ديداري با ايرج محمدي در كارگاهش

اکتبر 25, 2008 با سلماز يگانه مهر

ايرج محمدي: كار هنري نوعي زايش است و همان حسي كه بين فرزند و مادر است بين هنرمند و اثرش هم وجود دارد.

ايرج محمدي سازنده ي مجسمه هاي غول پيكري كه شايد از كنارشان گذشته باشيم و اگر گرفتاريهاي چند و چونمان مجالي برايمان گذاشه باشند، به فكر افتاده باشيم تا سازنده شان را بشناسيم. مجسمه هايي مثل:
مجسمه رفتگر در بوستاني كنار پل گيشا
مجسمه دكتر ساعي‌ در بوستان ساعي
مجسمه اميركبير در بوستان قيطريه
مجسمه باغبان در بوستان پارك شهر
مجسمه بانوي شهيده در بوستان بهشت مادران
جسمه كمال اسماعيل در كنار زاينده رود اصفهان
مجسمه‌هاي نيم تنه سعدي و عزت‌الله انتظامي و مرحوم سپنتا در كيش
مجسمه شاه‌عباس صفوي كه حالا در جايي اصفهان زير خاك دفن است
مجسمه ستارخان كه در ايتاليا خورد شد و از بين رفت
مجسمه سهراب سپهري
مجسمه كاوه آهنگر كه يكي اش را به اسم القاي عصيان از جاي نصبش برداشتند و حالا در يك انباري خاك مي خورد و ديگري در اصفهان
و…

- كمي از آثارتان بگوييد.
- مي توانم آثارم را در دو دسته بگنجانم آثاري كه براي دل خودم مي سازم، كار دلم است و آثاري كه سفارشي ست و تركيبي از احساس خودم و مردم. كه هم مردم همه از آن لذت ببرم و هم خودم. قصدم هميشه اين بوده كه مردم را با كارم درگير كنم و البته كمتر وقت مي كنم براي دل خودم كار كنم. معمولا موضوعي مي دهند و من هم رويش كار مي كنم. مثلا مي گويند براي پاركي در بندر عباس مجسمه اي بسازم. اول سعي مي كنم درباره فرهنگ آن منطقه اطلاعاتي به دست بياورم ممكن است چند روز ي بروم و در آنجا زندگي كنم درباره مردمانش،‌ تاريخچه اش و فرهنگش مطالعاتي كنم و وقتي شروع به كار مي كنم تمام همّم آن است كه از اِلِمانهاي آن منطقه استفاده كنم. چيزي كه براي بندرعباس ساخته مي شود با چيزي كه براي تهران، كاملا متفاوت از آب در مي آيند و خيلي چيزهاي ديگر هم به جز سازگاري فرهنگي دخيل هستند مثل وسعت فضا، اندازه كار و …
- مجسمه سازي ايران را در چه موقعيتي ارزيابي مي كنيد؟
- حقيقتش ايران در مجسمه سازي خيلي عقب است. شاهدش هم همين است كه اگر گشتي در شهرهاي ايران بزنيم، مي بينيم تعداد مجسمه هايي كه وجود دارد حتي در شهرهاي بزرگ، به اندازه انگشتهاي دست هم نيستند. البته اين را فقط از لحاظ كميت مطرح كردم.
- در مورد ساخت مجسمه بزرگاني كه اكنون زنده نيستند، چطور عمل مي كنيد؟
- دو جور “نيست”‌ وجود دارد. يك نيست مثل استاد صبا كه عكسي از ايشان وجود دارد و ساخت بر مبناي اصل عكس انجام مي گيرد. و يك نيست مثل سعدي كه عكسي از او وجود ندارد. كتابش را مي خوانم. زندگيش را مطالعه مي كنم و تاثيري كه شخصيت اين آدم رويم مي گذارد و تصوري از او كه در ذهنم نقش مي بندد در حين كار كمكم مي كند تا بسازمش. مي سازم و اصلاح مي كنم آنقدر كه در نهايت بگويم درست است اين خودش است و در واقع با اين روش او را از ذهن خودم بيرون مي كشم. دوست دارم وقتي ساختمش و مردم دارند نگاهش مي كنند بگويند بلي همين شكلي بوده است. اگر چنگيز را دارم مي سازم فقط يك مغول با چشم هاي كشيده نيست بلكه بايد شخصيت جهان خواري اش به ببننده القاء شود. چنگيز هرگز يك ريش آرام نخواهد داشت. يا مثلا در مورد مجسمه كمال اسماعيل كه وقتي سفارشش را به من دادند حتي نمي شناختمش. بعد ديوانش را خواندم و ديدم كه چه انسان بزرگي بوده است. و چون اهل اصفهان بود مدتي را صرف مطالعه روي چهره ي مردان اصفهان كردم. تشابه هايي در چهره ي اكثر مردان اصفهاني پيدا كردم كه تا حدودي در مجسمه كمال اسماعيل كه حالا در كنار زاينده رود اصفهان قرار دارد پياده كردم. خب او شاعري بوده كه در زمان حمله چنگيز با او همكاري نمي كند. مي دانيد كه مغولها مردم عادي را مي كشتند ولي علما را نگاه مي داشتند تا به آنها خدمت كنند. دوبار از كمال اسماعيل تقاضاي همكاري مي كنند كه بار اول او مي گريزد و بار دوم سرش را مي برند. يادم است زماني كه مي خواستم بسازمش به سر بريده ي او توجهي نداشتم. ساختمش و نصب شد. بعدها كه اتفاقي از آنجا رد مي شدم، عده اي توريست فرانسوي ديدم كه دورش جمع شده بودند. ازشان پرسيدم كه به نظر آنها اين مجسمه كيست. و آنها گفتند كه يك عالِمي بايد باشد و لبخند مرموزي كه دارد مثل اينكه دارد به كساني كه سرش را بريده اند به حالت تحقير پوزخند مي زند و نگاه مي كند. فكر مي كردم كه آنها جريان زندگي كمال اسماعيل را خوانده اند ولي اينطور نبوده و همه ي اينها را از روي مجسمه دريافته بودند. در واقع مي خواستم حالت انقلابي او را با شال او كه در باد به احتزاز در آمده نشان بدهم و شال به مانند اين بود كه سر بريده ي كمال اسماعيل روي مجمري گذاشته شده باشد. و اين مي رساند كه چطور آنچه را كه مطالعه كرده بودم به طور ناخودآگاه در كارم دخيل شده بود و به بيننده القاء پيدا كرده بود. نمونه ها زياد است اگر بخواهم بگويم.
- در مورد مجسمه كاوه آهنگرتان بگوييد.
- خب ماكت هايش را اينجا مي بينيد. كاوه ي اولي كه ساخته بودم و بعد از چند سال نصب برش داشتند،‌كاوه ي قبل از انقلاب كردنش بود. در دستش يك حلقه است وقتي به چهره اش نگاه مي كني مي بيني كه اين آدم در خودش چه هياهويي دارد. در چهره اش انقلابي بودن را درك مي كني ولي اين يكي بعد از انقلاب كردنش است. سندان را كوبيده و پشت سر گذاشته و توي درفشش جاي خالي دلاوراني كه قرباني ضحاك شده اند را با نقش خالي پرندگان مي شود ديد و پيروانش را با نقش هاي برجسته ي پرندگان.
بعد استاد درباره ي نحوه كارشان صحبت كردند كه چطور قالب مي سازند و از يك نقش توي ذهن مجسمه هاي برنزي پنج، شش متري آفريده مي شوند.

