Archive for the ‘حرفهام’ Category

آمین و امیدوار

آوریل 5, 2009

همین طور که داشتم به همه می گفتم: “نه! من امسال می خوام عدل، 13 روزِ عید رو خونه بمونم و در به روی خودم ببندم و با خودم خلوت کنم…” که دیدم سوار اتوبوس هستم و دارم می رم بازدید از عشایر ایل قشقایی. که از بچگی آرزویم بود یک چند ماهی یا حتی چند سالی مثل عشایر و با آنها زندگی کنم. تا دیدم یک همچین توری دارند می برند دیگر پشت در بسته با خودم خلوت کردن را فروختم به تور و راه افتادم.

ولی البته باران عجیب و تگرگ های 50 گرمی ایکه می گفتند توی 25 سال گذشته سابقه نداشته تور عشایرمان را تبدیل کرد به یک تور ماجراجویانه ی نامنتظره و آنقدر جذاب که آرزوی از بچگی هایم را مجبورا فروختم به تمام زخمهایی که از این تور روی دست و پاهایم مانده و لذت ماجراجویی.

به قیاس سال پیش که از اول فروردین تا آخرش دایم توی سفر بودم و این جمله که طول و انتهای کیفی هر سالی مثل آغازش است و این حرف که از بچگی هایمان توی گوش هایمان مانده که هرکاری/حسی موقع تحویل سال کنی/داشته باشی تا آخر سال هم همین طور است، یک سال پر ماجرایی را برای خودم تخمین می زنم. آمین و امیدوار. J 

آخر سالي…

مارس 17, 2009

 

آخر سالي مثل همه كه رسم دارند كارهاي نيمه تمامشان را به سرانجامي برسانند اين روزها قرار ندارم بس كه كار نيمه تمام روي دستم مانده. هر چند امسال سالي نبود برايم كه بي هوده هدرش داده باشم ولي باز هم، اينطور نبوده كه از خوابم زياد زده باشم يا چه مي دانم خيلي به خودم سخت گرفته باشم. اين چند هفته ي آخر ولي شروع كرده ام روي مجموعه داستان جديدم كار كردن و چند تايي كتاب را هم كه توي نوبت بودند و چندتايي كه هنوز توي نوبت اند را بخوانم. يك چندتايي از آنها را چند خطي برايشان مي نويسم:

خانوم كتاب مسعود بهنود كه رماني تاريخي است و به جز چندصفحه ي اولش روان نوشته شده ، كتابي 600 صفحه اي كه دو روزه راحت، خوانده مي شود و قصه اي كه بسترش تاريخ ايران از مظفرالدين شاه تا محمد خاتمي بوده و گوشه اي هم به جنگ هاي جهاني و عاقبت دولت عثماني، ‌آلمان و حتي 11 سپتامبر داشته. صحنه اي از كتاب كه تصوير شدنش در ذهنم مرا پر ازخوشي كرد دقيقا پاراگراف آخر بود. زماني كه نوه ي خانوم توي فيلم در چاه موهاي بور نزهت را پخش شده روي آب مي بيند. نزهت (منظورم خط فكري اوست) فراموش نمي شود و ادامه خواهد داشت.

 كافه پيانو اثر فرهاد جعفري رماني كه دوست دارم باز هم هرازگاهي به آن سر بزنم و يك قسمت را همين طور باز كنم و بخوانم مثل اين كه پاي حرف ها يا نقطه نظرهاي دوستي نشسته باشم كه من اين همه از حساسيتش در جزئيات كيف بكنم و ازش بپرسم راستي از آقاي باربد و مادرش چه خبر؟ كه شايد يك كمي اين كه شخصيت هاي داستان يكهو ول شدند، از راوي يا شايد نويسنده گله گي كنم يا اينكه به پايان بندي اش گير بدهم ولي باز هم نترسم از اينكه بگويم خيلي زياد اين كتاب را دوست داشته ام. اين رامي گويم به خاطر اينكه همين حالا يك جستجو كردم توي گوگل و ديدم خيلي ها كتاب را سطحي دانسته بودند و يا بي ارزش و از اين حرف ها. ادبيات شايد اصلا اين طوري است: خيلي سليقه اي. خيلي ها كتاب ماجرامحور را دوست دارند كه اگر توي كتابي ماجرايي نباشد بگويند بابا اين اصلا داستان نيست، بعضي ها ولي حتي با جهان بيني هاي يك نفر آدم هم مثل يك موضوع داستاني رفتار مي كنند و مي ميرند براي اتفاقاتي كه سر جهان بيني هاي شخصيت ها مي افتد. زبان داستان هم خيلي زنده و خوب بود و لحن خيلي خوبي داشت. حس مكان و زمان را هم خيلي خوب در آدم تداعي مي كرد و تصويرها زنده بودند. اين وسط جنبه ي داستاني رمان اشكال ايجاد كرده كه اگر بشود توي ترازو گذاشتش و قاضي ترازو هم من باشم مي گويم اين كتاب چيزهاي زيادي براي آموختن داشت.

