Archive for the ‘داستانهام’ Category

من هم دیگر یاد گرفته ام…

مارس 3, 2009

 

«22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز کردند تا مرا بشورند. همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را ببافند. هر شب بعدِ اخبار شروع می کنند. بعد هم تمام روز می خوابند.» دگمه ی مکثِ ضبطِ صدا را می زنم. تند می دوم تا برسم به بچه ی کوچکی که بغل مادرش خوابیده، نیشگون محکمی از دستش می گیرم. بچه گریه راه می اندازد. رویم را می کنم طرف دکه ی روزنامه فروشی و یک بسته سیگار می خرم. بعد خلط گنده ای از ته حلقم بیرون می کشم و می اندازم جلوی پای دختری که کنارم ایستاده. می خندم. کمی می چرخم بعد می روم توی پارکِ پاتوقم، می نشینم روی نیمکتِ همیشگی. ضبط. «فرش صادق دراز است. آن قدر دراز که زیر پای مردم پهن شده با یک طرح عَجق وَجق و بی ریخت.» با فندک موهای دستم را می سوزانم. «فرش آن یکی برادرم، کوتاه است. سفیدِ سفید و آن قدر قشنگ که هر شب توی اخبار نشانش می دهند.» راه می افتم  سمتِ پیرمردهایی که ردیف کنار هم نشسته اند. داد می زنم: «آهای پیری ها، بالاخره کی می خواین شرتون رو از سرمون کم کنین بمیرین. هان؟» پکر می شوند. می خندم. یکی شان روی عصایش بلند می شود نصیحتم کند. دود سیگارم را توی صورتش فوت می کنم. می گویم: «اوهوی حواست باشه اگه دهنتو واکنی عصا و کمرت رو با هم خورد می کنم.» پیره ولو می شود روی نیمکت. قاه قاه می خندم و عربده می رنم. مردم طرفم نمی آیند. مردمی که همیشه روی فرش صادق راه می روند و فرش برادر دیگرم را توی اخبار تماشا می کنند. من هم بی خیالشان شده ام. منتظرم آب همه مان را ببرد. یک روزی می برد. مي دانم… «چون شیر آب هنوز باز است. برادرهایم یادشان رفته ببندندش. آن قدر احمقند که این همه وقت نفهمیده اند مادر مرده. فقط بلدند ببافند. من هم دیگر یاد گرفته ام… هر شب بعدِ خوابشان می روم کنار فرش ها و شروع میکنم. کی می داند؟ شاید قبل از اینکه آب ببردمان جویدن دارها را تمام کنم.»

قوز

دسامبر 26, 2008

قوز پشتش را که دیدم یادم آمد.

سالها می گذرد. 5 دی 82 بود. خیلی صمیمی نبودیم از همین رابطه ها که توی خوابگاه پیش می آید. سلام و علیک و دور هم جمع شدن برای چای. همه چیز خیلی آرام بود یعنی همیشه همینطور است مثل حالا آرام. فکر می کنی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمی افتد از آن اتفاقها که یکهو زندگی آدم زیر و رو شود. برای خودت نشسته ای توی خانه، داری تلویزیون نگاه می کنی یا میوه می خوری یا روزنامه ای چیزی می خوانی یا با همسرت عشق بازی می کنی و فکر می کنی چه خوب است شاید به این هم فکر نکنی اصلن به هیچ چیز فکر نکنی فقط یک جور آرامشی هست یک جور می شود گفت خواب خرگوشی که فردا هم روز خداست دیگر، ولی درهمان موقع داخل زمین درست زیر تخت خواب تو… آنجا اصلن آرام نیست می گویند فعل و انفعالات شیمیایی… می بینی همه چیز خیلی وحشتناک دارد تکان می خورد سقف خانه ات یکهو می ریزد روی سرت و اگر شانس بیاوری به فردا برسی فقط شاهد این ریختن…این فرو ریختن… گفتنش هم ناراحت کننده است کاریش هم نمی شود کرد…می گویند رسم روزگاراست … نه می توانی خِرِ کسی حتی خِرِ خدا را بچسبی، نه کار دیگری … فقط اینقدر که نماز آیاتی بخوانی و خدا را شکر کنی که یکی ازهمینها نیستی که دارند توی اخبار زیر آوار نشان می دهند.

