حال خوبي داشت قونيه

By سلماز يگانه مهر

 

 

با اتوبوس رفتيم. 48 ساعت در راه بوديم. تمام مدت مثنوي و شمس مي خوانديم. ناظري و شجريان گوش مي داديم. داريوش چهار دولي هم همراهمان بود كه دف مي زد و ديوانه مي كرد.

            قبل از رفتن به هتل دور آرامگاه دويدم، درهمان حال از شمس بلند مي خواندم و طواف مي كردم. تنها بودم. بوي ذغال سنگ و سرما مي آمد و صبح هنوز نرسيده بود. بعد هر بار كه مي رفتم آرامگاه، آنجا هميشه صداي ني اي مي آيد كه قطع نمي شود، گرم است و بوي عود مي آيد و دكورش با همه جا فرق دارد، صندوق مولانا ولم نمي كرد. جهان مي شد همان صندوق و مرا سرپا يك ساعتي همان جا نگاه مي داشت. پر از انرژي ام مي كرد.

جاهاي ديگر هم رفتيم. مسجد شمس، مسجد سلطان العلما (پدر مولانا)، خانقاه درويشان كه خانه قبلي مولانا بوده، باغ هاي مرام كه مولانا براي ديدن حسام الدين و استراحت آنجا مي رفته، شهر كاپادوكيا و تپه علاالدين، آنجا يك ستون مانده بود از قصري گويا مربوط به دوره سلجوقي، روي همان يك ستون طاق قشنگي زده بودند براي محافظتش. دانستم تركها از مولانا و اصلا از چيزها خيلي خوب نگهداري مي كنند و اگر مولانا اينجا بود آنقدر محترم و عزيز نگاهش نمي داشتيم. 23 امين نسل مولانا را هم ديديم زني موبور و دوست داشتني بودكه با صداي گرفته اي “بشنو از ني…” را برايمان خواند.

مراسم سماع را هم ديدم ولي دوستش نداشتم چون نمايش بود جوش و خروشي درش نبود. مگر سماع جوش و خروش نيست؟ ضربه و دف نيست؟ تنها سازي كه در مراسمش مي نواختند ني بود.

بعد يك هفته برگشتم ولي در آخر تكه اي از من در نمي دانم كجاي قونيه جا مانده كه مرا شهروند آنجا كرده. حال خوبي داشت قونيه.

يك پاسخ برايش بگذاريد