اگر ایرانی هستی وارد نشو

فوریه 16, 2009

با اینکه همیشه فکر کرده ام جهان وطن من است و مردمِ جهان، مردم من. ولی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم که شادتر نشوم از اینکه کارگردانی از ایران فیلمش جایزه بیاورد، یک ایرانی به موفقیت برسد، ورزشکاری از ایران ستوده شود و یا عصبانی از اینکه ایران به تمسخر گرفته و تحقیر شود.
دیروز میان وبگردی هایم به سایتی برخوردم که ترجمه نوشته ی صفحه ی اولش این بود: «اگر ایرانی هستی وارد نشو.» و بعد دیدم که این سایت تنها سایتی نیست که این سیاست را دارد و حس کردم چیزی که ناخن های تیزی دارد، دارد درون سینه ام را پنجه می کشد.

….

ژانویه 11, 2009

بي نهايت احساس ناامني مي كنم. اين نه فقط به خاطر اتفاقاتي ست  كه مي بينم در اطرافم مي افتد در غزه در خيابان توي ايران خودمان كه همينطور به خاطر نزديكتر از اينها اينجا توي من، توي…

مليحه

ژانویه 4, 2009

 

با دوست 10 سال پيشم نشسته بوديم و داشتيم مي گفتيم توي اين ده سال چه كارها روي خودمان كرده ايم كه بشود ازش حرف زد. او را، مثل همه دوستهاي ديگرم، برده بودم پيش يك نفرآدم، كه آدمها را دوست ندارد. بعد از رفتن دوست 10 سال پيشم، آن آدم گفت: “ببين من از اين دوستت خيلي خوشم آمده” حرفي كه از او عجيب بود. خوشحال شدم. گفتم: “خب حالا از چيش خوشتان آمده؟ چه ويژگي اي هان؟” آن نفر آدم كه آدمها را دوست ندارد نمي دانست چه ويژگي اي. گفتم:‌ “اين دوستم ده سال است كه دارد روي خودش كار مي كند تا آدمها را دوست داشته باشد. حتي آدمهايي را كه به او بد مي كنند. توي اين ده سال او بزرگترين كار را كرده. براي همين است كه شما از او خوشتان آمده”

و عشق به انسان يعني همين. اين ويژگي آدمهاي بزرگ است.

گلوله عرفان و مذهب

دسامبر 30, 2008

وقتي عاشق مي شوي يكهو حس مي كني درست وسط سينه ات چيزي به وجود آمده چيزي مثل گلوله اي درخشنده و پرحرارت كه بعضي وقتها، وقتي كه پيش معشوقت هستي مثلا، پر حرارت تر و درخشنده تر مي شود. اين  گلوله زمان هاي ديگر هم هست، وقتي كه داري مولانا مي خواني، شهرام ناضري گوش مي دهي يا دريا را در شب تماشا مي كني منظورم همه ي آن لحظه هايي كه داري عرفان و خدا را تجربه مي كني.

حالا ديشب وقتي سوار تاكسي بودم و راننده مرتب پيچ راديو را مي چرخاند و سرآخر روي فركانسي مكث كرد كه داشتند براي سوگواري امام حسين مي خواندند و خوب مي خواندند و مردم سينه مي زدند يكهو تفاوت عرفان و مذهب را چشيدم. گلوله ناگهان پيدا شد ولي لطيف نبود. تيز و خراشنده بود. آتشش را داشت اما آن حرارت عرفاني نبود. گلوله ي درخشان نبود. بلكه يك لوزي تيز بود كه توي سينه مي تپيد. مي خواستم بگويم اين تفاوت عرفان و مذهب است بي كه بخواهم رتبه اي بدهم.

جمله قصار 4

دسامبر 22, 2008

 تمام مذاهب سراسر توهيني هستند به خداوند. او بزرگترست.

كشف 1

دسامبر 15, 2008

انسان كلمه مي شود وقتي نويسنده با جان مي نويسدش. كاري كه گوستاو فلوبر كرد.

كلمه انسان مي شود وقتي نويسنده با جان مي نويسدش. كاري كه فئودور داستايوسكي كرد.

جمله قصار 3

دسامبر 15, 2008

وقتي مردم ناگهان با من عوض مي شوند، روي لبهايشان تمسخر مي آيد و چشمهايشان دستپاچه مي درند، مي فهمم در برابرم به حقارت رسيده اند. سر پايين مي اندازم تا خرديشان بيش نيازاردشان.

