Archive for جولای, 2008

ليلا زن آقاي سرهنگ

جولای 28, 2008

 

آقاي سرهنگ از آخرين گروه تسليت گويندگان تشكر كرد و آرام به پسرش گفت:‌ مي خوام يه ربع بيست دقيقه اي باهاش تنها باشم. و نشست سر قبر زنش. روي قبر دسته هاي گل بود كه روبان سياهشان همراه باد تكان مي خوردند. آقاي سرهنگ و زنش سالهاي زيادي با هم بودند. روزهاي خوبي باهم داشتند. زنش مدام برايش شانس مي آورد. زني كه حالا مرده بود ولي خاطراتش… او تازه از جبهه برگشته بود و مادرش مدام قربان صدقه اش مي رفت. اسفند برايش دود مي كرد و مي گفت ديگه بايد دستي برات بالا بزنم و همه اش به دختر همسايه اشاره مي كرد. دختر همسايه كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود نمي توانست چيزي از صورتش را ببيند و قامتش از پشت چادر سياه . قامتش معمولي بود. صورتش هم معمولي ولي پدرش معمولي نبود. از آن كله گنده ها كه راه ترقي دامادشان را بلدند. دوشيزه محترمه خانم محسنه كريمي براي بار دوم مي گويم آيا وكيلم؟ صورتش خاص بود يك معصوميت، بغض و رنگ پريدگي. چشمهاش هم گود رفته…  نگران نباش جوون سكوت علامت رضاست بايد خدا رو هم شكر كنه كه ما فكر آخرتش رو هم كرديم. يادته تا گفتي با اجازه پدر و مادرم بله زنها كل كشيدند و تو ريز خنديدي؟ مي دونستم شب، بعد همه ي اينها، دستت را مي گذارن توي دستم و مي گن بريد به امون خدا. مي دونستم شب چه لطافتي. خب حالا ديگه ما زن و شوهريم. دستش سرد و لخت مثل دست مرده ها. يك رديف دختر. دخترهايي با صورتهايي از سنگ. دخترهايي كه آرام اشك مي ريختند. دو رديف دختر. دست مي زدند و ما بينشان مي رقصيديم. زنها كل مي كشيدند يادته؟ امير گفت: بيا خجالت نكش و قدبلندترينشان را برداشت. گفتم امير گناه دارن. گفت: نمي خواي ناكام از دنيا بري كه هان؟ شايد شهيد شدي… چند تا از مجردها نيامدند. چندتايي هم بودند كه زن داشتند. ها زن خاطراتت گره خورده. دوشيزه محترمه… گفتي بله و زنها كل كشيدند. سكوت علامت رضاست جوون برو برو معطل نكن بقيه هم هستن. حجله اي كه آماده كرده بودند توي يك اتاق سفيد با تورهايي كه از سقف آويزان بود و بوي عودي كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود دوست مي داشت. ماه. ماه هلال بود. ماه تمام از پشت ميله هاي عمودي و پتوها… حاجي چقد وقت داريم؟ همه خنديدند . برو تا صب حالشو ببر. پتوها… حالا يعني ما زن و شوهريم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني؟ دستش رو گرفتم. آخه چه كار مي تونم بكنم من كه كاره اي نيستم. دست سرد. شل و لرزان. دستهات كه سرد شد باورم شد. سرد بي حركت. عجب روزگاري. ولي زود رفتي. زود تنهام گذاشتي. هنوز سفر حج مون مونده. كربلا رو كه يادته شلمچه، طلاييه… يادته جا جاشو نشونت مي دادم از روزهاي جنگ مي گفتم و تو مجذوب… هميشه دستهات توي دستهام داغ بود كي باورش ميشه بعد، اين دستها سرد، توي خاك. آقاي سرهنگ دستش را دراز كرد گلي برداشت و گلبرگهاش را پر پر… گلبرگها را بين دو دستش مي گرفت. لمسش مي كرد لطيف و بعد مي كند. گلبرگها لطيف… چرا آوردنت اينجا. كشيدمش جلو و دگمه ها رو باز كردم. توي جلسه ي حزب بودم شب ريختند و …شلوارشو پايين كشيدم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني. به خاطر اسلام بايد هر كاري كرد بايد از جون گذشت تا دشمناي اسلام هستن نبايد از پا نشست دشمن هم دشمنه فرقي نمي كنه يه مرد لندهور يا يه دختر جوون با پوست لطيف گريه كرد: امشب شب آخره  سر بردم ميون پستون هاش بو كردم گودي گردنش. گفتم: فردا مي رم جبهه شايد شهيد شم حلالم كن. به ديوار چسباندمش. ايستاده. همانطور ايستاده. حالا اينجا كنار تو نبايستي… فكر آدمه زن كجاها كه نمي ره. هميشه بوده. هميشه ايستاده تو خوابيده من نيم ايستاده نيم خوابيده توي يه تخت. ماه هلال و ماه تمام با هم. گفتم حلال كن شايد شهيد شم. در زدند باز شد. گفتند: باكره كه نيست برادر. مادرت دستمال قهوه اي را نشان مادرم داد. مادرم گفت: ‌اين چه كاريه حاج خانوم همه به محسنه جون قسم مي خورن مدرك لازم نيست. گفت: ‌رسمه ديگه. هر چيزي رسمي داره رسم اسلام هم اينه دختر باكره… يه خبر خوب براي برادرا كه فردا عازم جبهه ان. رديف دخترها… بعضي مجردها نيامدند. بعضي ها ولي زن داشتند و آمدند. گفتم حلال كن… با برو و بچه ها دست داديم گفتيم حلال كنين . از زير قرآن رد شديم. صداي تلاوت قرآن بود و تلفنچي: بيايين جسدشو تحويل بگيرين مهريه اش ام هست دخترتون ديشب عروس… روبوسي كرديم و سوار جيپ ها عازم جبهه… آقاي سرهنگ آه كشيد. رديف دخترها را مي ديد هنوز آقاي سرهنگ  كه مي رفتند. باد گلبرگها را با خودش برد. آه كشيد باز. چند ضربه به مرمر سياه زد. فاتحه خواند و رفت.   