5 دی 82 بود. همه مان جمع شده بودیم توی سالن تلویزیون و همین چیزها توی سرمان می چرخید همه مان شاید به جز او که اهل بم بود  و رو به تلویزیون نشسته بود و مدام شماره می گرفت خط نمی داد- و گریه می کرد. می گفت باید راه بیافتد… ما هم همینطور، همه مان به فکرمان رسید راه بیفتیم اصلن یک تیم درست کنیم برای کمک و راه بیفتیم سمت بم اما شب که شد همینقدر همت کردیم پتوهایمان را بشوریم و با کمی پول بفرستیم معلوم هم نشد دست کسی رسید یا نه- و اینکه برویم خونی بدهیم.

همان شب بود که دردناک ترین ضجه مویه ی عمرم را شنیدم. همه ی خانواده اش مرده بودند همه شان با هم. بچه ها ریختند اتاقش. گروه گروه برای تسلیت می رفتند و بعد از یک ربع در می آمدند. من نرفتم. هر دفعه می گفتم با گروه بعد … با گروه بعد… بعد هم که توی راهرو دیدمش سرم را انداختم پائین که اینطور نشود تصادفی مثلن تا دیرتر بروم … نشد دیگر … توی راهرو سرم را انداختم پایین رد که شد نگاهش کردم. از کمر خم شده بود وحشتناک. قوز آورده بود…

راه ها که باز شد رفت بم … بعد هم که برگشت باز تسلیت نگفتم. دیگر توی چشمهایش هم نگاه می کردم و تسلیت نمی گفتم. 

می گویند دنیا کوچک است.  راست می گویند. حالا بعد اینهمه سال توی صف اتوبوس می بینمش با همان قوز روی پشتش. اصلن از همان قوز شناختمش. حواسش به جایی نیست توی خودش است. می روم جلو بعد سالها… 

حلقه ای توی دست چپش است که جرأتم می دهد بروم جلو بعد سالها… رویش را ببوسم و تسلیت بگویم بی آنکه به قوزش… 

 

انتظار

سپتامبر 10, 2008

از پنجره سرك مي كشم، مي بينم دارد هي از اينور كوچه مي رود به آن ور و برمي گردد و هي به ساعتش نگاه مي كند. داد مي زنم «بالاخره آمدي هان؟» بر مي گردد و نگاهم مي كند بعد سرش را به دور و بر مي چرخاند و دوباره نگاهم مي كند. برايش دست تكان مي دهم و مي خندم ولي او شانه مي اندازد بالا و به ساعتش نگاه مي كند. حوري را بر مي دارم، مي برمش جلوي پنجره تا مهدي را نشانش بدهم. بعد برايش با پرده هاي پنجره تاب مي سازم و سوارش مي كنم. «تاب تاب عباسي، حالا منو نندازي، تاب تاب …» از اتاق بغلي صداي مامان مي آيد «اَمنَ يُجيبُ …» همه اش همينها را مي خواند. ورد زبانش « يا مهدي » وهمينها ست. همه اش دعا می خواند و مي زند زير گريه.

