در اخبار:
فضای سبزی ساخته می شود
وسط شهر تهران
به مساحت چهار هزار هکتار.
چهار هزار خانواده شنیدند
چهار هزار درخت می روید
از چهار هزار انسان آزاده ای
که خودی نبوده اند.
در اخبار:
فضای سبزی ساخته می شود
وسط شهر تهران
به مساحت چهار هزار هکتار.
چهار هزار خانواده شنیدند
چهار هزار درخت می روید
از چهار هزار انسان آزاده ای
که خودی نبوده اند.
یک حفره…
زیر پایت باز می شود
و تو را… به درون می بلعد
- از قبل هشدار داده بودند.
و چیزی از تو نمی ماند
- با اطمینان گفته بودند.
و چرا تو را عزیز؟
ازیرا که
کتابی نوشته ای
و وزن سرت
نه فقط از وزن پایین تنه ات بیشتر است
که از وزن سر و پایین تنه ی جماعتی
توی این جامعه ی
سخت دیکتاتوری….
وقتی میگویند در ایران دورهی نویسندگان بزرگ سرآمده و دیگر نویسندهی بزرگی با آثاری ارزشمند نداریم، ناخودآگاه مینشینم و میشمارم. بعد میبینم چیزی که ما نداریم، چشم است. یکیاش بهرام بیضاییست. «طومار شیخ شرزین» اش فیلمنامهای است که همین حالا تمامش کردهام. معرکه است.
بیضایی از گذشته و اسطوره ها روایت میکند و تو درهمان حال که می خوانی میبینی داری حال و احوال روزگار خودت را می شنوی. این، یکی به خاطر آن است که به قول شرزین در همین فیلمنامه «باید چنان بنویسی که گفته باشی و در همان حال نتوانند بگویند که گفتهای» و دیگر اینکه، میرساند این فقط حالا نیست که جریان زندگی اینطور باشد که سالهای سال است بر ما همین داستانها میرود.
شرزین کتابی مینویسد که در آن از حقوق یکسان زن و مرد حرف میزند و حرفش حرف حق است ولی حرف حق با خیلی حرفهای شرع شیوخ، جور در نمیآید. به جرم این نوشته که از منظر آنها کفر است میخواهند که بکشندش. از بیم جان به دروغ میگوید که کتاب، نوشتهی بوعلی سینا ست که شیوخ به علم اسلامی او معتقدند. کتاب ناگهان حق میشود ولی به جرم دروغ، شرزین را جامه می درند و آواره میکنند. شرزین حالا که ستایش شیوخ را از کتاب میبیند اعتراف میکند که کتاب، نوشتهی اوست و او دروغ نگفته. حال دیگر باور نمیکنند. دو چشم او را، زیبا رویی -که تلقین هزاران سالهی مردان که زنان، فتنهجو، مکار و وسوسهگراند باورش شده و میخواهد حال که به این صفات میخوانندش پس همینطور هم باشد- میگیرد. انتقامی ناحق. حال شرین، بیمال، آواره و نابینا در شهرها میچرخد و نان گدایی میکند و تا حقیقت مردم را در ازای نانی به آنان میگوید و آیینهشان میشود، مردم تاب نمیآورند و میکشندش.
خلاصهای که نوشتم حق مطلب را ادا نمیکند ولی کموبیش میرساند بیضایی چطور میخواسته جنایاتی را که خاص و عام با اهل اندیشه میکنند نشان دهد.
با اینکه همیشه فکر کرده ام جهان وطن من است و مردمِ جهان، مردم من. ولی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که شادتر نشوم از اینکه کارگردانی از ایران فیلمش جایزه بیاورد، یک ایرانی به موفقیت برسد، ورزشکاری از ایران ستوده شود و یا عصبانی از اینکه ایران به تمسخر گرفته و تحقیر شود.
دیروز میان وبگردی هایم به سایتی برخوردم که ترجمه نوشته ی صفحه ی اولش این بود: «اگر ایرانی هستی وارد نشو.» و بعد دیدم که این سایت تنها سایتی نیست که این سیاست را دارد و حس کردم چیزی که ناخن های تیزی دارد، دارد درون سینه ام را پنجه می کشد.