درباره ايرج محمدي باز هم بخوانيد:
http://www.ghatreh.com/press/1026068.html

http://mazandaran.7gardoon.com/Article-526.html

جمله قصار 2

اکتبر 19, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

تمام آنهايي كه اينجا،‌ حالا توي تيمارستان ها و زندانها نيستند فقط شانس آورده اند. همين.

بررسي رمان شازده احتجاب از لحاظ زاويه ديد

اکتبر 15, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

شايد تصور كنيد شيوه بررسي اين  رمان دراينجا، غريب به نظر برسد ولي اين نوشتار روش دقيق و علمي اي را پيشنهاد مي كند براي پاسخ به سوالاتي نظير:

-         توزيع آماري نوع زاويه ديد رمان چگونه است؟

-         آيا چگالي به كار گيري كدام نوع زاويه ديد بيشتر است؟

-         و آيا اين شيوه چه كمكي به پيشبرد داستان نموده است؟

 

ساختار روايتي كل رمان آميخته اي است از …

براي خواندن ادامه مطلب بر لينك زير كليك كنيد:

 

 

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/10/shazde-ehtejab.pdf

مختصري از جامعه شناسي خودكامگي

سپتامبر 30, 2008 با سلماز يگانه مهر

مختصري از جامعه شناسي خودكامگي (تحليل جامعه شناختي ضحاك ماردوش) نوشته آقاي علي رضاقلي

 

در اين كتاب آقاي رضاقلي در واقع با تحليل قسمتي از شاهنامه (گذار جمشيد به ضحاك و از او به فريدون) به تحليل جامعه ايران گذشته و كنوني مي پردازد. به تحليل مردماني كه پادشاهي اژدهاپيكر را دوست دارند و باعث به وجود آمدنش مي شوند و نه تنها با خودكامگان به مبارزه نمي نشينند بلكه با او همدست مي گردند تا يكديگر را غارت كنند. و اگر هم در راس ضحاك نباشد و فريدون باشد با ساختار موجود در نظام اجتماعي ايران پس از مدتي فريدون هم تبديل به  ضحاك مي شود.

منظور آقاي رضاقلي از نظام خودكامه، نظامي ست كه در ظاهر يك نفر بدون ضابطه و قانون خواسته هاي خود را به كل جامعه تحميل مي كند و جانمايه رايطه ي بين مردم و فردي كه در رأس قرار دارد، ترس است. حتي آنكه در رأس قرار دارد هم مدام مي ترسد و ناامني دايمي، ناامني در فعاليتهاي اقتصادي اجتماعي را هم به وجود مي آورد و جلوي پيشرفت را مي گيرد. 

با تعمق در تاريخ ايران مي بينيم جباران يكي پس از ديگري مدتي بر اين سرزمين حكمراني مي كنند و  آنكه با شورش بر جباري و با زور به جايش مي نشيند خود جباري ديگر است و گويا يك نوع نظام سياسي از گذشته تا حال مدام تكرار شده است.

عوامل بسياري در تكرار اين نوع نظام دخيل هستند و اصلا نتيجه ي يك ساختار جامعه ي قبيله اي همينطور است.

ساختار اجتماعي ايران قبيله اي است. چون:

-                          همچو يك قبيله، رئيس قبيله دارد كه قدرت مطلقه است و قدرت مطلقه بدون كنترل توسط نهادهاي ديگر فاسد كننده است. در ايران هيچگاه نهادهايي نبوده اند كه قدرت راس را محدود نمايند.

-                          فرهنگ قبيله اي، فرهنگي قضا و قدري و حكومتش ديني است. در جامعه قبيله اي تكيه گاه بشر به بيرون از خود است و تغيير و اصلاح را به نيروهاي ماورايي مي سپارد. در اين فرهنگ تفاوتي بين قوانيني كه بر طبيعت حكمفرماست و قوانين اجتماعي وجود ندارد و افراد چون نمي توانند قوانين طبيعت را عوض كنند تصور مي كنند كه قوانين اجتماعي را هم نمي توانند و براي مهار آنها مي خواهند از همان ابزار دعا، نفرين و جادو و … كه در مواجه با حوادث طبيعي مثل زلزله استفاده مي كنند، بهره بگيرند.

-                          نظام سياسي قبيله اي متكي بر زور و ارتش است نه نظامي مدني و غيرنظامي. و در حكومت سپاهيگيري ضروري ترين كار نگهداري سپاهيان و سير كردن شكم آنهاست. — سپاهي كه عمدتا خود مردم تشكيل دهنده آن هستند- و اگر اقتصاد كشور از وسعش برنيايد، نظام با غارت كشور خود و كشورهاي اطراف به اين منظور مي رسد. و چون تنها ابزار حكومتي زور است راس، خود را ملزوم به پاسخگويي نمي بيند و اگر هم موقعيت ايجاب كند از آنجا كه حكومت ديني است پاسخ اين است كه تنها در مقابل خداوند پاسخگو خواهم بود.