زود مرگي نويسنده ايراني

اکتبر 27, 2008

 

چرا نويسنده ايراني كم مي نويسد؟

چرا خلاقيتش مي خشكد و به سرعت دچار تكرار بي حاصل مي شود؟

چرا اوج و اقبال يك نويسنده بيش از چند سالي نمي پايد؟

چرا نويسندگان بزرگ و مطرح ادبيات ما آثار قابل توجهشان اندك است و به چند اثر محدود مي شود؟

چرا گاهي نويسنده ايراني بعد از يك دوره كار مداوم نوشتن را به كنار مي نهد؟

چرا نويسندگان مطرح ما وقتي جلاي وطن مي كنند اغلب دچار افت يا كم كاري مي شوند؟

راز زود مرگي نويسنده ايراني چيست؟

 

اينها سوالاتي است كه سايت والس ادبي مطرح نموده و در ويژه نامه اي انتشار داده. مقاله ي من را هم با عنوان “انسان بزرگ” و با شروع زير، در سايت والس ادبي بخوانيد.

http://www.valselit.com/sresults.aspx?categ=18

 

شكي نيست نوشتن عملي است فردي. كسي، كسي را مجبور به نوشتن نمي كند. هر آنكس كه به اختيار قلم به دست مي گيرد و شروع مي كند به نوشتن يا از عشق به نوشتن دل به اين كار داده يا از نياز و ضرورت دروني به نوشتن. عشقي كه اگر حقيقي نباشد طعمه ي معشوق ديگري مي شود يا به فراموشي سپرده مي گردد. نيازي كه اگر برطرف شد پيگيري اش چه سودي دارد. ضرورتي كه گاهي هم خيلي ضروري نيست. بعضي ها معتاد مي شوند به نوشتن و پس از مدتي چون اعتيادي خانمان سوز تركش مي كنند و بعضيها ديگر…

اما بايد با احتياط نوشت كه “در ايران دست از نوشتن كشيدن هم عملي است فردي و كسي، كسي را مجبور به ننوشتن نمي كند”.

ديداري با ايرج محمدي در كارگاهش

اکتبر 25, 2008

ايرج محمدي: كار هنري نوعي زايش است و همان حسي كه بين فرزند و مادر است بين هنرمند و اثرش هم وجود دارد.

ايرج محمدي سازنده ي مجسمه هاي غول پيكري كه شايد از كنارشان گذشته باشيم و اگر گرفتاريهاي چند و چونمان مجالي برايمان گذاشه باشند، به فكر افتاده باشيم تا سازنده شان را بشناسيم. مجسمه هايي مثل:
مجسمه رفتگر در بوستاني كنار پل گيشا
مجسمه دكتر ساعي‌ در بوستان ساعي
مجسمه اميركبير در بوستان قيطريه
مجسمه باغبان در بوستان پارك شهر
مجسمه بانوي شهيده در بوستان بهشت مادران
جسمه كمال اسماعيل در كنار زاينده رود اصفهان
مجسمه‌هاي نيم تنه سعدي و عزت‌الله انتظامي و مرحوم سپنتا در كيش
مجسمه شاه‌عباس صفوي كه حالا در جايي اصفهان زير خاك دفن است
مجسمه ستارخان كه در ايتاليا خورد شد و از بين رفت
مجسمه سهراب سپهري
مجسمه كاوه آهنگر كه يكي اش را به اسم القاي عصيان از جاي نصبش برداشتند و حالا در يك انباري خاك مي خورد و ديگري در اصفهان
و…

