Archive for the ‘شعرهام’ Category

خاوران

فوریه 22, 2009

 

در اخبار:

فضای سبزی ساخته می شود

                      وسط شهر تهران

 به مساحت چهار هزار هکتار.

 چهار هزار خانواده شنیدند

            چهار هزار درخت می روید

                از چهار هزار انسان آزاده ای

                                     که خودی نبوده اند.

وزنِ سر

فوریه 20, 2009

یک حفره…

زیر پایت باز می شود

و تو را…  به درون می بلعد

 - از قبل هشدار داده بودند.

و چیزی از تو نمی ماند

- با اطمینان گفته بودند.

                                          و چرا تو را عزیز؟

ازیرا که    

      کتابی نوشته ای

و وزن سرت

نه فقط از وزن پایین تنه ات بیشتر است

 که از وزن سر و پایین تنه ی جماعتی

               توی این جامعه ی

سخت دیکتاتوری….

قسم…

آگوست 27, 2008

 

قسـم به يـاسـي که سيـه کرده روزم
          دگر چشم به اين رنگهاي هرزه ندوزم
رنگهايي که جز سياهي چيزي ندارند
           چرا جـان و هـم دل براشــان بسـوزم

من از تو مي زاييدم اما

آگوست 27, 2008

 من از تو مي زائيدم اما
چشمهاي آلوده ي تو
چشمهاي زخم زننده
باني تسلسل نوزادان مثله ي من
تا گذشته دوباره به زندگي برسد
ولي چه کسي مي تواند انکار کند
کلسيم

حتي به هنگام جنگ براي انسان مفيد است 

بيا پوشه بندي کنيم
هر پوشه براي علاقه اي که مي فرسايدمان
و پوشه هايي که هرگز بسته نمي شوند
و پوشه هاي ناتمام
پوشه هاي فراموش شده
پوشه هايي که از دستشان رهايي نيست

و واژه ها
واژه هاي قدرتمند
که روزگارت را زير و رو
سياه مي کنند
به زندانت مي اندازند
از مدرسه اخراجت
عروس مي شوي
رئيس جمهورت مي کنند
يا شاعر
مطرود مي شوي
فاحشه يا که عاشق.
چه کسي مي تواند انکار کند

شکوه دستهاي مسيح پاهاي حواري اش را
که خونابه
آبستن تاول است و پيمودن

 

فرزانه
من از تو مي زائيدم اما
چشمهاي آلوده ي تو
 
چه کسي مي تواند انکار کند

 

دِدِ دِدِدِ رِ دِ دِ

می 3, 2008

دِدِ      دِدِدِ        دِدِ      دِدِدِ       دِ

كــــام ِ تلـخ

رِرِ     رِرِرِ      رِرِ     رِرِرِ     رِ

اداره

دِدِ      دِدِدِ        دِدِ      دِدِدِ       دِ

داره دردم مي آره

دِدِ     رِرِ        دِدِدِ

جشنبـــاره تيــاتر دانشـجوچـــي

اجرا، محو و فوكوس

آن شب كه تورو زنداني بود

سهم من؟

موهاي آبي شبنم، وزن 175+ آيس پك شاتوت

تخته ي سياه   كلاس خالي   جاي استاد

محسن نامجو هم روشن بود

ما را فسانه كردند  شيخان جائل   پيران گمراه

تنها هميشه تنها

فردا جايي براي من نبود

من گمشده ام زمين

درختي پر ز پيام

روي دانشگاه تهران دراز شدم

خدايا گمشده ام را بفرست

توتي افتاد در دهانم

مردي كه تا خرخره شلوار بود با چشماني سبز

ببخشيد ساعت چند است؟

صف براي چهار قطعه از ساموئل بكت

فشـــــــــــار

بكت شاهكاره بد رقم

ساعت 11 شــب

پشـــت در

دوباره پدر

دِدِ      دِدِدِ        دِدِ      دِدِدِ       دِ

رِرِ     رِرِرِ      رِرِ     رِرِرِ     رِ

اداره داره دردم مي آره

جشنبـــاره تيــاتر دانشـجوچـــي؟؟!!!

دِدِ دِدِدِ رِ دِ دِ

شعر3

آوریل 15, 2008

 

آبستنم
بيمار زاييدن

… آجر است که مي زايم
تا گور و خانه ام يکي شود
ميچينم روي هم يکي يکي
ديوارهايي بلندتر
از همه ايزدان تنها تر
اين سرنوشت من نبود

سرعت گيرها،

… گيرهاي لعنتي
در قرن بيست و يکم مگر خوراک شما چيست
که اينطور تا به سرعت مي رسم بزرگ مي شويد
مثل خدا شده ام،

مثل فيلي در تاريکي
هر کس از من تصويرهاي خودش را مي خواند
نگاه كن

بي صدا

چو آيينه
خوردشدنم در خودم بود
اين سرنوشت من نبود

شعر

آستين هايت را بالا بزن ،
مرا بگو
تمام روز خواب جهاني شدن

 مرتب بايگاني ام مي كنند

اين سرنوشت من نبود
شعر مرا بگو
مرا بگو

شعر2

مارس 20, 2008

 

 بسته مي شود در
فرو مي افتد پرده
و خاموش
چراغي كه گرماي من از او
سرد مي شوم
منم و هزاران سايه از من اينك
بر ديوار راهرويي كه كاشي هاش لب دارند و زبان
و بلعيدن خوب مي دانند
تا به در آيم از چرخ دنده هاي قوي عشق و پرسش
هزاران بار..نشخوار
 همه ام بخاراتي گشته فرار و رسوا
..هاي نيروهاي گول زننده؛ مراكز ثقل من و جهان
انگشتاني دراز مي خواهم 
جمع بياورم خود را ذره ذره به بقچه اي تا خالي نباشم
وقتي كه آه
مورچگان به يادم مي آرند هويتم را
خاطره ي بودار دوستي نمي شناسد
از هزار سوراخ روحم بيرون مي زند؛ روح كلفت گشته ام
پدر كمر مي شكند
انگشت نما مي شوم و مورچه ها..
مورچه ها ساديسم مي گيرند
با هر خنده هر نگاه اسيد فورميكي پرتاب مي كنند سويم
چگونه سرپا بايستم آيا توكل؟
پس از زخمي گشتن التيام نيافتن هزاران بار
و شعر كه پژواكي ندارد در اينجا
در تو
در تو اي مورچه كه پندم مي دهي
هاي آهاي توكل، توكل آرام بخش
ياد بگير قلاب شوي بياويزي مرا به خدا
به طبيعت
به هرچه ايمان آوردنيست
تا قادر شوم سكوت را
من.

 

 

 

شعر

مارس 9, 2008

آدمها پا هستند
و شلوار
و کفش
و گاهي کيف که ميان دو پا گذاشته باشند
روز صداي بوق ماشين است و همهمه
و قرار ملاقات
درست بالاي سر من
دود،
سرب،
خاکستر سيگار
و پاهايي که گهگاه بلند مي شوند
از همه مساحت شهر
همين
لا به لاي موزائيکها
و دعاي شبانه روزي من
رويش
براي جوانه اي که دارم مي زنم.