Archive for مارس, 2009

آخر سالي…

مارس 17, 2009

 

آخر سالي مثل همه كه رسم دارند كارهاي نيمه تمامشان را به سرانجامي برسانند اين روزها قرار ندارم بس كه كار نيمه تمام روي دستم مانده. هر چند امسال سالي نبود برايم كه بي هوده هدرش داده باشم ولي باز هم، اينطور نبوده كه از خوابم زياد زده باشم يا چه مي دانم خيلي به خودم سخت گرفته باشم. اين چند هفته ي آخر ولي شروع كرده ام روي مجموعه داستان جديدم كار كردن و چند تايي كتاب را هم كه توي نوبت بودند و چندتايي كه هنوز توي نوبت اند را بخوانم. يك چندتايي از آنها را چند خطي برايشان مي نويسم:

خانوم كتاب مسعود بهنود كه رماني تاريخي است و به جز چندصفحه ي اولش روان نوشته شده ، كتابي 600 صفحه اي كه دو روزه راحت، خوانده مي شود و قصه اي كه بسترش تاريخ ايران از مظفرالدين شاه تا محمد خاتمي بوده و گوشه اي هم به جنگ هاي جهاني و عاقبت دولت عثماني، ‌آلمان و حتي 11 سپتامبر داشته. صحنه اي از كتاب كه تصوير شدنش در ذهنم مرا پر ازخوشي كرد دقيقا پاراگراف آخر بود. زماني كه نوه ي خانوم توي فيلم در چاه موهاي بور نزهت را پخش شده روي آب مي بيند. نزهت (منظورم خط فكري اوست) فراموش نمي شود و ادامه خواهد داشت.

 كافه پيانو اثر فرهاد جعفري رماني كه دوست دارم باز هم هرازگاهي به آن سر بزنم و يك قسمت را همين طور باز كنم و بخوانم مثل اين كه پاي حرف ها يا نقطه نظرهاي دوستي نشسته باشم كه من اين همه از حساسيتش در جزئيات كيف بكنم و ازش بپرسم راستي از آقاي باربد و مادرش چه خبر؟ كه شايد يك كمي اين كه شخصيت هاي داستان يكهو ول شدند، از راوي يا شايد نويسنده گله گي كنم يا اينكه به پايان بندي اش گير بدهم ولي باز هم نترسم از اينكه بگويم خيلي زياد اين كتاب را دوست داشته ام. اين رامي گويم به خاطر اينكه همين حالا يك جستجو كردم توي گوگل و ديدم خيلي ها كتاب را سطحي دانسته بودند و يا بي ارزش و از اين حرف ها. ادبيات شايد اصلا اين طوري است: خيلي سليقه اي. خيلي ها كتاب ماجرامحور را دوست دارند كه اگر توي كتابي ماجرايي نباشد بگويند بابا اين اصلا داستان نيست، بعضي ها ولي حتي با جهان بيني هاي يك نفر آدم هم مثل يك موضوع داستاني رفتار مي كنند و مي ميرند براي اتفاقاتي كه سر جهان بيني هاي شخصيت ها مي افتد. زبان داستان هم خيلي زنده و خوب بود و لحن خيلي خوبي داشت. حس مكان و زمان را هم خيلي خوب در آدم تداعي مي كرد و تصويرها زنده بودند. اين وسط جنبه ي داستاني رمان اشكال ايجاد كرده كه اگر بشود توي ترازو گذاشتش و قاضي ترازو هم من باشم مي گويم اين كتاب چيزهاي زيادي براي آموختن داشت.

