«22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز کردند تا مرا بشورند. همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند. هر شب بعدِ اخبار شروع می کنند. بعد هم تمام روز می خوابند.» دگمه ی مکثِ ضبطِ صدا را می زنم. تند می دوم تا برسم به بچه ی کوچکی که بغل مادرش خوابیده، نیشگون محکمی از دستش می گیرم. بچه گریه راه می اندازد. رویم را می کنم طرف دکه ی روزنامه فروشی و یک بسته سیگار می خرم. بعد خلط گنده ای از ته حلقم بیرون می کشم و می اندازم جلوی پای دختری که کنارم ایستاده. می خندم. کمی می چرخم بعد می روم توی پارکِ پاتوقم، می نشینم روی نیمکتِ همیشگی. ضبط. «فرش صادق دراز است. آن قدر دراز که زیر پای مردم پهن شده با یک طرح عَجق وَجق و بی ریخت.» با فندک موهای دستم را می سوزانم. «فرش آن یکی برادرم، کوتاه است. سفیدِ سفید و آن قدر قشنگ که هر شب توی اخبار نشانش می دهند.» راه می افتم سمتِ پیرمردهایی که ردیف کنار هم نشسته اند. داد می زنم: «آهای پیری ها، بالاخره کی می خواین شرتون رو از سرمون کم کنین بمیرین. هان؟» پکر می شوند. می خندم. یکی شان روی عصایش بلند می شود نصیحتم کند. دود سیگارم را توی صورتش فوت می کنم. می گویم: «اوهوی حواست باشه اگه دهنتو واکنی عصا و کمرت رو با هم خورد می کنم.» پیره ولو می شود روی نیمکت. قاه قاه می خندم و عربده می رنم. مردم طرفم نمی آیند. مردمی که همیشه روی فرش صادق راه می روند و فرش برادر دیگرم را توی اخبار تماشا می کنند. من هم بی خیالشان شده ام. منتظرم آب همه مان را ببرد. یک روزی می برد. مي دانم… «چون شیر آب هنوز باز است. برادرهایم یادشان رفته ببندندش. آن قدر احمقند که این همه وقت نفهمیده اند مادر مرده. فقط بلدند ببافند. من هم دیگر یاد گرفته ام… هر شب بعدِ خوابشان می روم کنار فرش ها و شروع میکنم. کی می داند؟ شاید قبل از اینکه آب ببردمان جویدن دارها را تمام کنم.»