همین طور که داشتم به همه می گفتم: “نه! من امسال می خوام عدل، 13 روزِ عید رو خونه بمونم و در به روی خودم ببندم و با خودم خلوت کنم…” که دیدم سوار اتوبوس هستم و دارم می رم بازدید از عشایر ایل قشقایی. که از بچگی آرزویم بود یک چند ماهی یا حتی چند سالی مثل عشایر و با آنها زندگی کنم. تا دیدم یک همچین توری دارند می برند دیگر پشت در بسته با خودم خلوت کردن را فروختم به تور و راه افتادم.
ولی البته باران عجیب و تگرگ های 50 گرمی ایکه می گفتند توی 25 سال گذشته سابقه نداشته تور عشایرمان را تبدیل کرد به یک تور ماجراجویانه ی نامنتظره و آنقدر جذاب که آرزوی از بچگی هایم را مجبورا فروختم به تمام زخمهایی که از این تور روی دست و پاهایم مانده و لذت ماجراجویی.
به قیاس سال پیش که از اول فروردین تا آخرش دایم توی سفر بودم و این جمله که طول و انتهای کیفی هر سالی مثل آغازش است و این حرف که از بچگی هایمان توی گوش هایمان مانده که هرکاری/حسی موقع تحویل سال کنی/داشته باشی تا آخر سال هم همین طور است، یک سال پر ماجرایی را برای خودم تخمین می زنم. آمین و امیدوار. J
آوریل 10, 2009 در t 12:15 ب.ظ |
درود بر سولماز
یک وبلاگ در زمینه ی داستان نویسی را از یکی از دوستانم برایت آدرسش را می گذارم.البته خیلی پراکنده و گسسته می نویسد.اما سری بزن و نظرت را برایم بنویس.
http://tangeyemaro.blogfa.com
نویسا و پایا باشی
آوریل 12, 2009 در t 10:12 ق.ظ |
سلام دوست من. نظرت را خواندم .قبول.نظر من هم اين است كه پسره ي خل وچل دجوني به داستان مي ده. بهرذ حال خيلي دوست دارم سري به وبلاگ من بزني.بدرود.
آوریل 27, 2009 در t 9:35 ق.ظ |
آدرس وبلاگ جديد:
http://solmazyeganehmehr.blogfa.com
/