قوز

By سلماز يگانه مهر

قوز پشتش را که دیدم یادم آمد.

سالها می گذرد. 5 دی 82 بود. خیلی صمیمی نبودیم از همین رابطه ها که توی خوابگاه پیش می آید. سلام و علیک و دور هم جمع شدن برای چای. همه چیز خیلی آرام بود یعنی همیشه همینطور است مثل حالا آرام. فکر می کنی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتد از آن اتفاقها که یکهو زندگی آدم زیر و رو شود. برای خودت نشسته ای توی خانه، داری تلویزیون نگاه می کنی یا میوه می خوری یا روزنامه ای چیزی می خوانی یا با همسرت عشق بازی می کنی و فکر می کنی چه خوب است شاید به این هم فکر نکنی اصلن به هیچ چیز فکر نکنی فقط یک جور آرامشی هست یک جور می شود گفت خواب خرگوشی که فردا هم روز خداست دیگر، ولی درهمان موقع داخل زمین درست زیر تخت خواب تو… آنجا اصلن آرام نیست می گویند فعل و انفعالات شیمیایی… می بینی همه چیز خیلی وحشتناک دارد تکان می خورد سقف خانه ات یکهو می ریزد روی سرت و اگر شانس بیاوری به فردا برسی فقط شاهد این ریختن…این فرو ریختن… گفتنش هم ناراحت کننده است کاریش هم نمی شود کرد…می گویند رسم روزگاراست … نه می توانی خِرِ کسی حتی خِرِ خدا را بچسبی، نه کار دیگری … فقط اینقدر که نماز آیاتی بخوانی و خدا را شکر کنی که یکی ازهمینها نیستی که دارند توی اخبار زیر آوار نشان می دهند.

5 دی 82 بود. همه مان جمع شده بودیم توی سالن تلویزیون و همین چیزها توی سرمان می چرخید همه مان شاید به جز او که اهل بم بود  و رو به تلویزیون نشسته بود و مدام شماره می گرفت خط نمی داد- و گریه می کرد. می گفت باید راه بیافتد… ما هم همینطور، همه مان به فکرمان رسید راه بیفتیم اصلن یک تیم درست کنیم برای کمک و راه بیفتیم سمت بم اما شب که شد همینقدر همت کردیم پتوهایمان را بشوریم و با کمی پول بفرستیم معلوم هم نشد دست کسی رسید یا نه- و اینکه برویم خونی بدهیم.

همان شب بود که دردناک ترین ضجه مویه ی عمرم را شنیدم. همه ی خانواده اش مرده بودند همه شان با هم. بچه ها ریختند اتاقش. گروه گروه برای تسلیت می رفتند و بعد از یک ربع در می آمدند. من نرفتم. هر دفعه می گفتم با گروه بعد … با گروه بعد… بعد هم که توی راهرو دیدمش سرم را انداختم پائین که اینطور نشود تصادفی مثلن تا دیرتر بروم … نشد دیگر … توی راهرو سرم را انداختم پایین رد که شد نگاهش کردم. از کمر خم شده بود وحشتناک. قوز آورده بود…

راه ها که باز شد رفت بم … بعد هم که برگشت باز تسلیت نگفتم. دیگر توی چشمهایش هم نگاه می کردم و تسلیت نمی گفتم. 

می گویند دنیا کوچک است.  راست می گویند. حالا بعد اینهمه سال توی صف اتوبوس می بینمش با همان قوز روی پشتش. اصلن از همان قوز شناختمش. حواسش به جایی نیست توی خودش است. می روم جلو بعد سالها… 

حلقه ای توی دست چپش است که جرأتم می دهد بروم جلو بعد سالها… رویش را ببوسم و تسلیت بگویم بی آنکه به قوزش… 

 

يك پاسخ برايش بگذاريد