نوشتن

جولای 26, 2008

 

دوباره حس مي كنم آن چيزي كه در من بود و مدتها پشت به او كرده بودم مثل صداي انفجاري در يك چهار ديواري كه سرانجام ويران مي كند و سر بر مي آورد مرا متوجه خودش كرده است. انفجار دروغ نبود اما او دارد لطيف تر از اين رفتار مي كند. من سركش و عاصي مي شوم گاهي در خودم فرو مي روم. با انگشتان و دستانم سعي مي كنم وجودم را در بر بگيرم تا روحم سرريز نكند. چه كسي مي تواند تلاطم درون انسان را تصور كند و به كلمه در آورد. خودم را فراموش كرده بودم و اجازه دادم در روزهايي كه پي در پي مي آيند كم شوم و آن وقت خونسرد و بي حس مي نشستم و آتشي را كه افروخته بودم تماشا مي كردم. آتشي كه هيزمش لحظه لحظه زندگيم، روح زخميم و آينده اي بود كه ديگر نمي خواستم تلاشي برايش بكنم و به رخوت گرماي آتش كه آدمها را دچار مي كند تا جاي تلاش براي خودشان روياهايي درباره آينده، شهرت جهاني، قله نشين شدن و چه و چه و چه ببافد. گرما آدم را گول مي زند. آدم خيالاتي مي شود و سرانجام در خيالاتش به خواب مي رود بي آنكه هرگز كالبدش دوباره به هوس خيال بافتن بيفتد. اينها را نوشتم. مدتها بود ننوشته بودم. چيزهاي ديگري هم هست. كاش پايدار بماند. كه اين ناخواسته دارد خصلتم مي شود. طبيعي ست همه ي آدمها پي گرما مي روند. همه ي آدمها رخوت از گرما را تا خواب… اما بايد در سرما ماند. سرمايي كه از سردي اش آدم مي سوزد ولي بيدار…