نماد و خطرهای آن در داستانهاي نمادين

مارس 6, 2009

مقدمه:

فيلم “سكوت” محسن مخملباف،‌ در نوع خود فیلمی كم نظير است اما -در سرزمين زادگاهش، ستايندگان كمي داشته. به نظر مي رسد مخاطبان و منتقدان درباره ي آن به سكوت نشسته اند. چرا؟ 

اين فيلم كه سراسر نمادين است، جريان داستاني را آشكار مي كند كه بر اكثر آثار نمادين مي رود. آثار نمادين هميشه با این خطر رو به رو بوده اند. چرا كه سرنوشت آن ها هميشه وابسته به رفتاري بوده است كه مخاطب با آن ها داشته. اين كه آيا مخاطب نمادها را كشف خواهد كرد و در كامل نمودن تقلاي ذهني نويسنده و لذت كشف آن سهيم خواهد بود يا نه؛ نمادها كشف نمي شوند و داستان عقيم و سطحي جلوه خواهد نمود؟

واضح است در اين جا منظور آن دسته از نمادهايي ست كه تاريخ تولدشان با همان اثر رقم خورده است و پيش از وجود نداشته تا برای ذهن مخاطب آشناي باشند. وگرنه نمادهاي مستعملي چون:‌ زمستان، شب، قفس و پرنده ديگر از لحاظ زيبايي شناختي تاثير زيادي ندارند و بوي كهنگي مي دهند واين نوشته نيز اشاره به آن ها ندارد.

 به چه داستان هايي، نمادين گفته مي شود؟

 داستان نمادین، داستانی است که محتوای آن خواننده را به چیزی بیشتر از خودش راهنمایی کند. با این تعریف داستانی می تواند نمادین باشد که در آن اشیاء، انسان ها، مفاهیم یا عقیده ها، نماد و نماینده ی چیز دیگری غیر خود باشند. اين نوع داستان ها دو لايه دارند، لايه واقعي یا ظاهری و لايه  نمادين.

 چه زماني نويسنده ها به نوشتن داستان هاي نمادين روي مي آورند؟

- مي توان گفت زماني از نمادها استفاده مي گردد كه نشود مفهومي ناگفتني را به سادگي بيان نمود. اين مفهوم يا به واسطه ي كليت و پيچيدگي آن ناگفتني مي شود (به عنوان مثال مفاهيمي عام و گسترده كه ادراك آن براي انسان سخت باشد مثل خدا، مرگ و آن جهان ديگر)‌ يا به دليل آن كه نويسنده از بيان آن مفاهيم به صورت واضح واهمه دارد. (به عنوان مثال جوامعي كه مردمانش با سانسور رو¬به¬رواند يا خفقان آن¬قدر هست كه اگر حرف مخالف بزني جايت زندان باشد.)

- دلیل دیگری که می توان جهت روی آودن نویسنده به نماد ها آورد زیباسازی متن و ایجاد ادراک زیبایی شناختی در مخاطب است. در این جا نماد در واقع آرایه ای تزئینی می باشد.

 - گاهی نویسنده از نماد برای ایجاز استفاده می کند. زیرا می تواند با یک نماد مناسب و هنرمندانه بسیاری مفاهیم را به مخاطب بدون طول و تفصیل انتقال دهد.

زبان داستان هاي نمادين چه نوع زباني است؟

واضح است که هر نوع روايتي زبان ويژه‌ي خود را می طلبد. داستان های واقع‌گرا معمولا زباني شفاف و روان دارند. داستان های حماسی زبانی فاخر. داستان های نمادين نیز به زباني خاص خود نياز دارند که ايهام‌گونه و پيچيده‌ است و اصطلاحا به آن، زبان مجازی می گویند. زبان مجازی یعنی زبانی که مقصودش همان نیست که می گوید. زبان مجازی زبانی توصیفی است و انتقال مفاهیم را –معمولا به شکل تصویر- برعهده دارد.

از کجا می توان به نمادین بودن یک داستان پی برد؟

از نشانه ها و کلیدهایی که نویسنده در اختیار مخاطب قرار می دهد، می توان به نمادین بودن داستان پی برد. به طور کلی نمادها را می توان در دو دسته‌ طبقه بندی کرد: ‌ا- نمادهاي قراردادي كه به علت تكرار، دلالت‌هاي صريح و روشني دارند مثل بهار به عنوان مظهر جواني. و 2- نمادهاي شخصي. که محصول ابتكار نويسنده هستند كه كاربرد آن‌ها مسبوق به سابقه نيست.

