Archive for the ‘سفرهام’ Category

یزد بهارش با زمستانش شهر دیگریست

دسامبر 27, 2008

سه روزی یزد بودم برای یزد سه روز و سه هفته و سه ماه کم است. برای هرجایی اصلا اگر بخواهی لمسش کنی و آشنایش شوی این مدت کفایت نمی کند. خوبی اش این بود که توی بافت قدیمی شهر بودیم و هتل سنتی که خودش 200 سالی قدمت داشت. رنگ یزد خاکی و کرمی بود و حسی که شهر داشت. منظورم همان بافت قدیمی ست که از خشت و کاهگل است. شاید برای آنکه خاک سرشار از انرژی از جنس خود ماست ولی آهن که زندگی شهری ما را در خودش بلعیده دندانهای خشن و کندی دارد که هر روز روی اعصاب ما دندان می کشد. اینجا فقط جاهایی را که رفتم فهرست می کنم که یادم نرود وگرنه هر کدامشان یکعالمه حرف برای گفتن دارند. شهری ست که دوست دارم چند باره هم به آنجا بروم. مطمئنم بهارش با زمستانش شهر دیگریست.

با قطار رفتیم و با قطار برگشتیم و مسئولیت گروه تا حدودی با من بود. اول مجموعه امیر چخماق، مسجد جامع یزد که جالب است زیر پنجره مشبکش کنار نام علی علامت گردون یا چلیپا هم رسم شده، بقعه سید رکن الدین، مدرسه ضیائیه یا می گویند زندان اسکندر، خانه لاریها، باغ دولت آباد و بادگیر بلندش، حمام خان، چاپارخانه میبد، کاروانسرا و یخچال خشتی اش و کبوترخانه میبد که بین همه ی کبوترخانه هایی که دیده ام زیباترین بود، آتشکده چک چک که حسی بینظیر داشت و تنها جای معنوی است که متفاوت از کف پاها، منظورم این است تنها جایی ست که تا حالا رفته ام و آن حس خوبی که می گویم اینکه چیزی به نام خدا به تو نزدیکتر می شود راهش را از کف پاها می جوید و بعد سراسرت را فرا می گیرد، موزه آب و آتشکده یزد جاهایی بودند که توی این سه روز رفتم به علاوه چند هتل سنتی دیگر که به بهانه چای و نشستی تویشان سرک کشیدم و همین.     

حال خوبي داشت قونيه

دسامبر 15, 2008

 

 

با اتوبوس رفتيم. 48 ساعت در راه بوديم. تمام مدت مثنوي و شمس مي خوانديم. ناظري و شجريان گوش مي داديم. داريوش چهار دولي هم همراهمان بود كه دف مي زد و ديوانه مي كرد.

            قبل از رفتن به هتل دور آرامگاه دويدم، درهمان حال از شمس بلند مي خواندم و طواف مي كردم. تنها بودم. بوي ذغال سنگ و سرما مي آمد و صبح هنوز نرسيده بود. بعد هر بار كه مي رفتم آرامگاه، آنجا هميشه صداي ني اي مي آيد كه قطع نمي شود، گرم است و بوي عود مي آيد و دكورش با همه جا فرق دارد، صندوق مولانا ولم نمي كرد. جهان مي شد همان صندوق و مرا سرپا يك ساعتي همان جا نگاه مي داشت. پر از انرژي ام مي كرد.

جاهاي ديگر هم رفتيم. مسجد شمس، مسجد سلطان العلما (پدر مولانا)، خانقاه درويشان كه خانه قبلي مولانا بوده، باغ هاي مرام كه مولانا براي ديدن حسام الدين و استراحت آنجا مي رفته، شهر كاپادوكيا و تپه علاالدين، آنجا يك ستون مانده بود از قصري گويا مربوط به دوره سلجوقي، روي همان يك ستون طاق قشنگي زده بودند براي محافظتش. دانستم تركها از مولانا و اصلا از چيزها خيلي خوب نگهداري مي كنند و اگر مولانا اينجا بود آنقدر محترم و عزيز نگاهش نمي داشتيم. 23 امين نسل مولانا را هم ديديم زني موبور و دوست داشتني بودكه با صداي گرفته اي “بشنو از ني…” را برايمان خواند.

مراسم سماع را هم ديدم ولي دوستش نداشتم چون نمايش بود جوش و خروشي درش نبود. مگر سماع جوش و خروش نيست؟ ضربه و دف نيست؟ تنها سازي كه در مراسمش مي نواختند ني بود.

بعد يك هفته برگشتم ولي در آخر تكه اي از من در نمي دانم كجاي قونيه جا مانده كه مرا شهروند آنجا كرده. حال خوبي داشت قونيه.

خزر سياه بود

سپتامبر 20, 2008

 

درياي خزر سياه بود. آخرين گزارشي كه مي توانم از خزر بدهم. سياهتر بود وقتي در تقابل با آبي آسمان و لطافت ابرها و مرغهاي دريايي قابش مي گرفتي و سكوت خوبش را با موجهاي سفيد نيم متري مي شنيدي. روزهاي كودكيم را اينجا به خاطر ندارم و همانقدر كه برايم غريبه است آشناست.

