سه روزی یزد بودم برای یزد سه روز و سه هفته و سه ماه کم است. برای هرجایی اصلا اگر بخواهی لمسش کنی و آشنایش شوی این مدت کفایت نمی کند. خوبی اش این بود که توی بافت قدیمی شهر بودیم و هتل سنتی که خودش 200 سالی قدمت داشت. رنگ یزد خاکی و کرمی بود و حسی که شهر داشت. منظورم همان بافت قدیمی ست که از خشت و کاهگل است. شاید برای آنکه خاک سرشار از انرژی از جنس خود ماست ولی آهن که زندگی شهری ما را در خودش بلعیده دندانهای خشن و کندی دارد که هر روز روی اعصاب ما دندان می کشد. اینجا فقط جاهایی را که رفتم فهرست می کنم که یادم نرود وگرنه هر کدامشان یکعالمه حرف برای گفتن دارند. شهری ست که دوست دارم چند باره هم به آنجا بروم. مطمئنم بهارش با زمستانش شهر دیگریست.
با قطار رفتیم و با قطار برگشتیم و مسئولیت گروه تا حدودی با من بود. اول مجموعه امیر چخماق، مسجد جامع یزد که جالب است زیر پنجره مشبکش کنار نام علی علامت گردون یا چلیپا هم رسم شده، بقعه سید رکن الدین، مدرسه ضیائیه یا می گویند زندان اسکندر، خانه لاریها، باغ دولت آباد و بادگیر بلندش، حمام خان، چاپارخانه میبد، کاروانسرا و یخچال خشتی اش و کبوترخانه میبد که بین همه ی کبوترخانه هایی که دیده ام زیباترین بود، آتشکده چک چک که حسی بینظیر داشت و تنها جای معنوی است که متفاوت از کف پاها، منظورم این است تنها جایی ست که تا حالا رفته ام و آن حس خوبی که می گویم اینکه چیزی به نام خدا به تو نزدیکتر می شود راهش را از کف پاها می جوید و بعد سراسرت را فرا می گیرد، موزه آب و آتشکده یزد جاهایی بودند که توی این سه روز رفتم به علاوه چند هتل سنتی دیگر که به بهانه چای و نشستی تویشان سرک کشیدم و همین.