درك نمادهای شخصی، بدون وجود قراين و نشانه‌هاي لازم در خود اثر دشوار است. نویسنده میبایست به كمك فاصله‌گذاري‌ها و پرش‌هاي تصويري و ايجاد ابهام‌هاي تعمدي، وجه نمادين داستان‌ها را برجسته كند و یا کلیدها و نشانه هایی مخاطب را به درک مفهوم نمادها راهنمایی نماید.

نویسنده داستان های نمادین با چه تله ها یا خطر هایی رو به رو است؟

نویسنده داستان های نمادین با خطرهای چندی رو به رو است. به عنوان مثال:

 1- عدم کشف نمادها توسط مخاطب. این اولین خطری است که داستان را قربانی خود می کند و البته برای آن دسته از داستان هایی که از طرح قوی در لایه ظاهری داستان برخوردار نیستند این خطر کل اثر را فاقد ارزش می نمایاند.

 2- تمرکز بیش از حد نویسنده بر معمای پنهان نمادها. که ممکن است باعث شود داستان در رویه ی ظاهری، سطحی و بی عمق جلوه کند.

 3- زبان داستان. نماد و استعاره و آرایه هایی از این دست اصولا ریشه در شعر داشته اند و خواستگاه اصلی آن ها شعر بوده  است. از این رو، این خطر همواره برای داستان نویسان است که با استفاده زیاد از نماد، زبانی شعرگونه و دور از زبان معیار را بر اثر تحمیل نمایند.

یک نمونه:

 با اين تفاصیل و برای کامل نمودن بحث یک نمونه داستانی را مورد بررسی قرار می دهم. داستانی با عنوان “من هم دیگر یاد گرفته ام…” ارسال شده در پست قبل 

 لایه ظاهری داستان:

راوی که در زمان تولد مادرش را از دست داده، تربیت و بزرگ شدنش برعهده برادرانش قرار می گیرد ولی برادران به جای تربیت نوزاد تازه متولد شده، از همان لحظه ی تولد، به این فکر می افتند که هر شب حوادث اتفاق افتاده در آن روز را بعد شنیدن اخبار به شکل طرح قالی ببافند. عدم تربیت شدن راوی با رفتارهای سادیسمی و مازوخیسمی او نشان داده می شود. راوی دغدغه ها و شرح حالش را با ضبط کردن صدایش به مخاطب منتقل می کند. و می گوید که نابودی مردم، خودش و برادرانش را با غرق شدن همه شان در آب که شیر آن سال های زیادی است که باز مانده انتظار می کشد. هر چند خودش نیز بیکار ننشسته و با جویدن دار قالی هایی که زندگی مردم و برادرانش به آن وابسته است در پی انتقام از برادرانش و مردم، به خاطر بی توجهی شان به او است.

لایه نمادین داستان:

با لحظه پیروزی انقلاب، زاینده انقلاب می میرد و فرزند به جا مانده که سخنی از پدر او نمی رود به برادرانی سپرده می¬شود که فرصت تربیت او را ندارند. برادرها نماد چه هستند؟ مسئولانی که مسئول تربیت و شکل گیری انقلاب بوده اند. برادری که صادق نام دارد، نامش تداعی کننده آن است که باید راستگوتر باشد. فرش ها نماد چه هستند؟ همان طور که در متن آمده «همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند.» فرش نماد تمام حوادثی است که بر اجتماع و کشور بعد انقلاب آمده. فرشی که زیر پای مردم پهن شده، طرحی عجق وجق و بی ریخت دارد و دراز است، فرشی است که صادق بافته و نشان زندگی اجتماعی- سیاسی هر روزه مردم است. فرش دیگر که یک دست سفید و کوتاه است و هر شب توی اخبار نشانش می دهند، فرشی غیرواقعی و سانسور شده و وجهه ای است که سعی دارند از انقلاب نشان دهند. (سانسور شده است وگرنه دست کم از لحاظ طولی باید با فرش صادق که در یک زمان شروع به بافتن کرده اند به یک اندازه می¬بود.) شیر آب که در ابتدا برای شستشو و پاک سازی انقلاب باز شده بود و کاربرد داشت حالا خطری است که انقلاب و مردم را تهدید می کند. اما خطر دیگر، خطری است که خود انقلاب تربیت نشده بانی آن خواهد بود و آن هم از بین رفتن اساس و پایه های انقلاب ، همان دار قالی هاست.