-                          در فرهنگ قبيله اي رقابت كه باعث پيشرفت مي شود به معناي خصومت است و افراد در مواجه با رقيب در فكر حذف و نابودي او هستند نه تقويت و اصلاح خود.

-                          در ساختار قبيله اي افراد مكانيك وار در كنار هم قرار دارند يعني هيچ پيوستگي درون ساختار بين آنها وجود ندارد و هر كس به فكر آن است كه گليم خودش را از آب در آرد. حيات جمعي براي افراد ارزش ندارد. منافع فرد به منافع جمع ارجحيت دارد و فرد توقع دارد جامعه به خاطر منافع او خود را فدا كند و افراد همه فن حريف هستند نه متخصص. در صورتيكه در جامعه عقلاني افراد بر اساس تخصص شان تقسيم كار شده اند و روحيه اشتراك و همبستگي وجود دارد. آنها مي دانند كه جامعه براي پيشرفت نياز به فداكاري دارد. اما در ساختار قبيله اي تصور رفاه بدون زحمت و بهشت بدون عبادت وجود دارد افراد قبيله اي مردمي تنبل و فرصت طلب هستند و رغبتي به كار توليدي ندارند. مردمي كه تاب تحمل شخصيتهاي اصلاح طلب مثل اميركبير و مصدق را نداشتند.    

 

تولر مي گويد: ‌اگر مردم شاهاني دارند كه جبارند، سزاوار آنند. پادشاهان ساخته دست مردم هستند. اگر مردم خود را در مقابل نهادها مسول بدانند مي توانند آن را اصلاح كنند.

بايد دانست كساني كه حالا در راس قرار دارند همان هايي هستند كه ديروز از خود مردم بوده اند و الگوهاي فكري و رفتاري خود را از همين جامعه با همين ساختار گرفته اند. پس بايد مبارزه با خودكامه را كناري نهاد و به جايش مبارزه با خودكامگي را پيش گرفت. وگرنه تنها خودكامه اي جايش را به خودكامه ديگر مي دهد.

از طرفي پياده سازي دمكراسي كه نسخه اي است از طرف جوامع ديگر با ساختار ديگر در يك نظام قبيله اي وجود ندارد. چون دمكراسي عملكرد شخص نيست بلكه از ساختار اجتماعي و فكري جامعه مي تراود.

زماني اصلاحات در ايران به وقوع مي پيوندد كه ساختار قبيله اي به ساختار مدني تبديل گردد و در اين زمان اصلاحات بايد خصوصيات زير را دارا باشند:

1-     از حمايت جامعه مدني برخوردار باشند.

2-     با جامعه مدني هماهنگ باشد.

3-     به صورت خودجوش از جامعه بتراود.

4-     قدرت سياسي با حمايت جامعه مدني قوانين را اجرا نمايد.

به اميد اصلاحات و با تشكر از آقاي رضا قلي.

 

 

 

جمله ي قصار 1

سپتامبر 21, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

هيچ كس به اندازه ي آن كه ايمان دارد كه دارد از جايگاه تقدس حرف مي زند خطرناك تر نيست.

خزر سياه بود

سپتامبر 20, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

درياي خزر سياه بود. آخرين گزارشي كه مي توانم از خزر بدهم. سياهتر بود وقتي در تقابل با آبي آسمان و لطافت ابرها و مرغهاي دريايي قابش مي گرفتي و سكوت خوبش را با موجهاي سفيد نيم متري مي شنيدي. روزهاي كودكيم را اينجا به خاطر ندارم و همانقدر كه برايم غريبه است آشناست.

انتظار

سپتامبر 10, 2008 با سلماز يگانه مهر

از پنجره سرك مي كشم، مي بينم دارد هي از اينور كوچه مي رود به آن ور و برمي گردد و هي به ساعتش نگاه مي كند. داد مي زنم «بالاخره آمدي هان؟» بر مي گردد و نگاهم مي كند بعد سرش را به دور و بر مي چرخاند و دوباره نگاهم مي كند. برايش دست تكان مي دهم و مي خندم ولي او شانه مي اندازد بالا و به ساعتش نگاه مي كند. حوري را بر مي دارم، مي برمش جلوي پنجره تا مهدي را نشانش بدهم. بعد برايش با پرده هاي پنجره تاب مي سازم و سوارش مي كنم. «تاب تاب عباسي، حالا منو نندازي، تاب تاب …» از اتاق بغلي صداي مامان مي آيد «اَمنَ يُجيبُ …» همه اش همينها را مي خواند. ورد زبانش « يا مهدي » وهمينها ست. همه اش دعا می خواند و مي زند زير گريه.