دگمه هاي لباسم را باز مي كنم تا به حوري شير بدهم. مهدي نگاهم مي كند، نيشش باز مي شود. بهش نمي خندم چون روي سرش يك مار مثل عمامه پيچيده و همه اش نيشش را بيرون مي آورد. جيغ نمي زنم نه. چون مي ترسم حوري بيدار شود. مي خوابانمش روي تابي كه ساخته ام، تكانش مي دهم. «لا لا لا لا پيش پيش پيش پيش لالا…» دگمه هاي لباسم را مي بندم. يك تاكسي مي پيچد داخل كوچه، جلوي خانه مان مي ايستد. مهدي همه اش به من اشاره مي كند بروم پايين پيشش. من به دو نفر مردي كه دارند از تاكسي پياده مي شوند نگاه مي كنم. ولي تاكسي نيست آمبولانس است. تاكسي بوده اول حالا شده آمبولانس. آن دو نفر مرد هم كه حالا سفيد پوشيده اند مي آيند سمت خانه مان. مهدي انگار نه انگار كه مي بيندشان، همينطور زل زده است به من و اشاره مي كند بروم پايين. داد مي زنم« جلوشون را بگير نگذار بيان» مهدي چشمهايش گرد شده همينطور نگاهم مي كند. زينگ … زينگ … زينگ… از بس زنگ مي زنند عصبي مي شوم. جيغ مي زنم «نمي رم… كمك… نمي خوام برم… دست از سرم بردارين… كمك…» مامان سرك مي كشد توي اتاق، بعد مي رود با يك ليوان آب و قرصهام بر مي گردد. همه اش مي گويد «كسي زنگ نزده كه … بيا قرصهات رو بخور…» و مي خواباندم روي تخت. تابي را هم كه ساخته ام خراب مي كند. بعد حوري را پرت مي كند گوشه ي اتاق. مهدي را كه مي بيند اخم مي كند پرده ها را مي كشد. مي گويم «مگه منتظرش نبودي، خودشه ديگه مهديه» مامان لبش را گاز مي گيرد، زير لبي دعا مي خواند. من خودم را مي زنم به خواب تا مامان مي رود مي دوم پشت پنجره قرصهايي را كه قايم كرده ام زير زبانم در مي آورم، پودر مي كنم روي لبه ي پنجره براي گنجشكها. بيرون نه تاكسي اي هست نه آمبولانسي. مهدي ايستاده دارد با مردي دست مي دهد. داد مي زنم «بالاخره آمدي؟» رويشان را مي كنند به من. شك مي كنم كدامشان مهدي ست؟ يكي شان همينطور زل زده به من. آن يكي بازويش را مي كشد كه بروند. داد مي زنم «برگرد، مهدي برگرد… مامان، مهدي داره ميره ها … بدو بيا» مامان دارد اَمنَ يُجيبُ …مي خواند. مي خواند و گريه مي كند. به عقلش نمي رسد كه مهدي دارد مي رود. باز هم مي گويد «آقايم مهدي شفايش را از تو مي خواهم» حوري را بغل مي گيرم. «ببين حوري داره مي ره ها » از ته كوچه مردي دارد مي آيد، توي دستهاش نان دارد. داد مي زنم «بالاخره آمدي؟»    

ليلا زن آقاي سرهنگ

جولای 28, 2008

 

