آقاي سرهنگ از آخرين گروه تسليت گويندگان تشكر كرد و آرام به پسرش گفت: مي خوام يه ربع بيست دقيقه اي باهاش تنها باشم. و نشست سر قبر زنش. روي قبر دسته هاي گل بود كه روبان سياهشان همراه باد تكان مي خوردند. آقاي سرهنگ و زنش سالهاي زيادي با هم بودند. روزهاي خوبي باهم داشتند. زنش مدام برايش شانس مي آورد. زني كه حالا مرده بود ولي خاطراتش… او تازه از جبهه برگشته بود و مادرش مدام قربان صدقه اش مي رفت. اسفند برايش دود مي كرد و مي گفت ديگه بايد دستي برات بالا بزنم و همه اش به دختر همسايه اشاره مي كرد. دختر همسايه كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود نمي توانست چيزي از صورتش را ببيند و قامتش از پشت چادر سياه . قامتش معمولي بود. صورتش هم معمولي ولي پدرش معمولي نبود. از آن كله گنده ها كه راه ترقي دامادشان را بلدند. دوشيزه محترمه خانم محسنه كريمي براي بار دوم مي گويم آيا وكيلم؟ صورتش خاص بود يك معصوميت، بغض و رنگ پريدگي. چشمهاش هم گود رفته… نگران نباش جوون سكوت علامت رضاست بايد خدا رو هم شكر كنه كه ما فكر آخرتش رو هم كرديم. يادته تا گفتي با اجازه پدر و مادرم بله زنها كل كشيدند و تو ريز خنديدي؟ مي دونستم شب، بعد همه ي اينها، دستت را مي گذارن توي دستم و مي گن بريد به امون خدا. مي دونستم شب چه لطافتي. خب حالا ديگه ما زن و شوهريم. دستش سرد و لخت مثل دست مرده ها. يك رديف دختر. دخترهايي با صورتهايي از سنگ. دخترهايي كه آرام اشك مي ريختند. دو رديف دختر. دست مي زدند و ما بينشان مي رقصيديم. زنها كل مي كشيدند يادته؟ امير گفت: بيا خجالت نكش و قدبلندترينشان را برداشت. گفتم امير گناه دارن. گفت: نمي خواي ناكام از دنيا بري كه هان؟ شايد شهيد شدي… چند تا از مجردها نيامدند. چندتايي هم بودند كه زن داشتند. ها زن خاطراتت گره خورده. دوشيزه محترمه… گفتي بله و زنها كل كشيدند. سكوت علامت رضاست جوون برو برو معطل نكن بقيه هم هستن. حجله اي كه آماده كرده بودند توي يك اتاق سفيد با تورهايي كه از سقف آويزان بود و بوي عودي كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود دوست مي داشت. ماه. ماه هلال بود. ماه تمام از پشت ميله هاي عمودي و پتوها… حاجي چقد وقت داريم؟ همه خنديدند . برو تا صب حالشو ببر. پتوها… حالا يعني ما زن و شوهريم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني؟ دستش رو گرفتم. آخه چه كار مي تونم بكنم من كه كاره اي نيستم. دست سرد. شل و لرزان. دستهات كه سرد شد باورم شد. سرد بي حركت. عجب روزگاري. ولي زود رفتي. زود تنهام گذاشتي. هنوز سفر حج مون مونده. كربلا رو كه يادته شلمچه، طلاييه… يادته جا جاشو نشونت مي دادم از روزهاي جنگ مي گفتم و تو مجذوب… هميشه دستهات توي دستهام داغ بود كي باورش ميشه بعد، اين دستها سرد، توي خاك. آقاي سرهنگ دستش را دراز كرد گلي برداشت و گلبرگهاش را پر پر… گلبرگها را بين دو دستش مي گرفت. لمسش مي كرد لطيف و بعد مي كند. گلبرگها لطيف… چرا آوردنت اينجا. كشيدمش جلو و دگمه ها رو باز كردم. توي جلسه ي حزب بودم شب ريختند و …شلوارشو پايين كشيدم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني. به خاطر اسلام بايد هر كاري كرد بايد از جون گذشت تا دشمناي اسلام هستن نبايد از پا نشست دشمن هم دشمنه فرقي نمي كنه يه مرد لندهور يا يه دختر جوون با پوست لطيف گريه كرد: امشب شب آخره سر بردم ميون پستون هاش بو كردم گودي گردنش. گفتم: فردا مي رم جبهه شايد شهيد شم حلالم كن. به ديوار چسباندمش. ايستاده. همانطور ايستاده. حالا اينجا كنار تو نبايستي… فكر آدمه زن كجاها كه نمي ره. هميشه بوده. هميشه ايستاده تو خوابيده من نيم ايستاده نيم خوابيده توي يه تخت. ماه هلال و ماه تمام با هم. گفتم حلال كن شايد شهيد شم. در زدند باز شد. گفتند: باكره كه نيست برادر. مادرت دستمال قهوه اي را نشان مادرم داد. مادرم گفت: اين چه كاريه حاج خانوم همه به محسنه جون قسم مي خورن مدرك لازم نيست. گفت: رسمه ديگه. هر چيزي رسمي داره رسم اسلام هم اينه دختر باكره… يه خبر خوب براي برادرا كه فردا عازم جبهه ان. رديف دخترها… بعضي مجردها نيامدند. بعضي ها ولي زن داشتند و آمدند. گفتم حلال كن… با برو و بچه ها دست داديم گفتيم حلال كنين . از زير قرآن رد شديم. صداي تلاوت قرآن بود و تلفنچي: بيايين جسدشو تحويل بگيرين مهريه اش ام هست دخترتون ديشب عروس… روبوسي كرديم و سوار جيپ ها عازم جبهه… آقاي سرهنگ آه كشيد. رديف دخترها را مي ديد هنوز آقاي سرهنگ كه مي رفتند. باد گلبرگها را با خودش برد. آه كشيد باز. چند ضربه به مرمر سياه زد. فاتحه خواند و رفت.