دگمه هاي لباسم را باز مي كنم تا به حوري شير بدهم. مهدي نگاهم مي كند، نيشش باز مي شود. بهش نمي خندم چون روي سرش يك مار مثل عمامه پيچيده و همه اش نيشش را بيرون مي آورد. جيغ نمي زنم نه. چون مي ترسم حوري بيدار شود. مي خوابانمش روي تابي كه ساخته ام، تكانش مي دهم. «لا لا لا لا پيش پيش پيش پيش لالا…» دگمه هاي لباسم را مي بندم. يك تاكسي مي پيچد داخل كوچه، جلوي خانه مان مي ايستد. مهدي همه اش به من اشاره مي كند بروم پايين پيشش. من به دو نفر مردي كه دارند از تاكسي پياده مي شوند نگاه مي كنم. ولي تاكسي نيست آمبولانس است. تاكسي بوده اول حالا شده آمبولانس. آن دو نفر مرد هم كه حالا سفيد پوشيده اند مي آيند سمت خانه مان. مهدي انگار نه انگار كه مي بيندشان، همينطور زل زده است به من و اشاره مي كند بروم پايين. داد مي زنم« جلوشون را بگير نگذار بيان» مهدي چشمهايش گرد شده همينطور نگاهم مي كند. زينگ … زينگ … زينگ… از بس زنگ مي زنند عصبي مي شوم. جيغ مي زنم «نمي رم… كمك… نمي خوام برم… دست از سرم بردارين… كمك…» مامان سرك مي كشد توي اتاق، بعد مي رود با يك ليوان آب و قرصهام بر مي گردد. همه اش مي گويد «كسي زنگ نزده كه … بيا قرصهات رو بخور…» و مي خواباندم روي تخت. تابي را هم كه ساخته ام خراب مي كند. بعد حوري را پرت مي كند گوشه ي اتاق. مهدي را كه مي بيند اخم مي كند پرده ها را مي كشد. مي گويم «مگه منتظرش نبودي، خودشه ديگه مهديه» مامان لبش را گاز مي گيرد، زير لبي دعا مي خواند. من خودم را مي زنم به خواب تا مامان مي رود مي دوم پشت پنجره قرصهايي را كه قايم كرده ام زير زبانم در مي آورم، پودر مي كنم روي لبه ي پنجره براي گنجشكها. بيرون نه تاكسي اي هست نه آمبولانسي. مهدي ايستاده دارد با مردي دست مي دهد. داد مي زنم «بالاخره آمدي؟» رويشان را مي كنند به من. شك مي كنم كدامشان مهدي ست؟ يكي شان همينطور زل زده به من. آن يكي بازويش را مي كشد كه بروند. داد مي زنم «برگرد، مهدي برگرد… مامان، مهدي داره ميره ها … بدو بيا» مامان دارد اَمنَ يُجيبُ …مي خواند. مي خواند و گريه مي كند. به عقلش نمي رسد كه مهدي دارد مي رود. باز هم مي گويد «آقايم مهدي شفايش را از تو مي خواهم» حوري را بغل مي گيرم. «ببين حوري داره مي ره ها » از ته كوچه مردي دارد مي آيد، توي دستهاش نان دارد. داد مي زنم «بالاخره آمدي؟»    

ماجراي انتظار

سپتامبر 10, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

گفتند دهن كجي ايست به حضرت مان و وزارت ارشاد ايراد مي گيرد هم براي نشر ما بد است هم براي تو از مجموعه داستانم درش آوردم. توي جلسه ي غير رسمي داستان خواني هم كه با چند نفر آدم غير رسمي در خانه ي غير رسمي يكي از دوستان برگزار مي شود نگذاشتند بخوانم گفتند قربان شكلت نگذار همين دورهم جمع شدن را هم از ما بگيرند. داستاني قديمي ست مي گذارمش اينجا كه دست كم خودم كه اختيارش را دارم با اين توضيح كه فقط انتظار موعود به چالش كشيده شده و دهن كجي اي نبوده نيست.

اما ياد حرفهاي خودم افتادم به دوستي كه مي گفت مرده شورش را ببرند مي گويند اين كلمه را بردار، اين جمله را،‌ اين ايده را و نوشته ات را مثله مثله كن تا بشود چاپش كرد. توي چشم آدم نگاه مي كنند و از تو مي خواهند خودت خودت را سانسور كني. و من كه مي گفتم نويسنده اگر نويسنده باشد راه هايي پيدا مي كند كه حرفش را بزند و طوري كه دهن سانسورچي ها را هم ببندد و اينطوريست كه شاهكارها در مي آيند. مي گفتم محدوديت خلاقيت مي آورد ولي حالا اين جمله را كامل مي كنم كه همان محدوديتي كه خلاقيت مي آورد و تا يك جاهايي سبب رشد نوشته و نويسنده مي شود بعدتر جلويش را هم خواهد گرفت مانع رشدش خواهد شد.

قسم…

آگوست 27, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

قسـم به يـاسـي که سيـه کرده روزم
          دگر چشم به اين رنگهاي هرزه ندوزم
رنگهايي که جز سياهي چيزي ندارند
           چرا جـان و هـم دل براشــان بسـوزم

من از تو مي زاييدم اما

آگوست 27, 2008 با سلماز يگانه مهر

 من از تو مي زائيدم اما
چشمهاي آلوده ي تو
چشمهاي زخم زننده
باني تسلسل نوزادان مثله ي من
تا گذشته دوباره به زندگي برسد
ولي چه کسي مي تواند انکار کند
کلسيم

حتي به هنگام جنگ براي انسان مفيد است 

بيا پوشه بندي کنيم
هر پوشه براي علاقه اي که مي فرسايدمان
و پوشه هايي که هرگز بسته نمي شوند
و پوشه هاي ناتمام
پوشه هاي فراموش شده
پوشه هايي که از دستشان رهايي نيست

و واژه ها
واژه هاي قدرتمند
که روزگارت را زير و رو
سياه مي کنند
به زندانت مي اندازند
از مدرسه اخراجت
عروس مي شوي
رئيس جمهورت مي کنند
يا شاعر
مطرود مي شوي
فاحشه يا که عاشق.
چه کسي مي تواند انکار کند

شکوه دستهاي مسيح پاهاي حواري اش را
که خونابه
آبستن تاول است و پيمودن

 

فرزانه
من از تو مي زائيدم اما
چشمهاي آلوده ي تو
 
چه کسي مي تواند انکار کند

 

كوتاه درباره تئاتر فصل خون

آگوست 23, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

تئاتر “فصل خون” به نويسندگي و كارگرداني ايوب آقا خاني را چهارشنبه تماشاگر بودم با دوستي كه از فرانسه آمده بود و مشتاق تا تئاتري از ايران ببيند و مقايسه كند كه البته خوشش هم نيامد. وقتي همه در خاتمه پا شديم و دست زديم فكر مي كرد براي آنتراكت است و مي گفت نه. هنوز تمام نشده و منتظر ماند. براي من قبل از صداي انفجار آخر، كار تمام شده بود و صحنه ي انفجار كه اصلا زيادي بود. شوكي بي معني براي مخاطب. من البته زياد هم بدم نيامد ريتم ساده اي دارد شايد هم كسل كننده براي مخاطب عام. بعد با خودم فكر كردم كجاي كار اشكال دارد شايد اشكال در متن نمايشنامه است متن نمايشنامه نمايشي نيست و در واقع مي تواند يك داستان كوتاه خيلي خيلي خيلي خوب باشد و نه يك نمايشنامه ي خوب. بازي بازيگرانش را دوست داشتم مخصوصا دخترك را كه تكيه كلام “معذرت مي خوام ممنونم” را مي گفت و معصوميت دخترك دراين جمله هر چند دوستم مي گفت حتي تصورش را نمي كند كسي بتواند اينقدر مصنوعي بازي كند.

