بزنه… و اونوقت كمترين شرمي هم وجود نداره چون داداشم ما با اين حرفها بزرگ شديم.

مي خوام بگم بايد خيلي به اين قصه هايي كه به خورد بچه هامون مي ديم دقت كنيم. داستانهاي خيلي زياد ديگه اي هم هستن كه اگه بريم تو بهرشون ملتفت مي شيم داريم دستي دستي روح بچه هامون رو كفيث مي كنيم و از اين حرفها. اين نوشته رو به ياد عزيزترين كسم نوشتم كه دلش مي خواست كتاب درسي بچه دبستاني ها رو عوض كنه چون دل پرخوني ازشون داشت.     

 

 

 

 

 

 

چشم‌های بازمانده در گور

ژوئن 1, 2008

دانستن مسئوليت مي آورد. مي تواني سرت را زير برف كني نفهمي، ‌نداني تا آسوده و با خيال راحت زندگيت را بكني اما وقتي فهميدي حق نداري ساكت بماني حق نداري همان باشي كه قبلا بوده اي منفعل،‌ راكد، خودبين. وقتي ”بازخواني خودكشي سه كارگر” را در ايران خودمان خواندم، وقتي كه مي دانم نمونه ها آنقدر زياد است و در همسايگي، بغل گوشمان.. انسان نيستيم اگر كاري نكنيم، نخواهيم كه كاري بكنيم. دستهام كوچك است، گرفتاريهام بزرگ است، خودم را نجات بدهم هنر كرده ام،.. بهانه هاي خوبي نيستند براي عذر انسان نبودن.

هوشم همراهيم كن، خلاقيت بكوش، دوستان با من باشيد، خدا توانايم كن تا چشمي باز نماند در گور، اينچنين.

http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?12042

 روزنامه «کارگزاران» در گزارشی با عنوان «چشم‏های بازمانده در گور»، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است.

اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت می‌كنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌كنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كرده‌ام نشان می‌دهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كرده‌اند، گرسنگی كشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفته‌اند كه وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمی‌كنم، اما می‌كوشم آن را درك كنم.

تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی می‌شد كه جنازه‌اش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه می‌دانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سوله‌ای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلق‌آویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت می‌كردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی می‌شد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند.

 
ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز می‌گردد. دقیقا وقتی كه ته مانده‌های صنایع نساجی یكی پس از دیگری نابود می‌شدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچه‌های چینی كه از طریق قاچاق وارد كشور می‌شدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزان‌تر بودند. مشخص بود كه تولید سودی ندارد و این كارخانه‌ها باید تعطیل شوند. اما دولت نمی‌خواست هزینه اخراج هزاران كارگر نساجی را متحمل شود پس كارخانه‌ها را به بخش خصوصی واگذار كرد تا آنها به ازای مالكیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینه‌های سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی كار این واحدها خلاص كنند. به ماجرای كارگری كه سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همكارش می‌گفت وقتی از اتاق مدیر كارخانه بازگشت من داشتم چای درست می‌كردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار می‌روم و برمی‌گردم. یك ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازه‌اش توی هوا تاب می‌خورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله كه خودش را رها كرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و كار تمام شد. كارگران هنوز نمی‌دانستند چرا این‌طور غیرمنتظره خودكشی كرده است.
 
مدیر كارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودكشی كارگر، كارخانه را ترك كرده بود. یكی از كارمندان دفتری می‌گفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقه‌اش را بگیرد. حتی التماس می‌كرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازه‌اش را پیدا كرده بود هم می‌گفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغ‌دار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را می‌داد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبه‌ها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمی‌شد غذایی كه خودمان می‌خوریم را جلوی مهمان رودربایستی‌دار بگذاریم. نمی‌دانستم می‌خواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال می‌شدم اگر می‌گفتم.»

تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانه‌اش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته می‌آمد. شب قبل خانواده‌اش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش می‌سوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف می‌زدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.

 
همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود.. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمی‌آمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن می‌رفت او را به یكی از نهادها و سازمان‌هایی می‌فرستادند كه او حتی نمی‌توانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازی‌های بیهوده‌ای كه او را بیشتر از پیش گیج می‌كردند و ناامید. درك نمی‌كرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرف‌های عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد.
 
پسر 16 ساله این مرد هم كنار كوره‌های آجرپزی كار می‌كرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ می‌كند و این قبیل كارها. می‌گفت: «دست‌هایم را از پدرم قایم می‌كردم. حرص می‌خورد وقتی پینه‌های دستم را می‌دید.» این مرد روز آخر زندگی‌اش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، می‌گفت وقتی داشتیم می‌رفتیم دخترم بهانه می‌گرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد.. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود.. موقع برگشتن می‌گفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»

تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنف‌كار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریع‌تر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لوله‌های سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود می‌شد. همه می‌دانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانواده‌اش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری می‌كرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین می‌شد.

 
دو روز پس از خودكشی كارگر كنف‌كار كه به سراغ خانواده‌اش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح می‌داد بی‌مقدمه از من پرسید؛ «می‌دانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی می‌شد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكم‌شان هم بر نمی‌آیند. این كریه‌ترین چهره فقر است.

همسرش می‌گفت؛ «یك وقت‌هایی در را كه باز می‌كردم می‌دیدم جلوی در ایستاده. خجالت می‌كشید در بزند و داخل شود. صبح‌ها كه می‌رفت دنبال حق و حقوقش می‌گفت؛ ان‌شاءالله امروز می‌شود. بعدازظهر دست خالی برمی‌گشت و جلوی در می‌ایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنف‌كار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه می‌افتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است.

 من می‌گویم ابزار تولید، شما هم می‌خوانید، اما ابزار تولید برای كارگری كه به امید كاركردن با آن زنده است فقط «كلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفت‌وگوی تلفنی كارگر كنف‌كار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنج‌شنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. می‌گفت شنبه می‌خواهند دستگاه‌ها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار می‌كند، من هم هر روز می‌روم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمی‌دهد. می‌گفت كار تمام است… هیچ كسی به داد ما نمی‌رسد. گفت دفترچه‌های تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوان‌ها كار نمی‌دهند، به من كار می‌دهند؟ هی می‌گفت من چه كار كنم از این به بعد؟»

درست در همین لحظه عجیب‌ترین واكنشی كه انتظارش را می‌كشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارش‌ها است. بی‌چارگی چاه بی‌ته است. وقتی آدم بی‌پناهی در آن می‌افتد، می‌تواند سال‌ها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش می‌گیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میان‌مایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدم‌ها خلاصه كنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدم‌های طبقه متوسط یا مرفه) می‌تواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمی‌گیرند. اسماعيل محمدولي. * تیتر این گزارش برگرفته از رمانی با همین نام نوشته آستوریاس است.