وقتي عاشق مي شوي يكهو حس مي كني درست وسط سينه ات چيزي به وجود آمده چيزي مثل گلوله اي درخشنده و پرحرارت كه بعضي وقتها، وقتي كه پيش معشوقت هستي مثلا، پر حرارت تر و درخشنده تر مي شود. اين گلوله زمان هاي ديگر هم هست، وقتي كه داري مولانا مي خواني، شهرام ناضري گوش مي دهي يا دريا را در شب تماشا مي كني منظورم همه ي آن لحظه هايي كه داري عرفان و خدا را تجربه مي كني.
حالا ديشب وقتي سوار تاكسي بودم و راننده مرتب پيچ راديو را مي چرخاند و سرآخر روي فركانسي مكث كرد كه داشتند براي سوگواري امام حسين مي خواندند و خوب مي خواندند و مردم سينه مي زدند يكهو تفاوت عرفان و مذهب را چشيدم. گلوله ناگهان پيدا شد ولي لطيف نبود. تيز و خراشنده بود. آتشش را داشت اما آن حرارت عرفاني نبود. گلوله ي درخشان نبود. بلكه يك لوزي تيز بود كه توي سينه مي تپيد. مي خواستم بگويم اين تفاوت عرفان و مذهب است بي كه بخواهم رتبه اي بدهم.