 كوتاه اينكه فصل خون چالش برانگيز نبود و مخاطب درگير جنايت هايي كه بر مردم عادي در زمان جنگ مي رود نمي شود چيزي كه به نظر مي رسد آقاي آقاخاني با توجه به كارهاي گذشته شان مد نظر داشته اند.

اكوتوريسم و توسعه پايدار در كاستا ريكا و تحليل و مقايسه آن در ايران

آگوست 16, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

اين نوشتار تلخيصي است از مقاله اي تحت عنوان “اكوتوريسم و توسعه پايدار در كاستا ريكا ” نوشته شده توسط برناردو دوها بوچسبام در مي 2004 . هدف از ترجمه و ارائه خلاصه اي از اين مقاله، الگو برداري يا اخذ ايده در نگاهي به اكوتوريسم در كشور عزيزمان ايران است. 

لازم به ذكر است  كاستا ريكا كشوري است واقع در آمريكاي مركزي.

با توجه به مقاله آنچه كه به عنوان موفقيت هاي اكوتوريسم در كاستا ريكا مطرح شده است را مي توان در چند دسته طبقه بندي نمود. اين دسته بندي مي تواند ايده ي خوبي به ما جهت بررسي اكوتوريسم در ايران بدهد.

  

عوامل موثر در موفقيت اكوتوريسم در كاستا ريكا:

-         وجود آب و هواي خوب ومنابع طبيعي، پاركهاي ملي، حياط وحش

-         ثبات و امنيت سياسي- اجتماعي-اقتصادي در كاستا ريكا

-         همراهي دولت در عملي شدن اهداف اكوتوريسم و تامين اعتبار

-         وجود برنامه صحيح وبرنامه ريزان آگاه، دلسوز به طبيعت و كشور

-         آموزش مستمر در زمينه اكوتوريسم و توسعه پايدار به گردشگران و مردم بومي

 اگر بخواهيم اين عوامل را در ايران بررسي نماييم، مشاهده مي كنيم كه ايران پتانسيل هاي شايان توجهي را در خود دارد به خاطر موقعيت جغرافيايي ويژه خود و تنوع آب و هوايي، پرداختن به اكوتوريسم موفقيت آميز خواهد بود البته به شرطي كه نقش عوامل ديگر را در نظر نگيريم. به طور مثال امنيت و ثبات سياسي- اجتماعي- اقتصادي مساله اي است كه گردشگران ورودي به آن بسيار توجه دارند و كوچكترين اخبار ناخوشايندي در خصوص منطقه مورد بازديد مي تواند تصميم آنان را دچار نوسان نمايد و پوشيده نيست ايران كشوري با ثبات و امن بر حسب آنچه در فوق ذكر گرديد نيست.

 عامل ديگري كه در ايران بيش از هر چيزي بايد مد نظر قرار گيرد عدم وجود برنامه اي جامع و كارا است. درست است كه در برنامه پنج ساله به اين مهم پرداخته است ولي تصور مي رود كه اين برنامه معيارهاي عملي و صحيحي را در نظر نگرفته و بهخ اصطلاح كارشناسي نمي باشد و فقط به ذكر اهداف به طور كلي پرداخته و مسير و تابلوهاي روشنگر مسير را به وضوح مشخص ننموده است.    

ديگر آنكه گرچه گاهي تب توجه به گردشگري به طور عام و اكوتوريسم به طور خاص در كشور بالا مي گيرد و دولت نيز در اين زمينه همراهي ها و سرمايه گذاري هايي مي نمايد ولي همه ي اينها به صورت دوره اي و لحظه اي است و استمرار در اين حركتها وجود ندارد.

همچنين به نظر مي رسد مردم ايران در زمينه حفظ طبيعت و نرساندن اثرات سوء به آن توحيه نيستند و ابايي ندارند از اينكه طبيعت را پس از استفاده به يك زباله دان تبديل نمايد.

لذا با توجه به آنچه كه ذكر گرديد به نظر مي رسد بهترين راه براي آنكه اكوتوريسم و توسعه پايدار عملا به سطح مطلوبي در ايران برسد اولا پايه ريزي يك طرح همه جانبه است (در اين طرح مي بايست ابتدا امكان سنجي و نياز سنجي شود جوامع هدف شناسايي گردند تسهيلات و امكانات لازم فراهم گردد و همچنين به جامعه محل آموزش داده شود) و ثانيا هماهنگي و همكاري تمامي مولفه هاي جامعه بر اساس آن طرح مي باشد.

براي ادامه كليك نماييد:

مقاله:

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/08/project-of-ecotourisms-class.pdf

 مرجع اصلي

http://solmazyeganemehr.files.wordpress.com/2008/08/ecotourismcostrica.pdf

ماسوله

آگوست 10, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

ماسوله را مدتها بود دوست داشتم بروم از آنجا فقط عكسهايي ديده بودم از خانه هايي با طاقچه هايي از گلدانهاي شمعداني كه پشت بام يكي از آنها حياط ديگري ست حياطي كه لوله هاي دودكش از آن بيرون زده است. وقتي شب در كوچه هاي آنجا قدم مي زديم و دوستي از معماري اش حرف مي زد كه منحصر به فرد است با خودم فكر كردم اين شيوه تنها راه ساختن اين خانه ها بوده با اين شيبي كه هست و پله ها هم نوعي اجبار و هم مي بيني هنر خالص است چون از ناخودآگاه مردمهاش درآمده. شب را در يكي از خانه ها خوابيديم. پاهايم دراز شده بود و به زني فكر مي كردم كه بالاي خليل دشت درست 2000 كيلومتر بالاتر از آنجا -دشتي روي قله كوه- كه ظهري وقتي به سرماي آنجا با مه غليظي كه در برمان گرفته بود رسيديم و آتش نتوانستيم درست كنيم كه چوبها تر بودند و آتش نمي گرفتند ما را به كلبه ي كوچكش راه داد. خانه ي كوچك خالي با ابتدايي ترين وسيله ها همانجا نان گرد كوچكي پخت و ظرفي پنير جلويمان گذاشت كه مزه اش سرشير بود از گوسفندهايي كه صدايشان مي آمد و در دشت چرا مي كردند. پنج كلبه اينطرف دشت شش كلبه آنطرف قله. گفتند تا آخر تابستان آنجا مي آمدند و با شروع سرما برمي گشتند شهر…