آقاي سرهنگ از آخرين گروه تسليت گويندگان تشكر كرد و آرام به پسرش گفت:‌ مي خوام يه ربع بيست دقيقه اي باهاش تنها باشم. و نشست سر قبر زنش. روي قبر دسته هاي گل بود كه روبان سياهشان همراه باد تكان مي خوردند. آقاي سرهنگ و زنش سالهاي زيادي با هم بودند. روزهاي خوبي باهم داشتند. زنش مدام برايش شانس مي آورد. زني كه حالا مرده بود ولي خاطراتش… او تازه از جبهه برگشته بود و مادرش مدام قربان صدقه اش مي رفت. اسفند برايش دود مي كرد و مي گفت ديگه بايد دستي برات بالا بزنم و همه اش به دختر همسايه اشاره مي كرد. دختر همسايه كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود نمي توانست چيزي از صورتش را ببيند و قامتش از پشت چادر سياه . قامتش معمولي بود. صورتش هم معمولي ولي پدرش معمولي نبود. از آن كله گنده ها كه راه ترقي دامادشان را بلدند. دوشيزه محترمه خانم محسنه كريمي براي بار دوم مي گويم آيا وكيلم؟ صورتش خاص بود يك معصوميت، بغض و رنگ پريدگي. چشمهاش هم گود رفته…  نگران نباش جوون سكوت علامت رضاست بايد خدا رو هم شكر كنه كه ما فكر آخرتش رو هم كرديم. يادته تا گفتي با اجازه پدر و مادرم بله زنها كل كشيدند و تو ريز خنديدي؟ مي دونستم شب، بعد همه ي اينها، دستت را مي گذارن توي دستم و مي گن بريد به امون خدا. مي دونستم شب چه لطافتي. خب حالا ديگه ما زن و شوهريم. دستش سرد و لخت مثل دست مرده ها. يك رديف دختر. دخترهايي با صورتهايي از سنگ. دخترهايي كه آرام اشك مي ريختند. دو رديف دختر. دست مي زدند و ما بينشان مي رقصيديم. زنها كل مي كشيدند يادته؟ امير گفت: بيا خجالت نكش و قدبلندترينشان را برداشت. گفتم امير گناه دارن. گفت: نمي خواي ناكام از دنيا بري كه هان؟ شايد شهيد شدي… چند تا از مجردها نيامدند. چندتايي هم بودند كه زن داشتند. ها زن خاطراتت گره خورده. دوشيزه محترمه… گفتي بله و زنها كل كشيدند. سكوت علامت رضاست جوون برو برو معطل نكن بقيه هم هستن. حجله اي كه آماده كرده بودند توي يك اتاق سفيد با تورهايي كه از سقف آويزان بود و بوي عودي كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود دوست مي داشت. ماه. ماه هلال بود. ماه تمام از پشت ميله هاي عمودي و پتوها… حاجي چقد وقت داريم؟ همه خنديدند . برو تا صب حالشو ببر. پتوها… حالا يعني ما زن و شوهريم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني؟ دستش رو گرفتم. آخه چه كار مي تونم بكنم من كه كاره اي نيستم. دست سرد. شل و لرزان. دستهات كه سرد شد باورم شد. سرد بي حركت. عجب روزگاري. ولي زود رفتي. زود تنهام گذاشتي. هنوز سفر حج مون مونده. كربلا رو كه يادته شلمچه، طلاييه… يادته جا جاشو نشونت مي دادم از روزهاي جنگ مي گفتم و تو مجذوب… هميشه دستهات توي دستهام داغ بود كي باورش ميشه بعد، اين دستها سرد، توي خاك. آقاي سرهنگ دستش را دراز كرد گلي برداشت و گلبرگهاش را پر پر… گلبرگها را بين دو دستش مي گرفت. لمسش مي كرد لطيف و بعد مي كند. گلبرگها لطيف… چرا آوردنت اينجا. كشيدمش جلو و دگمه ها رو باز كردم. توي جلسه ي حزب بودم شب ريختند و …شلوارشو پايين كشيدم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني. به خاطر اسلام بايد هر كاري كرد بايد از جون گذشت تا دشمناي اسلام هستن نبايد از پا نشست دشمن هم دشمنه فرقي نمي كنه يه مرد لندهور يا يه دختر جوون با پوست لطيف گريه كرد: امشب شب آخره  سر بردم ميون پستون هاش بو كردم گودي گردنش. گفتم: فردا مي رم جبهه شايد شهيد شم حلالم كن. به ديوار چسباندمش. ايستاده. همانطور ايستاده. حالا اينجا كنار تو نبايستي… فكر آدمه زن كجاها كه نمي ره. هميشه بوده. هميشه ايستاده تو خوابيده من نيم ايستاده نيم خوابيده توي يه تخت. ماه هلال و ماه تمام با هم. گفتم حلال كن شايد شهيد شم. در زدند باز شد. گفتند: باكره كه نيست برادر. مادرت دستمال قهوه اي را نشان مادرم داد. مادرم گفت: ‌اين چه كاريه حاج خانوم همه به محسنه جون قسم مي خورن مدرك لازم نيست. گفت: ‌رسمه ديگه. هر چيزي رسمي داره رسم اسلام هم اينه دختر باكره… يه خبر خوب براي برادرا كه فردا عازم جبهه ان. رديف دخترها… بعضي مجردها نيامدند. بعضي ها ولي زن داشتند و آمدند. گفتم حلال كن… با برو و بچه ها دست داديم گفتيم حلال كنين . از زير قرآن رد شديم. صداي تلاوت قرآن بود و تلفنچي: بيايين جسدشو تحويل بگيرين مهريه اش ام هست دخترتون ديشب عروس… روبوسي كرديم و سوار جيپ ها عازم جبهه… آقاي سرهنگ آه كشيد. رديف دخترها را مي ديد هنوز آقاي سرهنگ  كه مي رفتند. باد گلبرگها را با خودش برد. آه كشيد باز. چند ضربه به مرمر سياه زد. فاتحه خواند و رفت.   

