Archive for فوریه, 2009

خاوران

فوریه 22, 2009

 

در اخبار:

فضای سبزی ساخته می شود

                      وسط شهر تهران

 به مساحت چهار هزار هکتار.

 چهار هزار خانواده شنیدند

            چهار هزار درخت می روید

                از چهار هزار انسان آزاده ای

                                     که خودی نبوده اند.

وزنِ سر

فوریه 20, 2009

یک حفره…

زیر پایت باز می شود

و تو را…  به درون می بلعد

 - از قبل هشدار داده بودند.

و چیزی از تو نمی ماند

- با اطمینان گفته بودند.

                                          و چرا تو را عزیز؟

ازیرا که    

      کتابی نوشته ای

و وزن سرت

نه فقط از وزن پایین تنه ات بیشتر است

 که از وزن سر و پایین تنه ی جماعتی

               توی این جامعه ی

سخت دیکتاتوری….

طومار شیخ شرزین

فوریه 16, 2009

وقتی می­­گویند در ایران دوره­ی نویسندگان بزرگ سرآمده و دیگر نویسنده­ی بزرگی با آثاری ارزشمند نداریم، ناخودآگاه می­نشینم و می­شمارم. بعد می­بینم چیزی که ما نداریم، چشم است. یکی­اش بهرام بیضایی­ست. «طومار شیخ شرزین» اش فیلم­نامه­ای است که همین حالا تمامش کرده­ام. معرکه است.

 بیضایی از گذشته و اسطوره ها روایت می­کند و تو درهمان حال که می خوانی می­بینی داری حال و احوال روزگار خودت را می شنوی. این، یکی به خاطر آن است که به قول شرزین در همین فیلمنامه «باید چنان بنویسی که گفته باشی و در همان حال نتوانند بگویند که گفته­ای» و دیگر اینکه، می­رساند این فقط حالا نیست که جریان زندگی این­طور باشد که سال­های سال است بر ما همین داستان­ها می­رود.  

شرزین کتابی می­نویسد که در آن از حقوق یکسان زن و مرد حرف می­زند و حرفش حرف حق است ولی حرف حق با خیلی حرف­های شرع شیوخ، جور در نمی­آید. به جرم این نوشته که از منظر آن­ها کفر است می­خواهند که بکشندش. از بیم جان به دروغ می­گوید که کتاب، نوشته­ی بوعلی سینا ست که شیوخ به علم اسلامی او معتقدند. کتاب ناگهان حق می­شود ولی به جرم دروغ، شرزین را جامه می درند و آواره می­کنند. شرزین حالا که ستایش شیوخ را از کتاب می­بیند اعتراف می­کند که کتاب، نوشته­ی اوست و او دروغ نگفته. حال دیگر باور نمی­کنند. دو چشم او را، زیبا رویی -که تلقین هزاران ساله­ی مردان که زنان، فتنه­جو، مکار و وسوسه­گر­اند باورش شده و می­خواهد حال که به این صفات می­خوانندش پس همین­طور هم باشد- می­گیرد. انتقامی ناحق. حال شرین، بی­مال، آواره و نابینا در شهرها می­چرخد و نان گدایی می­کند و تا حقیقت مردم را در ازای نانی به آنان می­گوید و آیینه­شان می­شود، مردم تاب نمی­آورند و می­کشندش.

خلاصه­ای که نوشتم حق مطلب را ادا نمی­کند ولی کم­وبیش می­رساند بیضایی چطور می­خواسته جنایاتی را که خاص و عام با اهل اندیشه می­کنند نشان دهد.

اگر ایرانی هستی وارد نشو

فوریه 16, 2009

با اینکه همیشه فکر کرده ام جهان وطن من است و مردمِ جهان، مردم من. ولی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که شادتر نشوم از اینکه کارگردانی از ایران فیلمش جایزه بیاورد، یک ایرانی به موفقیت برسد، ورزشکاری از ایران ستوده شود و یا عصبانی از اینکه ایران به تمسخر گرفته و تحقیر شود.
دیروز میان وبگردی هایم به سایتی برخوردم که ترجمه نوشته ی صفحه ی اولش این بود: «اگر ایرانی هستی وارد نشو.» و بعد دیدم که این سایت تنها سایتی نیست که این سیاست را دارد و حس کردم چیزی که ناخن های تیزی دارد، دارد درون سینه ام را پنجه می کشد.