- كمي از آثارتان بگوييد.
- مي توانم آثارم را در دو دسته بگنجانم آثاري كه براي دل خودم مي سازم، كار دلم است و آثاري كه سفارشي ست و تركيبي از احساس خودم و مردم. كه هم مردم همه از آن لذت ببرم و هم خودم. قصدم هميشه اين بوده كه مردم را با كارم درگير كنم و البته كمتر وقت مي كنم براي دل خودم كار كنم. معمولا موضوعي مي دهند و من هم رويش كار مي كنم. مثلا مي گويند براي پاركي در بندر عباس مجسمه اي بسازم. اول سعي مي كنم درباره فرهنگ آن منطقه اطلاعاتي به دست بياورم ممكن است چند روز ي بروم و در آنجا زندگي كنم درباره مردمانش،‌ تاريخچه اش و فرهنگش مطالعاتي كنم و وقتي شروع به كار مي كنم تمام همّم آن است كه از اِلِمانهاي آن منطقه استفاده كنم. چيزي كه براي بندرعباس ساخته مي شود با چيزي كه براي تهران، كاملا متفاوت از آب در مي آيند و خيلي چيزهاي ديگر هم به جز سازگاري فرهنگي دخيل هستند مثل وسعت فضا، اندازه كار و …
- مجسمه سازي ايران را در چه موقعيتي ارزيابي مي كنيد؟
- حقيقتش ايران در مجسمه سازي خيلي عقب است. شاهدش هم همين است كه اگر گشتي در شهرهاي ايران بزنيم، مي بينيم تعداد مجسمه هايي كه وجود دارد حتي در شهرهاي بزرگ، به اندازه انگشتهاي دست هم نيستند. البته اين را فقط از لحاظ كميت مطرح كردم.
- در مورد ساخت مجسمه بزرگاني كه اكنون زنده نيستند، چطور عمل مي كنيد؟
- دو جور “نيست”‌ وجود دارد. يك نيست مثل استاد صبا كه عكسي از ايشان وجود دارد و ساخت بر مبناي اصل عكس انجام مي گيرد. و يك نيست مثل سعدي كه عكسي از او وجود ندارد. كتابش را مي خوانم. زندگيش را مطالعه مي كنم و تاثيري كه شخصيت اين آدم رويم مي گذارد و تصوري از او كه در ذهنم نقش مي بندد در حين كار كمكم مي كند تا بسازمش. مي سازم و اصلاح مي كنم آنقدر كه در نهايت بگويم درست است اين خودش است و در واقع با اين روش او را از ذهن خودم بيرون مي كشم. دوست دارم وقتي ساختمش و مردم دارند نگاهش مي كنند بگويند بلي همين شكلي بوده است. اگر چنگيز را دارم مي سازم فقط يك مغول با چشم هاي كشيده نيست بلكه بايد شخصيت جهان خواري اش به ببننده القاء شود. چنگيز هرگز يك ريش آرام نخواهد داشت. يا مثلا در مورد مجسمه كمال اسماعيل كه وقتي سفارشش را به من دادند حتي نمي شناختمش. بعد ديوانش را خواندم و ديدم كه چه انسان بزرگي بوده است. و چون اهل اصفهان بود مدتي را صرف مطالعه روي چهره ي مردان اصفهان كردم. تشابه هايي در چهره ي اكثر مردان اصفهاني پيدا كردم كه تا حدودي در مجسمه كمال اسماعيل كه حالا در كنار زاينده رود اصفهان قرار دارد پياده كردم. خب او شاعري بوده كه در زمان حمله چنگيز با او همكاري نمي كند. مي دانيد كه مغولها مردم عادي را مي كشتند ولي علما را نگاه مي داشتند تا به آنها خدمت كنند. دوبار از كمال اسماعيل تقاضاي همكاري مي كنند كه بار اول او مي گريزد و بار دوم سرش را مي برند. يادم است زماني كه مي خواستم بسازمش به سر بريده ي او توجهي نداشتم. ساختمش و نصب شد. بعدها كه اتفاقي از آنجا رد مي شدم، عده اي توريست فرانسوي ديدم كه دورش جمع شده بودند. ازشان پرسيدم كه به نظر آنها اين مجسمه كيست. و آنها گفتند كه يك عالِمي بايد باشد و لبخند مرموزي كه دارد مثل اينكه دارد به كساني كه سرش را بريده اند به حالت تحقير پوزخند مي زند و نگاه مي كند. فكر مي كردم كه آنها جريان زندگي كمال اسماعيل را خوانده اند ولي اينطور نبوده و همه ي اينها را از روي مجسمه دريافته بودند. در واقع مي خواستم حالت انقلابي او را با شال او كه در باد به احتزاز در آمده نشان بدهم و شال به مانند اين بود كه سر بريده ي كمال اسماعيل روي مجمري گذاشته شده باشد. و اين مي رساند كه چطور آنچه را كه مطالعه كرده بودم به طور ناخودآگاه در كارم دخيل شده بود و به بيننده القاء پيدا كرده بود. نمونه ها زياد است اگر بخواهم بگويم.
- در مورد مجسمه كاوه آهنگرتان بگوييد.
- خب ماكت هايش را اينجا مي بينيد. كاوه ي اولي كه ساخته بودم و بعد از چند سال نصب برش داشتند،‌كاوه ي قبل از انقلاب كردنش بود. در دستش يك حلقه است وقتي به چهره اش نگاه مي كني مي بيني كه اين آدم در خودش چه هياهويي دارد. در چهره اش انقلابي بودن را درك مي كني ولي اين يكي بعد از انقلاب كردنش است. سندان را كوبيده و پشت سر گذاشته و توي درفشش جاي خالي دلاوراني كه قرباني ضحاك شده اند را با نقش خالي پرندگان مي شود ديد و پيروانش را با نقش هاي برجسته ي پرندگان.
بعد استاد درباره ي نحوه كارشان صحبت كردند كه چطور قالب مي سازند و از يك نقش توي ذهن مجسمه هاي برنزي پنج، شش متري آفريده مي شوند.

درباره ايرج محمدي باز هم بخوانيد:
http://www.ghatreh.com/press/1026068.html

http://mazandaran.7gardoon.com/Article-526.html

جمله قصار 2

اکتبر 19, 2008

 

تمام آنهايي كه اينجا،‌ حالا توي تيمارستان ها و زندانها نيستند فقط شانس آورده اند. همين.