موزه مردمشناسي اش را هم رفتيم كه چيزي نبود جز دو اتاق كوچك و جا دارد كه رويش كار شود…

فرداش راه افتاديم سمت قلعه رودخان… دژي بزرگ از زمان سلجوقيان كه تنها و با شكوه در فراز جنگل شاهد آدمهايي ست كه هر روز پله هايش را بالا مي روند و فقط كمي از آنها به برج آخر مي رسند. چقدر دوران بر او رفته و او مقايسه مي كند اين آدمهاي بي خيال را كه در دست بسته هاي خوراكي دارند و هن هن پله هاي بلند را … با سربازان و شاهاني كه اينجا مقاومت و حكومت مي كردند. دژ نفوذ ناپذير بود. هنوز هم گرچه بر برج و اتاقك هاش آدمها راه مي روند و عكس مي گيرند اما چيزي از او هنوز نفوذ ناپذير و سخت قدرت و غرورش را به رخ مي كشد. 

من و چند نفري از گروه جدا شديم جاي پله ها راه جنگل را گرفتيم كه تا جايي پاكوب بود و بعد ديگر مكاشفه. دو نفر غريبه و محلي آنجا هم به جمع ما وصل شدند. كم كم صداي آدمها را ديگر نمي شنيديم و راهِ پله ها را ديگر نمي ديديم رفتيم و از سوي ديگري از قلعه سر در آورديم كه باشكوهتر بود و پيچكها به دورش پيچيده بودند تمشك هنوز بود و ما چيديم و خورديم از ديواره ها كه بالا رفتيم ديدم اتاقكهايي از قلعه را كه سينك ظرفشويي در آن بود چراغ علاالدين و يك اتاقك هم كه توالت بود. عكس گرفتم تا از كسي وارد بپرسم آيا اين تعدي به يك اثر تاريخي نيست همراهان مي گفتند جاي خواب نگهبانان است. نمي دانم. مسئول آنجا در را باز و شماتتمان كرد ولي غريبه هاي محلي حلش كردند. گرچه ما از در ورود وارد نشديم ولي گروه وروديه هاي ما را هم داده بود. تا برج آخر رفتيم و حس خوبي بود خيلي خوب.    

ليلا زن آقاي سرهنگ

جولای 28, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

آقاي سرهنگ از آخرين گروه تسليت گويندگان تشكر كرد و آرام به پسرش گفت:‌ مي خوام يه ربع بيست دقيقه اي باهاش تنها باشم. و نشست سر قبر زنش. روي قبر دسته هاي گل بود كه روبان سياهشان همراه باد تكان مي خوردند. آقاي سرهنگ و زنش سالهاي زيادي با هم بودند. روزهاي خوبي باهم داشتند. زنش مدام برايش شانس مي آورد. زني كه حالا مرده بود ولي خاطراتش… او تازه از جبهه برگشته بود و مادرش مدام قربان صدقه اش مي رفت. اسفند برايش دود مي كرد و مي گفت ديگه بايد دستي برات بالا بزنم و همه اش به دختر همسايه اشاره مي كرد. دختر همسايه كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود نمي توانست چيزي از صورتش را ببيند و قامتش از پشت چادر سياه . قامتش معمولي بود. صورتش هم معمولي ولي پدرش معمولي نبود. از آن كله گنده ها كه راه ترقي دامادشان را بلدند. دوشيزه محترمه خانم محسنه كريمي براي بار دوم مي گويم آيا وكيلم؟ صورتش خاص بود يك معصوميت، بغض و رنگ پريدگي. چشمهاش هم گود رفته…  نگران نباش جوون سكوت علامت رضاست بايد خدا رو هم شكر كنه كه ما فكر آخرتش رو هم كرديم. يادته تا گفتي با اجازه پدر و مادرم بله زنها كل كشيدند و تو ريز خنديدي؟ مي دونستم شب، بعد همه ي اينها، دستت را مي گذارن توي دستم و مي گن بريد به امون خدا. مي دونستم شب چه لطافتي. خب حالا ديگه ما زن و شوهريم. دستش سرد و لخت مثل دست مرده ها. يك رديف دختر. دخترهايي با صورتهايي از سنگ. دخترهايي كه آرام اشك مي ريختند. دو رديف دختر. دست مي زدند و ما بينشان مي رقصيديم. زنها كل مي كشيدند يادته؟ امير گفت: بيا خجالت نكش و قدبلندترينشان را برداشت. گفتم امير گناه دارن. گفت: نمي خواي ناكام از دنيا بري كه هان؟ شايد شهيد شدي… چند تا از مجردها نيامدند. چندتايي هم بودند كه زن داشتند. ها زن خاطراتت گره خورده. دوشيزه محترمه… گفتي بله و زنها كل كشيدند. سكوت علامت رضاست جوون برو برو معطل نكن بقيه هم هستن. حجله اي كه آماده كرده بودند توي يك اتاق سفيد با تورهايي كه از سقف آويزان بود و بوي عودي كه آقاي سرهنگ كه هنوز سرهنگ نشده بود دوست مي داشت. ماه. ماه هلال بود. ماه تمام از پشت ميله هاي عمودي و پتوها… حاجي چقد وقت داريم؟ همه خنديدند . برو تا صب حالشو ببر. پتوها… حالا يعني ما زن و شوهريم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني؟ دستش رو گرفتم. آخه چه كار مي تونم بكنم من كه كاره اي نيستم. دست سرد. شل و لرزان. دستهات كه سرد شد باورم شد. سرد بي حركت. عجب روزگاري. ولي زود رفتي. زود تنهام گذاشتي. هنوز سفر حج مون مونده. كربلا رو كه يادته شلمچه، طلاييه… يادته جا جاشو نشونت مي دادم از روزهاي جنگ مي گفتم و تو مجذوب… هميشه دستهات توي دستهام داغ بود كي باورش ميشه بعد، اين دستها سرد، توي خاك. آقاي سرهنگ دستش را دراز كرد گلي برداشت و گلبرگهاش را پر پر… گلبرگها را بين دو دستش مي گرفت. لمسش مي كرد لطيف و بعد مي كند. گلبرگها لطيف… چرا آوردنت اينجا. كشيدمش جلو و دگمه ها رو باز كردم. توي جلسه ي حزب بودم شب ريختند و …شلوارشو پايين كشيدم. خواهش كرد مي توني كاري برام بكني. به خاطر اسلام بايد هر كاري كرد بايد از جون گذشت تا دشمناي اسلام هستن نبايد از پا نشست دشمن هم دشمنه فرقي نمي كنه يه مرد لندهور يا يه دختر جوون با پوست لطيف گريه كرد: امشب شب آخره  سر بردم ميون پستون هاش بو كردم گودي گردنش. گفتم: فردا مي رم جبهه شايد شهيد شم حلالم كن. به ديوار چسباندمش. ايستاده. همانطور ايستاده. حالا اينجا كنار تو نبايستي… فكر آدمه زن كجاها كه نمي ره. هميشه بوده. هميشه ايستاده تو خوابيده من نيم ايستاده نيم خوابيده توي يه تخت. ماه هلال و ماه تمام با هم. گفتم حلال كن شايد شهيد شم. در زدند باز شد. گفتند: باكره كه نيست برادر. مادرت دستمال قهوه اي را نشان مادرم داد. مادرم گفت: ‌اين چه كاريه حاج خانوم همه به محسنه جون قسم مي خورن مدرك لازم نيست. گفت: ‌رسمه ديگه. هر چيزي رسمي داره رسم اسلام هم اينه دختر باكره… يه خبر خوب براي برادرا كه فردا عازم جبهه ان. رديف دخترها… بعضي مجردها نيامدند. بعضي ها ولي زن داشتند و آمدند. گفتم حلال كن… با برو و بچه ها دست داديم گفتيم حلال كنين . از زير قرآن رد شديم. صداي تلاوت قرآن بود و تلفنچي: بيايين جسدشو تحويل بگيرين مهريه اش ام هست دخترتون ديشب عروس… روبوسي كرديم و سوار جيپ ها عازم جبهه… آقاي سرهنگ آه كشيد. رديف دخترها را مي ديد هنوز آقاي سرهنگ  كه مي رفتند. باد گلبرگها را با خودش برد. آه كشيد باز. چند ضربه به مرمر سياه زد. فاتحه خواند و رفت.   

