در اخبار:
فضای سبزی ساخته می شود
وسط شهر تهران
به مساحت چهار هزار هکتار.
چهار هزار خانواده شنیدند
چهار هزار درخت می روید
از چهار هزار انسان آزاده ای
که خودی نبوده اند.
در اخبار:
فضای سبزی ساخته می شود
وسط شهر تهران
به مساحت چهار هزار هکتار.
چهار هزار خانواده شنیدند
چهار هزار درخت می روید
از چهار هزار انسان آزاده ای
که خودی نبوده اند.
یک حفره…
زیر پایت باز می شود
و تو را… به درون می بلعد
- از قبل هشدار داده بودند.
و چیزی از تو نمی ماند
- با اطمینان گفته بودند.
و چرا تو را عزیز؟
ازیرا که
کتابی نوشته ای
و وزن سرت
نه فقط از وزن پایین تنه ات بیشتر است
که از وزن سر و پایین تنه ی جماعتی
توی این جامعه ی
سخت دیکتاتوری….
قسـم به يـاسـي که سيـه کرده روزم
دگر چشم به اين رنگهاي هرزه ندوزم
رنگهايي که جز سياهي چيزي ندارند
چرا جـان و هـم دل براشــان بسـوزم
من از تو مي زائيدم اما
چشمهاي آلوده ي تو
چشمهاي زخم زننده
باني تسلسل نوزادان مثله ي من
تا گذشته دوباره به زندگي برسد
ولي چه کسي مي تواند انکار کند
کلسيم
حتي به هنگام جنگ براي انسان مفيد است
بيا پوشه بندي کنيم
هر پوشه براي علاقه اي که مي فرسايدمان
و پوشه هايي که هرگز بسته نمي شوند
و پوشه هاي ناتمام
پوشه هاي فراموش شده
پوشه هايي که از دستشان رهايي نيست
و واژه ها
واژه هاي قدرتمند
که روزگارت را زير و رو
سياه مي کنند
به زندانت مي اندازند
از مدرسه اخراجت
عروس مي شوي
رئيس جمهورت مي کنند
يا شاعر
مطرود مي شوي
فاحشه يا که عاشق.
چه کسي مي تواند انکار کند
شکوه دستهاي مسيح پاهاي حواري اش را
که خونابه
آبستن تاول است و پيمودن
كــــام ِ تلـخ
رِرِ رِرِرِ رِرِ رِرِرِ رِ
اداره
دِدِ دِدِدِ دِدِ دِدِدِ دِ
داره دردم مي آره
دِدِ رِرِ دِدِدِ
جشنبـــاره تيــاتر دانشـجوچـــي
اجرا، محو و فوكوس
آن شب كه تورو زنداني بود
سهم من؟
موهاي آبي شبنم، وزن 175+ آيس پك شاتوت
تخته ي سياه كلاس خالي جاي استاد
محسن نامجو هم روشن بود
ما را فسانه كردند شيخان جائل پيران گمراه
تنها هميشه تنها
فردا جايي براي من نبود
من گمشده ام زمين
درختي پر ز پيام
روي دانشگاه تهران دراز شدم
خدايا گمشده ام را بفرست
توتي افتاد در دهانم
مردي كه تا خرخره شلوار بود با چشماني سبز
ببخشيد ساعت چند است؟
صف براي چهار قطعه از ساموئل بكت
فشـــــــــــار
بكت شاهكاره بد رقم
ساعت 11 شــب
پشـــت در
دوباره پدر
دِدِ دِدِدِ دِدِ دِدِدِ دِ
رِرِ رِرِرِ رِرِ رِرِرِ رِ
اداره داره دردم مي آره
جشنبـــاره تيــاتر دانشـجوچـــي؟؟!!!
دِدِ دِدِدِ رِ دِ دِ
آدمها پا هستند
و شلوار
و کفش
و گاهي کيف که ميان دو پا گذاشته باشند
روز صداي بوق ماشين است و همهمه
و قرار ملاقات
درست بالاي سر من
دود،
سرب،
خاکستر سيگار
و پاهايي که گهگاه بلند مي شوند
از همه مساحت شهر
همين
لا به لاي موزائيکها
و دعاي شبانه روزي من
رويش
براي جوانه اي که دارم مي زنم.