مختصري از جامعه شناسي خودكامگي

سپتامبر 30, 2008

مختصري از جامعه شناسي خودكامگي (تحليل جامعه شناختي ضحاك ماردوش) نوشته آقاي علي رضاقلي

 

در اين كتاب آقاي رضاقلي در واقع با تحليل قسمتي از شاهنامه (گذار جمشيد به ضحاك و از او به فريدون) به تحليل جامعه ايران گذشته و كنوني مي پردازد. به تحليل مردماني كه پادشاهي اژدهاپيكر را دوست دارند و باعث به وجود آمدنش مي شوند و نه تنها با خودكامگان به مبارزه نمي نشينند بلكه با او همدست مي گردند تا يكديگر را غارت كنند. و اگر هم در راس ضحاك نباشد و فريدون باشد با ساختار موجود در نظام اجتماعي ايران پس از مدتي فريدون هم تبديل به  ضحاك مي شود.

منظور آقاي رضاقلي از نظام خودكامه، نظامي ست كه در ظاهر يك نفر بدون ضابطه و قانون خواسته هاي خود را به كل جامعه تحميل مي كند و جانمايه رايطه ي بين مردم و فردي كه در رأس قرار دارد، ترس است. حتي آنكه در رأس قرار دارد هم مدام مي ترسد و ناامني دايمي، ناامني در فعاليتهاي اقتصادي اجتماعي را هم به وجود مي آورد و جلوي پيشرفت را مي گيرد. 

با تعمق در تاريخ ايران مي بينيم جباران يكي پس از ديگري مدتي بر اين سرزمين حكمراني مي كنند و  آنكه با شورش بر جباري و با زور به جايش مي نشيند خود جباري ديگر است و گويا يك نوع نظام سياسي از گذشته تا حال مدام تكرار شده است.

عوامل بسياري در تكرار اين نوع نظام دخيل هستند و اصلا نتيجه ي يك ساختار جامعه ي قبيله اي همينطور است.

ساختار اجتماعي ايران قبيله اي است. چون:

-                          همچو يك قبيله، رئيس قبيله دارد كه قدرت مطلقه است و قدرت مطلقه بدون كنترل توسط نهادهاي ديگر فاسد كننده است. در ايران هيچگاه نهادهايي نبوده اند كه قدرت راس را محدود نمايند.

-                          فرهنگ قبيله اي، فرهنگي قضا و قدري و حكومتش ديني است. در جامعه قبيله اي تكيه گاه بشر به بيرون از خود است و تغيير و اصلاح را به نيروهاي ماورايي مي سپارد. در اين فرهنگ تفاوتي بين قوانيني كه بر طبيعت حكمفرماست و قوانين اجتماعي وجود ندارد و افراد چون نمي توانند قوانين طبيعت را عوض كنند تصور مي كنند كه قوانين اجتماعي را هم نمي توانند و براي مهار آنها مي خواهند از همان ابزار دعا، نفرين و جادو و … كه در مواجه با حوادث طبيعي مثل زلزله استفاده مي كنند، بهره بگيرند.

-                          نظام سياسي قبيله اي متكي بر زور و ارتش است نه نظامي مدني و غيرنظامي. و در حكومت سپاهيگيري ضروري ترين كار نگهداري سپاهيان و سير كردن شكم آنهاست. — سپاهي كه عمدتا خود مردم تشكيل دهنده آن هستند- و اگر اقتصاد كشور از وسعش برنيايد، نظام با غارت كشور خود و كشورهاي اطراف به اين منظور مي رسد. و چون تنها ابزار حكومتي زور است راس، خود را ملزوم به پاسخگويي نمي بيند و اگر هم موقعيت ايجاب كند از آنجا كه حكومت ديني است پاسخ اين است كه تنها در مقابل خداوند پاسخگو خواهم بود.

-                          در فرهنگ قبيله اي رقابت كه باعث پيشرفت مي شود به معناي خصومت است و افراد در مواجه با رقيب در فكر حذف و نابودي او هستند نه تقويت و اصلاح خود.

-                          در ساختار قبيله اي افراد مكانيك وار در كنار هم قرار دارند يعني هيچ پيوستگي درون ساختار بين آنها وجود ندارد و هر كس به فكر آن است كه گليم خودش را از آب در آرد. حيات جمعي براي افراد ارزش ندارد. منافع فرد به منافع جمع ارجحيت دارد و فرد توقع دارد جامعه به خاطر منافع او خود را فدا كند و افراد همه فن حريف هستند نه متخصص. در صورتيكه در جامعه عقلاني افراد بر اساس تخصص شان تقسيم كار شده اند و روحيه اشتراك و همبستگي وجود دارد. آنها مي دانند كه جامعه براي پيشرفت نياز به فداكاري دارد. اما در ساختار قبيله اي تصور رفاه بدون زحمت و بهشت بدون عبادت وجود دارد افراد قبيله اي مردمي تنبل و فرصت طلب هستند و رغبتي به كار توليدي ندارند. مردمي كه تاب تحمل شخصيتهاي اصلاح طلب مثل اميركبير و مصدق را نداشتند.    

 

تولر مي گويد: ‌اگر مردم شاهاني دارند كه جبارند، سزاوار آنند. پادشاهان ساخته دست مردم هستند. اگر مردم خود را در مقابل نهادها مسول بدانند مي توانند آن را اصلاح كنند.

