آخر سالي مثل همه كه رسم دارند كارهاي نيمه تمامشان را به سرانجامي برسانند اين روزها قرار ندارم بس كه كار نيمه تمام روي دستم مانده. هر چند امسال سالي نبود برايم كه بي هوده هدرش داده باشم ولي باز هم، اينطور نبوده كه از خوابم زياد زده باشم يا چه مي دانم خيلي به خودم سخت گرفته باشم. اين چند هفته ي آخر ولي شروع كرده ام روي مجموعه داستان جديدم كار كردن و چند تايي كتاب را هم كه توي نوبت بودند و چندتايي كه هنوز توي نوبت اند را بخوانم. يك چندتايي از آنها را چند خطي برايشان مي نويسم:
خانوم كتاب مسعود بهنود كه رماني تاريخي است و به جز چندصفحه ي اولش روان نوشته شده ، كتابي 600 صفحه اي كه دو روزه راحت، خوانده مي شود و قصه اي كه بسترش تاريخ ايران از مظفرالدين شاه تا محمد خاتمي بوده و گوشه اي هم به جنگ هاي جهاني و عاقبت دولت عثماني، آلمان و حتي 11 سپتامبر داشته. صحنه اي از كتاب كه تصوير شدنش در ذهنم مرا پر ازخوشي كرد دقيقا پاراگراف آخر بود. زماني كه نوه ي خانوم توي فيلم در چاه موهاي بور نزهت را پخش شده روي آب مي بيند. نزهت (منظورم خط فكري اوست) فراموش نمي شود و ادامه خواهد داشت.
كافه پيانو اثر فرهاد جعفري رماني كه دوست دارم باز هم هرازگاهي به آن سر بزنم و يك قسمت را همين طور باز كنم و بخوانم مثل اين كه پاي حرف ها يا نقطه نظرهاي دوستي نشسته باشم كه من اين همه از حساسيتش در جزئيات كيف بكنم و ازش بپرسم راستي از آقاي باربد و مادرش چه خبر؟ كه شايد يك كمي اين كه شخصيت هاي داستان يكهو ول شدند، از راوي يا شايد نويسنده گله گي كنم يا اينكه به پايان بندي اش گير بدهم ولي باز هم نترسم از اينكه بگويم خيلي زياد اين كتاب را دوست داشته ام. اين رامي گويم به خاطر اينكه همين حالا يك جستجو كردم توي گوگل و ديدم خيلي ها كتاب را سطحي دانسته بودند و يا بي ارزش و از اين حرف ها. ادبيات شايد اصلا اين طوري است: خيلي سليقه اي. خيلي ها كتاب ماجرامحور را دوست دارند كه اگر توي كتابي ماجرايي نباشد بگويند بابا اين اصلا داستان نيست، بعضي ها ولي حتي با جهان بيني هاي يك نفر آدم هم مثل يك موضوع داستاني رفتار مي كنند و مي ميرند براي اتفاقاتي كه سر جهان بيني هاي شخصيت ها مي افتد. زبان داستان هم خيلي زنده و خوب بود و لحن خيلي خوبي داشت. حس مكان و زمان را هم خيلي خوب در آدم تداعي مي كرد و تصويرها زنده بودند. اين وسط جنبه ي داستاني رمان اشكال ايجاد كرده كه اگر بشود توي ترازو گذاشتش و قاضي ترازو هم من باشم مي گويم اين كتاب چيزهاي زيادي براي آموختن داشت.
مارس 30, 2009 در t 7:20 ق.ظ |
http://ictmazra.blogfa.com/ خوشحال میشم بیشتر باهاتون اشنا بشم
مارس 30, 2009 در t 7:21 ق.ظ |
http://ictmazra.blogfa.com/خوشحال میشم بیشتر با شما اشنا بشم
آوریل 12, 2009 در t 9:49 ق.ظ |
سلم دوست من به نظر مي رسد .داستان را مي شناسيد يا استاد اين راه هستبد باري از نظر شما خوشم آمد بيشترببينم هم رو