ماسوله

آگوست 10, 2008

 

ماسوله را مدتها بود دوست داشتم بروم از آنجا فقط عكسهايي ديده بودم از خانه هايي با طاقچه هايي از گلدانهاي شمعداني كه پشت بام يكي از آنها حياط ديگري ست حياطي كه لوله هاي دودكش از آن بيرون زده است. وقتي شب در كوچه هاي آنجا قدم مي زديم و دوستي از معماري اش حرف مي زد كه منحصر به فرد است با خودم فكر كردم اين شيوه تنها راه ساختن اين خانه ها بوده با اين شيبي كه هست و پله ها هم نوعي اجبار و هم مي بيني هنر خالص است چون از ناخودآگاه مردمهاش درآمده. شب را در يكي از خانه ها خوابيديم. پاهايم دراز شده بود و به زني فكر مي كردم كه بالاي خليل دشت درست 2000 كيلومتر بالاتر از آنجا -دشتي روي قله كوه- كه ظهري وقتي به سرماي آنجا با مه غليظي كه در برمان گرفته بود رسيديم و آتش نتوانستيم درست كنيم كه چوبها تر بودند و آتش نمي گرفتند ما را به كلبه ي كوچكش راه داد. خانه ي كوچك خالي با ابتدايي ترين وسيله ها همانجا نان گرد كوچكي پخت و ظرفي پنير جلويمان گذاشت كه مزه اش سرشير بود از گوسفندهايي كه صدايشان مي آمد و در دشت چرا مي كردند. پنج كلبه اينطرف دشت شش كلبه آنطرف قله. گفتند تا آخر تابستان آنجا مي آمدند و با شروع سرما برمي گشتند شهر…

موزه مردمشناسي اش را هم رفتيم كه چيزي نبود جز دو اتاق كوچك و جا دارد كه رويش كار شود…

فرداش راه افتاديم سمت قلعه رودخان… دژي بزرگ از زمان سلجوقيان كه تنها و با شكوه در فراز جنگل شاهد آدمهايي ست كه هر روز پله هايش را بالا مي روند و فقط كمي از آنها به برج آخر مي رسند. چقدر دوران بر او رفته و او مقايسه مي كند اين آدمهاي بي خيال را كه در دست بسته هاي خوراكي دارند و هن هن پله هاي بلند را … با سربازان و شاهاني كه اينجا مقاومت و حكومت مي كردند. دژ نفوذ ناپذير بود. هنوز هم گرچه بر برج و اتاقك هاش آدمها راه مي روند و عكس مي گيرند اما چيزي از او هنوز نفوذ ناپذير و سخت قدرت و غرورش را به رخ مي كشد. 

من و چند نفري از گروه جدا شديم جاي پله ها راه جنگل را گرفتيم كه تا جايي پاكوب بود و بعد ديگر مكاشفه. دو نفر غريبه و محلي آنجا هم به جمع ما وصل شدند. كم كم صداي آدمها را ديگر نمي شنيديم و راهِ پله ها را ديگر نمي ديديم رفتيم و از سوي ديگري از قلعه سر در آورديم كه باشكوهتر بود و پيچكها به دورش پيچيده بودند تمشك هنوز بود و ما چيديم و خورديم از ديواره ها كه بالا رفتيم ديدم اتاقكهايي از قلعه را كه سينك ظرفشويي در آن بود چراغ علاالدين و يك اتاقك هم كه توالت بود. عكس گرفتم تا از كسي وارد بپرسم آيا اين تعدي به يك اثر تاريخي نيست همراهان مي گفتند جاي خواب نگهبانان است. نمي دانم. مسئول آنجا در را باز و شماتتمان كرد ولي غريبه هاي محلي حلش كردند. گرچه ما از در ورود وارد نشديم ولي گروه وروديه هاي ما را هم داده بود. تا برج آخر رفتيم و حس خوبي بود خيلي خوب.    

.

مارس 29, 2008

عوض يكسال هيچ جا نرفتن بست تهران نشستن را در آوردم.

خرم آباد بودم. فلك الافلاك موزه ي مردم شناسي اش دو ساعتي مرا به خود گرفت. پايم مدتها در آبشار بيشه فرو بود به ريزش آب نگاه مي كردم و قطره هايي كه مثل شبنم رويم مي نشستند. و آبشار گريت. گرداب سنگي كه بچه ها تويش پوست لواشك مي انداختند وقتي راهنماي لر آنجا داوطلبانه از تاريخ لرستان و مردمانش حرف مي زد.

 بعد پلدختر. دزفول. شوش كه چيزي نبود نمانده بود مي گفتند حالا قطعه قطعه در موزه لوور و موزه هاي ديگر پراكنده مانده. كاخ آپادانا كه چشمهايت را مي بستي صداي بزم و شيپور و سمضربه اسبهاي آن وقتها را مي شنيدي و چغاززنبيل (زيگورات) كه مرا به ياد حرفهاي عزيزي مي انداخت. شكل زيگورات را كشيده بود اگر مي خواهي به آخرين طبقه برسي بايد تلاش كني و آخرين طبقه هميشه دست نيافتني بود.

شوشتر. برج كلاه فرنگي. بند ميزان. مجموعه آسيابها و آبشارها.ايذه. كول فرح و شش نقش برجسته اش، مي ديدي چطور در مسير فرسايش باران و آفتاب و يادگاريها بي حفاظي بي توجهي تنها. اشكفت سلمان. قبرستان شيرسنگي و دشت سوسن. قايقراني روي رود گرگر و شب چادر زديم زير آسمان پرستاره زلال صداي آب و آتش كه تا صبح روشن ماند و خدا هم بود.

چيزي كه همه ي اين شهرها درش اشتراك داشتند محروميت مردمانش بود. محروم و فقير شهرهاي خاكي رنگ و راكد.

 سه ساعتي هم اصفهان مانديم كنار زاينده رود قدم زديم دنبال قطره اشك سالها پيشم گشتم كه حالا جزوي از رود شده و روان نمي دانم به كجا مي بردم.