بايد دانست كساني كه حالا در راس قرار دارند همان هايي هستند كه ديروز از خود مردم بوده اند و الگوهاي فكري و رفتاري خود را از همين جامعه با همين ساختار گرفته اند. پس بايد مبارزه با خودكامه را كناري نهاد و به جايش مبارزه با خودكامگي را پيش گرفت. وگرنه تنها خودكامه اي جايش را به خودكامه ديگر مي دهد.

از طرفي پياده سازي دمكراسي كه نسخه اي است از طرف جوامع ديگر با ساختار ديگر در يك نظام قبيله اي وجود ندارد. چون دمكراسي عملكرد شخص نيست بلكه از ساختار اجتماعي و فكري جامعه مي تراود.

زماني اصلاحات در ايران به وقوع مي پيوندد كه ساختار قبيله اي به ساختار مدني تبديل گردد و در اين زمان اصلاحات بايد خصوصيات زير را دارا باشند:

1-     از حمايت جامعه مدني برخوردار باشند.

2-     با جامعه مدني هماهنگ باشد.

3-     به صورت خودجوش از جامعه بتراود.

4-     قدرت سياسي با حمايت جامعه مدني قوانين را اجرا نمايد.

به اميد اصلاحات و با تشكر از آقاي رضا قلي.

 

 

 

جمله ي قصار 1

سپتامبر 21, 2008

 

هيچ كس به اندازه ي آن كه ايمان دارد كه دارد از جايگاه تقدس حرف مي زند خطرناك تر نيست.

ماجراي انتظار

سپتامبر 10, 2008

 

گفتند دهن كجي ايست به حضرت مان و وزارت ارشاد ايراد مي گيرد هم براي نشر ما بد است هم براي تو از مجموعه داستانم درش آوردم. توي جلسه ي غير رسمي داستان خواني هم كه با چند نفر آدم غير رسمي در خانه ي غير رسمي يكي از دوستان برگزار مي شود نگذاشتند بخوانم گفتند قربان شكلت نگذار همين دورهم جمع شدن را هم از ما بگيرند. داستاني قديمي ست مي گذارمش اينجا كه دست كم خودم كه اختيارش را دارم با اين توضيح كه فقط انتظار موعود به چالش كشيده شده و دهن كجي اي نبوده نيست.

اما ياد حرفهاي خودم افتادم به دوستي كه مي گفت مرده شورش را ببرند مي گويند اين كلمه را بردار، اين جمله را،‌ اين ايده را و نوشته ات را مثله مثله كن تا بشود چاپش كرد. توي چشم آدم نگاه مي كنند و از تو مي خواهند خودت خودت را سانسور كني. و من كه مي گفتم نويسنده اگر نويسنده باشد راه هايي پيدا مي كند كه حرفش را بزند و طوري كه دهن سانسورچي ها را هم ببندد و اينطوريست كه شاهكارها در مي آيند. مي گفتم محدوديت خلاقيت مي آورد ولي حالا اين جمله را كامل مي كنم كه همان محدوديتي كه خلاقيت مي آورد و تا يك جاهايي سبب رشد نوشته و نويسنده مي شود بعدتر جلويش را هم خواهد گرفت مانع رشدش خواهد شد.

كوتاه درباره تئاتر فصل خون

آگوست 23, 2008

 

تئاتر “فصل خون” به نويسندگي و كارگرداني ايوب آقا خاني را چهارشنبه تماشاگر بودم با دوستي كه از فرانسه آمده بود و مشتاق تا تئاتري از ايران ببيند و مقايسه كند كه البته خوشش هم نيامد. وقتي همه در خاتمه پا شديم و دست زديم فكر مي كرد براي آنتراكت است و مي گفت نه. هنوز تمام نشده و منتظر ماند. براي من قبل از صداي انفجار آخر، كار تمام شده بود و صحنه ي انفجار كه اصلا زيادي بود. شوكي بي معني براي مخاطب. من البته زياد هم بدم نيامد ريتم ساده اي دارد شايد هم كسل كننده براي مخاطب عام. بعد با خودم فكر كردم كجاي كار اشكال دارد شايد اشكال در متن نمايشنامه است متن نمايشنامه نمايشي نيست و در واقع مي تواند يك داستان كوتاه خيلي خيلي خيلي خوب باشد و نه يك نمايشنامه ي خوب. بازي بازيگرانش را دوست داشتم مخصوصا دخترك را كه تكيه كلام “معذرت مي خوام ممنونم” را مي گفت و معصوميت دخترك دراين جمله هر چند دوستم مي گفت حتي تصورش را نمي كند كسي بتواند اينقدر مصنوعي بازي كند.

 كوتاه اينكه فصل خون چالش برانگيز نبود و مخاطب درگير جنايت هايي كه بر مردم عادي در زمان جنگ مي رود نمي شود چيزي كه به نظر مي رسد آقاي آقاخاني با توجه به كارهاي گذشته شان مد نظر داشته اند.