نوشتن

جولای 26, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

دوباره حس مي كنم آن چيزي كه در من بود و مدتها پشت به او كرده بودم مثل صداي انفجاري در يك چهار ديواري كه سرانجام ويران مي كند و سر بر مي آورد مرا متوجه خودش كرده است. انفجار دروغ نبود اما او دارد لطيف تر از اين رفتار مي كند. من سركش و عاصي مي شوم گاهي در خودم فرو مي روم. با انگشتان و دستانم سعي مي كنم وجودم را در بر بگيرم تا روحم سرريز نكند. چه كسي مي تواند تلاطم درون انسان را تصور كند و به كلمه در آورد. خودم را فراموش كرده بودم و اجازه دادم در روزهايي كه پي در پي مي آيند كم شوم و آن وقت خونسرد و بي حس مي نشستم و آتشي را كه افروخته بودم تماشا مي كردم. آتشي كه هيزمش لحظه لحظه زندگيم، روح زخميم و آينده اي بود كه ديگر نمي خواستم تلاشي برايش بكنم و به رخوت گرماي آتش كه آدمها را دچار مي كند تا جاي تلاش براي خودشان روياهايي درباره آينده، شهرت جهاني، قله نشين شدن و چه و چه و چه ببافد. گرما آدم را گول مي زند. آدم خيالاتي مي شود و سرانجام در خيالاتش به خواب مي رود بي آنكه هرگز كالبدش دوباره به هوس خيال بافتن بيفتد. اينها را نوشتم. مدتها بود ننوشته بودم. چيزهاي ديگري هم هست. كاش پايدار بماند. كه اين ناخواسته دارد خصلتم مي شود. طبيعي ست همه ي آدمها پي گرما مي روند. همه ي آدمها رخوت از گرما را تا خواب… اما بايد در سرما ماند. سرمايي كه از سردي اش آدم مي سوزد ولي بيدار…

بازي در نياوريد لطفا

جولای 26, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

اتفاقي از كنار تلوزيون رد مي شدم صحنه هايي از يك روستاي جنگ زده جنوب ايران را نشان مي دادند كه مردمانش شيمييايي شده بودند. چيزي كه نگهم داشت براي نشستن پاي تلوزيون كاري كه كمتر پيش مي آيد بكنم نگاه متفاوتي بود كه در اين گزارش- فيلم مستند وجود داشت. ديگر اينجا حرف از تقدس جنگ نبود. كشته شده ها شهيد نبودند يا جنگ را مثلا جهاد در راه خدا نمي دانستند. اينجا زن شيميايي شده مرتب مي گفت اين چه زندگي اي ست كه برايم درست شده. مادر كودك شيميايي عقب مانده اش را كه با سر بزرگ و تن كوچك به سختي نفس مي كشيد نشان مي داد و گريه مي كرد و كينه و چرا هم در چشمانش بود. زني كه در جنگ خانواده اش را از دست داده بود تنهايي اش را هوار مي كرد و مردي كه ديگر چشماني نداشت تا فوتبال بازي كند ديگر جانباز بودن را مدال گنده اي نمي كرد پشتش اندوهش را قورت دهد.