 نشانه ها:

 - تاریخ 22 بهمن 57: این تاریخ ذهن مخاطب را آماده ی این سوال می کند که چرا این تاریخ را باید برای مرگ و تولدی در نظر گرفت و این تاریخ قرار است چه کارکردی در داستان داشته باشد. پاسخی که مخاطب به آن می  رسد راهگشای پیوندهای درونی داستان است.

- بافتن حوادث روز بعد شنیدن اخبار: این معنا را در خود دارد که فرش ها تنها نمی توانند فرشی عادی باشند و باید کارکردی فراتر از ظاهر فیزیکی خود در داستان داشته باشند.

- زبان داستان.

 تله های این داستان:

اگر این داستان نتوانسته باشد آنچه را که در لایه ی نمادینش ادعا دارد به مخاطب منتقل کند پس دچار همان تله هایی شده است که در متن این نوشته برشمرده ام.

من هم دیگر یاد گرفته ام…

مارس 3, 2009

 

«22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز کردند تا مرا بشورند. همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند. هر شب بعدِ اخبار شروع می کنند. بعد هم تمام روز می خوابند.» دگمه ی مکثِ ضبطِ صدا را می زنم. تند می دوم تا برسم به بچه ی کوچکی که بغل مادرش خوابیده، نیشگون محکمی از دستش می گیرم. بچه گریه راه می اندازد. رویم را می کنم طرف دکه ی روزنامه فروشی و یک بسته سیگار می خرم. بعد خلط گنده ای از ته حلقم بیرون می کشم و می اندازم جلوی پای دختری که کنارم ایستاده. می خندم. کمی می چرخم بعد می روم توی پارکِ پاتوقم، می نشینم روی نیمکتِ همیشگی. ضبط. «فرش صادق دراز است. آن قدر دراز که زیر پای مردم پهن شده با یک طرح عَجق وَجق و بی ریخت.» با فندک موهای دستم را می سوزانم. «فرش آن یکی برادرم، کوتاه است. سفیدِ سفید و آن قدر قشنگ که هر شب توی اخبار نشانش می دهند.» راه می افتم  سمتِ پیرمردهایی که ردیف کنار هم نشسته اند. داد می زنم: «آهای پیری ها، بالاخره کی می خواین شرتون رو از سرمون کم کنین بمیرین. هان؟» پکر می شوند. می خندم. یکی شان روی عصایش بلند می شود نصیحتم کند. دود سیگارم را توی صورتش فوت می کنم. می گویم: «اوهوی حواست باشه اگه دهنتو واکنی عصا و کمرت رو با هم خورد می کنم.» پیره ولو می شود روی نیمکت. قاه قاه می خندم و عربده می رنم. مردم طرفم نمی آیند. مردمی که همیشه روی فرش صادق راه می روند و فرش برادر دیگرم را توی اخبار تماشا می کنند. من هم بی خیالشان شده ام. منتظرم آب همه مان را ببرد. یک روزی می برد. مي دانم… «چون شیر آب هنوز باز است. برادرهایم یادشان رفته ببندندش. آن قدر احمقند که این همه وقت نفهمیده اند مادر مرده. فقط بلدند ببافند. من هم دیگر یاد گرفته ام… هر شب بعدِ خوابشان می روم کنار فرش ها و شروع میکنم. کی می داند؟ شاید قبل از اینکه آب ببردمان جویدن دارها را تمام کنم.»