اكوتوريسم و توسعه پايدار در كاستا ريكا و تحليل و مقايسه آن در ايران

آگوست 16, 2008

 

اين نوشتار تلخيصي است از مقاله اي تحت عنوان “اكوتوريسم و توسعه پايدار در كاستا ريكا ” نوشته شده توسط برناردو دوها بوچسبام در مي 2004 . هدف از ترجمه و ارائه خلاصه اي از اين مقاله، الگو برداري يا اخذ ايده در نگاهي به اكوتوريسم در كشور عزيزمان ايران است. 

لازم به ذكر است  كاستا ريكا كشوري است واقع در آمريكاي مركزي.

با توجه به مقاله آنچه كه به عنوان موفقيت هاي اكوتوريسم در كاستا ريكا مطرح شده است را مي توان در چند دسته طبقه بندي نمود. اين دسته بندي مي تواند ايده ي خوبي به ما جهت بررسي اكوتوريسم در ايران بدهد.

  

عوامل موثر در موفقيت اكوتوريسم در كاستا ريكا:

-         وجود آب و هواي خوب ومنابع طبيعي، پاركهاي ملي، حياط وحش

-         ثبات و امنيت سياسي- اجتماعي-اقتصادي در كاستا ريكا

-         همراهي دولت در عملي شدن اهداف اكوتوريسم و تامين اعتبار

-         وجود برنامه صحيح وبرنامه ريزان آگاه، دلسوز به طبيعت و كشور

-         آموزش مستمر در زمينه اكوتوريسم و توسعه پايدار به گردشگران و مردم بومي

 اگر بخواهيم اين عوامل را در ايران بررسي نماييم، مشاهده مي كنيم كه ايران پتانسيل هاي شايان توجهي را در خود دارد به خاطر موقعيت جغرافيايي ويژه خود و تنوع آب و هوايي، پرداختن به اكوتوريسم موفقيت آميز خواهد بود البته به شرطي كه نقش عوامل ديگر را در نظر نگيريم. به طور مثال امنيت و ثبات سياسي- اجتماعي- اقتصادي مساله اي است كه گردشگران ورودي به آن بسيار توجه دارند و كوچكترين اخبار ناخوشايندي در خصوص منطقه مورد بازديد مي تواند تصميم آنان را دچار نوسان نمايد و پوشيده نيست ايران كشوري با ثبات و امن بر حسب آنچه در فوق ذكر گرديد نيست.

 عامل ديگري كه در ايران بيش از هر چيزي بايد مد نظر قرار گيرد عدم وجود برنامه اي جامع و كارا است. درست است كه در برنامه پنج ساله به اين مهم پرداخته است ولي تصور مي رود كه اين برنامه معيارهاي عملي و صحيحي را در نظر نگرفته و بهخ اصطلاح كارشناسي نمي باشد و فقط به ذكر اهداف به طور كلي پرداخته و مسير و تابلوهاي روشنگر مسير را به وضوح مشخص ننموده است.    

ديگر آنكه گرچه گاهي تب توجه به گردشگري به طور عام و اكوتوريسم به طور خاص در كشور بالا مي گيرد و دولت نيز در اين زمينه همراهي ها و سرمايه گذاري هايي مي نمايد ولي همه ي اينها به صورت دوره اي و لحظه اي است و استمرار در اين حركتها وجود ندارد.

همچنين به نظر مي رسد مردم ايران در زمينه حفظ طبيعت و نرساندن اثرات سوء به آن توحيه نيستند و ابايي ندارند از اينكه طبيعت را پس از استفاده به يك زباله دان تبديل نمايد.

لذا با توجه به آنچه كه ذكر گرديد به نظر مي رسد بهترين راه براي آنكه اكوتوريسم و توسعه پايدار عملا به سطح مطلوبي در ايران برسد اولا پايه ريزي يك طرح همه جانبه است (در اين طرح مي بايست ابتدا امكان سنجي و نياز سنجي شود جوامع هدف شناسايي گردند تسهيلات و امكانات لازم فراهم گردد و همچنين به جامعه محل آموزش داده شود) و ثانيا هماهنگي و همكاري تمامي مولفه هاي جامعه بر اساس آن طرح مي باشد.