آ ب ستني ها

ژوئن 15, 2008

 

 

يه هفته از 9 ماه گذشت كه همه نگران شديم چرا بچه به دنيا نمي آد. من و خانمهاي ديگه تصميم گرفتيم بريم عيادتش. روي تخت دراز كشيده بود و از پنجره بيرون رو نگاه مي كرد. شكمش خيلي بزرگ شده بود. گفتيم حسابي رسيده ست ها. و منظورمان…

براي ادامه مطلب كليك كنيد: 

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/06/d8a2-d8a8-d8b3d8aad986d98a-d987d8a7.doc

جای زیبا

آوریل 21, 2008

 

روزم سیاه شد از آن روز كه بهرام مرا  زیر خود گرفت روزم سیاه شد برای همین ام ازت متنفرم. می پرسی چرا سر به دیوار می کوبم؟ نمي فهمي.. چه بگویم .. هیچ وقت نمي فهمي .. مگر اگر جایم بودی زززززززييييييييـــــــــــببببببببببببببببببـــــــاااااااااااااااااااااااااااااااا..

گفت باید ببخشیم.. ببخشم؟ چطور؟ چطور میشه بخشيد .. من از آن روز بالغ شدم می فهمی؟ هنوز جدول ضرب خوب یاد نگرفته بودم.. آخه چطور آدم ميتونه دیوانه شه و دو نفر كلا نا شبیه رو اشتباه با هم .. جای هم ..؟ بهرام گفت: می شه. به خدا وقتی عاشق باشی مي شه همه رو شبیه اش.. غیر اون نمی بینی.. برای همینه ازت متنفرم زیبا .. تو می دونستی.. می دونستی او همه رو تو می بینه پس حالا برام غره نشو: درست را بخوان… حالا چه وقت ازدواج.. .چرا سر به دیوار..

تو چه می دونی آدم گاهی از اینکه کسی نيست همان وقت.. درست همان لحظه وقتي سلولها، تمام مویرگهات دارد.. کشیده می شه سوی یه نفر دیگه.. کسی که لمست كند سنگینی اش رويت.. تو چه می فهمی.. وقتی کسی نيست همان وقت … هميشه خواسته ام… گفته ام. نه؟ همان وقت که بردی ام معاینه. دکتر كه گفت: نه جانم چیزی نشده.. مگه چیزی حس می کنی دخترم؟

چطور چيزي نشده دكترم؟.. .چیزی كه نه.. نه چيزي كه بشه حسش كرد دکترم.. فقط روزگارم سياه.. روزگارم ايستاده روي آن صحنه.. مُ تِ وَ قِ ف.. بارها..