بازي در نياوريد لطفا

جولای 26, 2008

 

اتفاقي از كنار تلوزيون رد مي شدم صحنه هايي از يك روستاي جنگ زده جنوب ايران را نشان مي دادند كه مردمانش شيمييايي شده بودند. چيزي كه نگهم داشت براي نشستن پاي تلوزيون كاري كه كمتر پيش مي آيد بكنم نگاه متفاوتي بود كه در اين گزارش- فيلم مستند وجود داشت. ديگر اينجا حرف از تقدس جنگ نبود. كشته شده ها شهيد نبودند يا جنگ را مثلا جهاد در راه خدا نمي دانستند. اينجا زن شيميايي شده مرتب مي گفت اين چه زندگي اي ست كه برايم درست شده. مادر كودك شيميايي عقب مانده اش را كه با سر بزرگ و تن كوچك به سختي نفس مي كشيد نشان مي داد و گريه مي كرد و كينه و چرا هم در چشمانش بود. زني كه در جنگ خانواده اش را از دست داده بود تنهايي اش را هوار مي كرد و مردي كه ديگر چشماني نداشت تا فوتبال بازي كند ديگر جانباز بودن را مدال گنده اي نمي كرد پشتش اندوهش را قورت دهد.

همه ي اينها فاجعه است. كاري ندارم اما از تلويون كه هميشه بي اعتماد بوده ام به او متعجب شدم از خودم پرسيدم هان چه شده كه يكهو اينهمه ديد آقايان واژگون شده. دفاع مقدس هشت ساله يكهو جنون اجباري جانيها؟ تعجبي ندارد هوش هم نمي خواهد حالا كه مي خواهند با آمريكا مذاكره راه بياندازند حالا كه خوره ي حرفهايشان توي مغز هواداران نمي تواند با اين جلسات و مذاكرات به تمركز برسد و كنار بيايد آيا چطور مي توان مرگ بر آمريكا را كه معادل رياضي اش مي شود جنگ با آمريكا حالي اين مردم نترس از شهادت كرد؟ چون هر چقدر هم يك سيستم بي چشم و رو باشد باز هم رويش نمي شود كه رو رو خودش را رو كند. كسي هم نيست بهشان بگويد خوتان را خسته نكنيد مردم خسته تر از آنند كه بنشينند پشت و رويتان را تحليل كنند اگر هم بگوييد مردم مذاكره با آمريكا بد است اما روستاهاي شيميايي زده بدتر قبول مي كنند بازي در نياوريد لطفا.   

-

جولای 26, 2008

به جلسه ي نقد مجموعه داستان گوساله ي سرگردان رفته بودم كه جزو ادبيات دفاع مقدس است با اين تفاوت كه جنگ را نقد مي كند نه آنكه شيفته جنگ، دروغ و تقدس به خوردمان بدهد. جلسه كه تمام شد كسي تعريف مي كرد جانبازي مي خواسته با ويلچر بيايد و در جلسه حاضر شود و لازم نيست بگويم حضور او از همه ي ما عوضي ها در آنجا بيشتر به حق بود ولي بنده خدا هرچه گشته محض خدا يك مسير ويژه جانبازان كنار پله ها پيدا نكرده و آخر هم منصرف شده و برگشته. اين داستان ظالمانه اي است كه بعد آن جلسه مي توان نوشت. من كه از دفاع مقدس چيزي سرم نمي شود هر چند همين دفاع مقدس خانه زندگيمان را بر باد داده و ما را جنگ زده و جنگ خورده كرده ولي اين را مي شود داستاني كرد براي همه ي ادعاهاي آقايان.

نقشه زندگي آدم ها

جولای 2, 2008