براي ادامه كليك نماييد:

مقاله:

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/08/project-of-ecotourisms-class.pdf

 مرجع اصلي

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/08/ecotourismcostrica.pdf

نوشتن

جولای 26, 2008

 

دوباره حس مي كنم آن چيزي كه در من بود و مدتها پشت به او كرده بودم مثل صداي انفجاري در يك چهار ديواري كه سرانجام ويران مي كند و سر بر مي آورد مرا متوجه خودش كرده است. انفجار دروغ نبود اما او دارد لطيف تر از اين رفتار مي كند. من سركش و عاصي مي شوم گاهي در خودم فرو مي روم. با انگشتان و دستانم سعي مي كنم وجودم را در بر بگيرم تا روحم سرريز نكند. چه كسي مي تواند تلاطم درون انسان را تصور كند و به كلمه در آورد. خودم را فراموش كرده بودم و اجازه دادم در روزهايي كه پي در پي مي آيند كم شوم و آن وقت خونسرد و بي حس مي نشستم و آتشي را كه افروخته بودم تماشا مي كردم. آتشي كه هيزمش لحظه لحظه زندگيم، روح زخميم و آينده اي بود كه ديگر نمي خواستم تلاشي برايش بكنم و به رخوت گرماي آتش كه آدمها را دچار مي كند تا جاي تلاش براي خودشان روياهايي درباره آينده، شهرت جهاني، قله نشين شدن و چه و چه و چه ببافد. گرما آدم را گول مي زند. آدم خيالاتي مي شود و سرانجام در خيالاتش به خواب مي رود بي آنكه هرگز كالبدش دوباره به هوس خيال بافتن بيفتد. اينها را نوشتم. مدتها بود ننوشته بودم. چيزهاي ديگري هم هست. كاش پايدار بماند. كه اين ناخواسته دارد خصلتم مي شود. طبيعي ست همه ي آدمها پي گرما مي روند. همه ي آدمها رخوت از گرما را تا خواب… اما بايد در سرما ماند. سرمايي كه از سردي اش آدم مي سوزد ولي بيدار…

بازي در نياوريد لطفا

جولای 26, 2008

 

اتفاقي از كنار تلوزيون رد مي شدم صحنه هايي از يك روستاي جنگ زده جنوب ايران را نشان مي دادند كه مردمانش شيمييايي شده بودند. چيزي كه نگهم داشت براي نشستن پاي تلوزيون كاري كه كمتر پيش مي آيد بكنم نگاه متفاوتي بود كه در اين گزارش- فيلم مستند وجود داشت. ديگر اينجا حرف از تقدس جنگ نبود. كشته شده ها شهيد نبودند يا جنگ را مثلا جهاد در راه خدا نمي دانستند. اينجا زن شيميايي شده مرتب مي گفت اين چه زندگي اي ست كه برايم درست شده. مادر كودك شيميايي عقب مانده اش را كه با سر بزرگ و تن كوچك به سختي نفس مي كشيد نشان مي داد و گريه مي كرد و كينه و چرا هم در چشمانش بود. زني كه در جنگ خانواده اش را از دست داده بود تنهايي اش را هوار مي كرد و مردي كه ديگر چشماني نداشت تا فوتبال بازي كند ديگر جانباز بودن را مدال گنده اي نمي كرد پشتش اندوهش را قورت دهد.

همه ي اينها فاجعه است. كاري ندارم اما از تلويون كه هميشه بي اعتماد بوده ام به او متعجب شدم از خودم پرسيدم هان چه شده كه يكهو اينهمه ديد آقايان واژگون شده. دفاع مقدس هشت ساله يكهو جنون اجباري جانيها؟ تعجبي ندارد هوش هم نمي خواهد حالا كه مي خواهند با آمريكا مذاكره راه بياندازند حالا كه خوره ي حرفهايشان توي مغز هواداران نمي تواند با اين جلسات و مذاكرات به تمركز برسد و كنار بيايد آيا چطور مي توان مرگ بر آمريكا را كه معادل رياضي اش مي شود جنگ با آمريكا حالي اين مردم نترس از شهادت كرد؟ چون هر چقدر هم يك سيستم بي چشم و رو باشد باز هم رويش نمي شود كه رو رو خودش را رو كند. كسي هم نيست بهشان بگويد خوتان را خسته نكنيد مردم خسته تر از آنند كه بنشينند پشت و رويتان را تحليل كنند اگر هم بگوييد مردم مذاكره با آمريكا بد است اما روستاهاي شيميايي زده بدتر قبول مي كنند بازي در نياوريد لطفا.   

-

جولای 26, 2008

به جلسه ي نقد مجموعه داستان گوساله ي سرگردان رفته بودم كه جزو ادبيات دفاع مقدس است با اين تفاوت كه جنگ را نقد مي كند نه آنكه شيفته جنگ، دروغ و تقدس به خوردمان بدهد. جلسه كه تمام شد كسي تعريف مي كرد جانبازي مي خواسته با ويلچر بيايد و در جلسه حاضر شود و لازم نيست بگويم حضور او از همه ي ما عوضي ها در آنجا بيشتر به حق بود ولي بنده خدا هرچه گشته محض خدا يك مسير ويژه جانبازان كنار پله ها پيدا نكرده و آخر هم منصرف شده و برگشته. اين داستان ظالمانه اي است كه بعد آن جلسه مي توان نوشت. من كه از دفاع مقدس چيزي سرم نمي شود هر چند همين دفاع مقدس خانه زندگيمان را بر باد داده و ما را جنگ زده و جنگ خورده كرده ولي اين را مي شود داستاني كرد براي همه ي ادعاهاي آقايان.