همه ي اينها فاجعه است. كاري ندارم اما از تلويون كه هميشه بي اعتماد بوده ام به او متعجب شدم از خودم پرسيدم هان چه شده كه يكهو اينهمه ديد آقايان واژگون شده. دفاع مقدس هشت ساله يكهو جنون اجباري جانيها؟ تعجبي ندارد هوش هم نمي خواهد حالا كه مي خواهند با آمريكا مذاكره راه بياندازند حالا كه خوره ي حرفهايشان توي مغز هواداران نمي تواند با اين جلسات و مذاكرات به تمركز برسد و كنار بيايد آيا چطور مي توان مرگ بر آمريكا را كه معادل رياضي اش مي شود جنگ با آمريكا حالي اين مردم نترس از شهادت كرد؟ چون هر چقدر هم يك سيستم بي چشم و رو باشد باز هم رويش نمي شود كه رو رو خودش را رو كند. كسي هم نيست بهشان بگويد خوتان را خسته نكنيد مردم خسته تر از آنند كه بنشينند پشت و رويتان را تحليل كنند اگر هم بگوييد مردم مذاكره با آمريكا بد است اما روستاهاي شيميايي زده بدتر قبول مي كنند بازي در نياوريد لطفا.   

-

جولای 26, 2008 با سلماز يگانه مهر

به جلسه ي نقد مجموعه داستان گوساله ي سرگردان رفته بودم كه جزو ادبيات دفاع مقدس است با اين تفاوت كه جنگ را نقد مي كند نه آنكه شيفته جنگ، دروغ و تقدس به خوردمان بدهد. جلسه كه تمام شد كسي تعريف مي كرد جانبازي مي خواسته با ويلچر بيايد و در جلسه حاضر شود و لازم نيست بگويم حضور او از همه ي ما عوضي ها در آنجا بيشتر به حق بود ولي بنده خدا هرچه گشته محض خدا يك مسير ويژه جانبازان كنار پله ها پيدا نكرده و آخر هم منصرف شده و برگشته. اين داستان ظالمانه اي است كه بعد آن جلسه مي توان نوشت. من كه از دفاع مقدس چيزي سرم نمي شود هر چند همين دفاع مقدس خانه زندگيمان را بر باد داده و ما را جنگ زده و جنگ خورده كرده ولي اين را مي شود داستاني كرد براي همه ي ادعاهاي آقايان.

نقشه زندگي آدم ها

جولای 2, 2008 با سلماز يگانه مهر

….

ژوئن 28, 2008 با سلماز يگانه مهر

جنگل ابر رفته بودم. از مرز سمنان گذشتيم بعد اينكه آرامگاه ابوالحسن خرقاني را زيارت كرديم (عكسهايي را كه مي شد گرفت و نوشته هاي سر در را  اينجا ببين) و تا روستاي ابر 13 ساعت كوهنوردي و پياده روي داشتيم. بالاي قله يك دقيقه سكوت داشتيم براي شهداي كوهستان و به ايران اداي احترام كرديم. 4 ساعتي هم گمشديم. مه آنقدر زياد بود كه راهنماي محلي هم نتواند ما را به جنگل برساند ولي عناصر پنج گانه (عنصر پنجم آنجا فراوان بود) با هم و با ما در آشتي بودند سخت و پيوند خورده بوديم. موهايمان شبنم نشسته بود و عجيب كه هر چيز خيسي آتش مي گرفت تا گرممان شود. قدمي نمي توانستي برداري بي آنكه شكر طبيعت به جاي آري كه زنده اي و توانمندي كه هوا را بنوشي. جنگل و كوير و دشت يكجا بود با انواع مختلفي از پوشش هاي گياهي. شب در كلبه اي روستايي خوابيديم. صبح به سمت آبشار شيرآباد حركت كرديم كه هفت تا بود و ما فقط اولي را تجربه كرديم.

پيام سلستين را تمام كردم و اين مبحثش را به راستي زندگي كرده ام. اينكه منبع انرژي ات را در طبيعت بيابي. روح، دريوزه ي انرژي ست و آدمها اين انرژي را از هم مي گيرند از منبع يكديگر كه محدود است و براي همين مدام در عشق و دوستي و محبت كم مي آورند.

همراهم شو.

آغوش رايگان FREE HUGS

ژوئن 24, 2008 با سلماز يگانه مهر

 

http://uk.youtube.com/watch?v=lBK-_3d4wRA&feature=related

وقتي اول بار كليپ بالا را ديدم اشك ريختم و خنديدم. اشك ريختني متفاوت، از انساني ترين زاويه ي وجودم. از شادي .

شايد پروژه اي داوطلبانه باشد كه در كشورهاي مختلفي اجرا شده. ازم خيلي وقت برد تا بتوانم همه شان را با هم جمع كنم. دوست داشتم تو را هم سهيم كنم حالا كه نمي توانم خودم آن را در ايران اجرا كنم.

حس قشنگي ست تجربه اش كن.

http://uk.youtube.com/watch?v=vL7Jo_1Z3Y8&feature=related

http://uk.youtube.com/watch?v=lD6o49Uqv10          آمستردام

http://uk.youtube.com/watch?v=9BE1YqDYlLo&NR=1       اسكاتلند

http://uk.youtube.com/watch?v=nNooFXV-OYc&NR=1         توكيو

http://uk.youtube.com/watch?v=vL7Jo_1Z3Y8&feature=related        پرو

http://uk.youtube.com/watch?v=NRyA3CXIk4Y&feature=related اسراييل      

http://uk.youtube.com/watch?v=MONTPHr7V1w&NR=1 هاليوود              

http://uk.youtube.com/watch?v=h4sbwOOizgo&feature=related     فنلاند       

http://uk.youtube.com/watch?v=rDAfB2jAuYw&feature=related وين- اتريش   

http://uk.youtube.com/watch?v=HGiRzrVkcks&feature=related        يونان

http://uk.youtube.com/watch?v=vl_W73ZTCxY&NR=1        آتن     

http://uk.youtube.com/watch?v=6vAtHsJD4hI&feature=related پاريس       

http://uk.youtube.com/watch?v=0mlGnr1VnlQ&feature=related    تورنتو- كانادا  

http://uk.youtube.com/watch?v=tZF7BMmK5CU&feature=related         برزيل

http://uk.youtube.com/watch?v=n4Jyxz3rS_8&feature=related     سآو پائلو 

http://uk.youtube.com/watch?v=RKILQPBcVTI          كره

http://uk.youtube.com/watch?v=BLImQtyjI10&feature=related            چين

http://uk.youtube.com/watch?v=FNd_sBddLzM&feature=related

http://uk.youtube.com/watch?v=C-oJCWJ0Wdg&feature=related  برسيل