بلند می شم از جام جای تو.. مادر گفت برو  ظرفهامون رو پس بگير از بهرام اينها. گفتي نمي خوام برم اونجا” مرا فرستادي زيبا.. در رو باز می کنه، میگه بیا تو.. می رم.. می ره ظرفها رو بیاره، نمی ده دستم.. می ذاره رو زمین.. نگاش می کنم.. در رو قفل می کنه.. می خوام ظرفها رو بردارم، شلوارش رو در می آره، نگاه می کنم… حرکتی نمی تونم.. می پره روم.. روی من و فشار و سنگيني.. داد می زنم …قسمش می ده .. قسمش می دم؟ همه اش می گه زیبا.. زیبا.. می گه دوستت دارم.. دوستت.. بارها.. بارها.. بلند می شم از جام جای تو زیبا..

.. هان؟ چرا سر می کوبم به دیوار؟ نمی دانی چرا؟.. چون جاي تو بودم زیبا.. چون دلم می خواد حالا جاي تو باشم زيبا توي این لباس.. لباس سفيد توردار توي آن حجله جای تو.. جای تو. زیبا..

 

اين همان بيل …

مارس 11, 2008

اين همان بيل بود. خودش مي گفت: اين همان دست بود سرد، اين بار خشك و در من ديگر لرزه درست نمي كرد. اول هم درست نمي كرد. بعد، بعد كه ديگر كار تمام شده بود و مرا مي كشيد روي خاك و سنگلاخها. ول نمي كرد. چسبيده بود دو دستي. مي لرزيدم. مي لرزيد وحشتناك شديد. حالا آرام شل بي حركت. وقتي بهش مي خورم تكان مي خورد سنگين. دست به دست مي شوم هر دست يك بار بلندم مي كند پر مي كندم و بعد رويش آوار مي شوم. دستها زيادند. دستهاي ناآشنا، كوچك، پينه بسته، قوي…  قطره هاي بزرگ آب روي من خاك قطره هاي بي نمك پشت هم محكم كه مرا مي شويد هميشه پاك و همه عنصرها به آشتي… تازه مثل زمان كار حتي حالا كه ديگر زخمي ام خراشيده زنگ خورده دست به دستم مي دهند هر دست يك بار بلندم مي كند. پر مي كندم از خاك  آوار مي شوم بي ترتيبي پشت هم هر كدام جايي ديگر به دستش نمي خورم سردي اي نيست خاك است فقط، گرمي اي نيست دستي كه هميشه گرم بود نه مثل آن بار كه مي لرزيد اول نه، بعد، بعد كه ديگر كار تمام شده بود منظم آرام بلندم مي كرد پر مي كرد از خاك. موزون مثل رقصي در خاك.

 

مرا كند به سرعت اول بعد آرام. خشك بودم پر از سنگلاخ و ضربه هاي تيز سخت. ذره ذره كنده مي شدم و بعد دماي 37 درجه كه پرم كرد و بين من و ذره ها فاصله انداخت دماي 37 درجه به جنب و جوش افتاد. تقلا مي كرد. روي من بيل خودش را مي كشيد. صافم مي كرد. بيل مي لرزيد و دستها مي لرزيدند، همين ها كه حالا شل بي حركت در منند مي لرزيدند. چنگ مي زدند خاكم را و بعد مي كوبيدند و قطره هاي پر نمكِ آب رويم. مي چشيدم نه مثل حالا قطره هاي بي نمك پشت هم محكم مي شويدم من، ذره هام و چيزي بين مان.

 

مي ريزند رويم خاك پراكنده پشت هم باران… نمي شود حس كرد باران… ديگر نمي شود… مگر حافظه كمك… مراسم من، پير ده… باشكوهتر نمي شود… گفتم همه تمام اهل ده بزرگِ پير… گفتم بي كفن مث دخترم… دخترم دخترت را سپردم به برادرت گفتم ننگ است براي بزرگِ ده گفتي حاضرم… آرام بي صدا گور تو بود خوابيدي… از پاها ريختم ساقها آرام بي صدا زانوها خاك رانها رانهاي گناهكار ننگ است شكم جاي حرام سينه سينه ات  باز كردي چشمها آرام گفتي مراقب دخترم باش بستي خاك… سپردمش به برادرت دخترم شانه هات گردنت گور تو كندم با همين بيل  حالا روي من بزرگِ پير…